|
|
|

{گروه گلسرخی ـ دانشیان شامل 12 تن از هنرمندان و شاعران و فیلمبرداران بود که برای مطالعات سیاسی با موضع و جهانبینی کم و بیش مارکسیستی در اواخر دهه 1340 توسط عمدتا خسرو گلسرخی و کرامتالله دانشیان بوجود آمد. اعضای این گروه با اینکه هیچوقت در دوره ی موجودیت گروه به تدارک و یا عملیات چریکی و یا نظامی علیه رژیم دست نزده بودند ولی در مهرماه 1352 به اتهام واهی سوءقصد و ترور و آدمربائی دستگیر گشته و در دادگاه نظامی محاکمه گشتند. محاکمه شوندگان به غیر از گلسرخی و دانشیان عبارت بودند از: طیفور بطحائی، عاطفه گلسرخی (هسر گلسرخی)، شکوه فرهنگ، ابراهیم فرهنگ رازی، رحمتالله جمشیدی، مریم اتحادیه و عباسعلی سماکار. چند تن از اعضای این گروه ـ ابراهیم فرهنگ رازی، شکوه فرهنگ، رحمتالله جمشیدی و مریم اتحادیه ـ در زیر فشارهای روانی و شکنجههای بدنی ساواک زبان به ندامت و پشیمانی گشوده و گلسرخی و دانشیان را به توطئهگری علیه رژیم شاه متهم ساختند. ولی دفاعیات بیپروا و دلاورانه گلسرخی و دانشیان و بطحائی از مبارزات حقطلبانه مردم علیه رژیم و از مارکسیسم ـ لنینیسم در دادگاه نظامی، که از تلویزیون پخش گردید، واکنش شدیدی در افکار عمومی مردم ایران ایجاد کرده و خاطره آنها را بعد از پایان محاکمه در دل مردم حفظ کرد. دفاع گلسرخی در دادگاه از مارکسیسم و محاکمه رژیم شاه توسط او که از تلویزیون پخش گردید نه تنها به جنبش چپ ایران اعتباری عظیم بخشید بلکه او را بیکی از محبوبترین چهره های «فرزند خلق» تبدیل ساخت. گلسرخی در دادگاه نظامی گفت: «من در دادگاهی که نه قانونی بودن و نه صلاحیت آن را قبول دارم، از خود دفاع نمیکنم. من به عنوان یک مارکسیست، خطابم با خلق و تاریخ است. شما هر چه بیشتر به من بتازید، بیشتر به خود میبالم، چرا که هر چه از شما دورتر باشم، به مردم نزدیکترم. هر قدر کینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد، لطف و حمایت توده از من قویتر است، حتی اگر مرا به گور بسپارید ـ که خواهید سپرد ـ مردم از جسدم پرچم و سرود میسازند ... . جرم من نه توطئه و سوءقصد، بلکه عقاید من است. من علیه این دادگاه علیه سازندگان این پرونده و علیه صادرکنندگان بیمسئولیت رأی دادگاه اعلام جرم میکنم...». دانشیان نیز مثل گلسرخی با بیپروایی از آرمان خود دفاع کرد و رژیم شاه را محکوم نمود و دادگاه نظامی را صحنه خیمهشببازی مضحکی دانست و اعلام کرد که برای فداکاری در راه آزادی مردم افتخار میکند. وقتی در دادگاه نظامی حکم اعدام گلسرخی و دانشیان اعلام[تا اینجا صفحه 635 کتاب]شد، آن دو لبخند زده و بعد از اینکه با هم دست دادند بگرمی در آغوش هم فرو رفتند. محبوبیت گلسرخی و دانشیان بعد از اعدام آنها گسترش وسیعی در بین مردم بویژه دانشجویان یافت. در روزهای هفتم و چهلم اعدام آنها، خیل عظیمی از جوانان بویژه در دانشگاهها با گلسرخ سنجاق شده به کُت خود در کوچه و بازار و صحن دانشگاه ظاهر میشدند. در اینجا نظری کوتاه به موقعیت و مقام گلسرخی در دنیای شعر دوره 1348 ـ 1352 میافکنیم. گلسرخی در نیمه دوم دهه 1340 به اندیشهها و طرز تفکر مارکسیستی گرویده و در همان زمان به عنوان یک شاعر متعهد به یکی از ستارگان درخشان «موج شعر سیاسی» تبدیل گشته و در برابر «تودهستیزی» و «سیاستزدائی» مکتب «موج نو» در شعر معاصر ایران قد علم کرد. «موج نو» در سال 1341 با انتشار مجموعه شعری به نام «طرح» از احمدرضا احمدی رواج پیدا کرد. شاعران «موج نو» با اینکه خود را طرفداران مکتب شعر نیما محسوب میداشتند، ولی بر خلاف شاعران دهه 1330 (که نوعی سمبولیسم اجتماعی را در اشعار خود بکار میگرفتند) به هیچ وجه خود را «مقید» و «متعهد» نمیدانستند. آنها به خیال و تصویر و شکل در شعر بهاء داده و از تودههای مردم و اجتماعیات گریزان بودند. در نتیجه طبیعی بود شاعران «موج نو» توسط شاعران «موج سیاسی» که نسبت به مردم و «تودهای زحمتکش» در خود و اشعارشان احساس تعهد میکردند، به عنوان شاعران فرهنگ پوسیده و استعماری و وابسته لقب گرفتند. پرچمداران شعر «موج نو» ـ احمدی ، هوشنگ چالنگی، هوتن نجات، پرویز اسلامپور و ... ـ نه تنها محبوبیتی بین مردم نداشتند، بلکه در ادبیات مبارزان سیاسی نیز به شاعران عصر «انقلاب سفید»، «فرهنگ افیونی» و «استعماری» نیز معروف گشتند. در عوض شاعران «موج شعر سیاسی» چون گلسرخی، جعفر کوشاآبادی، شفیعی کدکنی (سرشک)، سیاوش کسرائی و نعمت میرزا زاده(میم آزرم) با اینکه از ارزش یکسانی برخوردار نبودند ولی بینهایت بین مردم محبوب بوده و در بین گروهها و سازمانهای ضد رژیم و اپوزیسیون در خارج از احترام بخصوص برخوردار بودند. گلسرخی، بویژه بعد از مرگ نابهنگام فروغ فرخزاد، پرچمدار اصلی و محبوب این بخش از شاعران در آغاز دهه 1350 شد. گلسرخی و دانشیان با اینکه بعد از محاکمه اعدام شدند ولیکن دفاع و مقاومت آنها بویژه اشعار انقلابی گلسرخی بر سر زبانها افتاد. در سال 1353، پس از اعدام گلسرخی، گروهی از نویسندگان و شاعران سرشناس مانند غلامحسین ساعدی، سعید سلطانپور، دکتر علی شریعتی، فریدون تنکابنی، نعمت میرزا زاده، هوشنگ گلشیری و فریدون توللی به خاطر یادبود از [تا اینجا صفحه 636 کتاب] گلسرخی دستگیر و روانه زندان شدند. در آستانه انقلاب، اشعار گلسرخی، به ویژه شعر زیبا و توفنده و پر خروش او به اسم «بینام» در بین نیروهای مارکسیستی محبوبیت بینظیری کسب کرد.[تا اینجا صفحه 637 کتاب]}1شعر «بی نام» بر سینهات نشست زخم عمیق و کاری ِ دشمن امّا ای سرو ِ ایستاده نیفتادی ... این رسم ِتوست که ایستاده بمیری ... * در تو ترانههای خنجر و خون ، در تو پرندگان مهاجر در تو سرود فتح این گونه چشمهای تو روشن هرگز نبوده است ... با خون تو میدان توپخانه در خشم خلق بیدار میشود ... مردم زان سوی توپخانه ، بدین سوی سرریز میکنند نان و گرسنگی به تساوی تقسیم میشود ای سرو ایستاده این مرگ توست که میسازد ... * دشمن دیوار میکشد این عابران خوب و ستم بَر نام تو را این عابران ژنده نمیدانند و این دریغ هست اما روزی که خلق بداند هر قطره قطرهی خون تو محراب میشود ... این خلق نام بزرگ تو را در هر سرود میهنیاش آواز میدهد نام تو ، پرچم ایران ، خزر به نام تو زنده است ...(شاعر: خسرو گلسرخی)ارجاعات: 1ـ کتاب: تاریخ صد ساله احزاب و سازمانهای سیاسی ایران (1284ـ1384)، جلد اول(از انقلاب مشروطیت 1285 تا انقلاب بهمن 1357)/ نویسده: یونس پارسا بناب/ انتشارات راوندی ، چاپ دوم 1383/ صفحات 635 تا 637
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
پهلوی،
تاریخ احزاب ایران،
شاعران و نویسندگان ایران
:: برچسبها:
خسرو گلسرخی,
بی نام,
دانشیان,
گروه مارکسیستی
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲
|
|
حرمسرای فتحعلیشاه و تعداد زنان و فرزندان او 
{حرمسرای فتحعلیشاه و دستگاه پر عرض و طول و مجلل آن در تاریخ شرق شهرت فراوان دارد، کلنل دارویل انگلیسی که در سال 1813م (1228هـ) به ایران آمده، عده زنان فتحعلیشاه را هفتصد و تعداد فرزندانش را یکصد و هشتاد و نه (64 پسر و 125 دختر) ضبط کرده است. کلنل استوارت که سال بعد از ایران دیدن نموده است، میگوید فتحعلیشاه یکهزار زن و یکصد و پنجاه پسر و دختر دارد. مستر پیِ نینگ میگوید در سال 1834م (1250هـ) که فتحعلیشاه درگذشت[تا اینجا صفحه 31 کتاب]، یکصد و هفتاد دختر و یکصد و سی پسر و پانصد نوه و هشتصد زن از خود باقی گذاشت. مادام دیولافوا تعداد زنها را هفتصد و شماره فرزندان و نوادگان او را هنگام مرگ پنجهزار و ششصد نوشته است!(آسیای هفت سنگ، ص618و619)[تا اینجا صفحه 32 کتاب]}1ارجاعات:1ـ کتاب: در سفینه تاریخ (خواندنیها و حکایتهای تاریخی از ایران و چهارگوشه جهان)/ نویسنده: هدایت الله علوی/ انتشارات هیرمند/ چاپ اول 1376/ صفحات31و32
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
قاجار،
زنان دربار قاجار
:: برچسبها:
فتحلیشاه,
قاجار,
کلنل,
حرمسرا
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲
|
|

{عمر اقطع بزرگترین خوشنویسان زمان خود بود. با این که دست راست نداشت با دست چپ خط را چنان خوش و زیبا مینوشت که دیده از دیدن نوشتههایش سیر نمیشد. وی با خط غبار، قرآنی نوشت که از بس کوچک بود در جای نگین انگشتری جا میگرفت. آن را یه امید گرفتن صلهای شایان، نزد امیر تیمور گورکان برد اما سلطان بدین سبب که عمر، کلام خدا را به خط ریز آنچنانی نوشته بود به وی التفاتی نکرد. اقطع جبران را به نوشتن قرآنی پرداخت که در ازای هر سطرش یک ذرع و عرض هر خطش پنج گره بود و طول صفحههایش دو ذرع و نیم، پهنای هر صفحهاش یک ذرع و قط قلم صد یک ذرع بود. عمر اقطع در مدت چهار سال و نیم کتابت این قرآن را به پایان برد و پس از این که با ظرافت و هنرمندی شگفتانگیزی تذهیب و جلد کرد، بر گردونهای نهاد و روانه دولتخانه تیمور شد. سلطان چون خبر یافت، خدمتگزاری را با عدهای از علمای بزرگ دین و بزرگان دربار پیاده به پیشباز رفت و به عمر اقطع که چنین اثر بزرگی را در وجود آورده بود، پاداش سنگینی بخشید و وی را از مقربان خویش کرد. این قرآن در دولتخانه تیمور همواره به مواظبت و حرمت تمام نگهداری میشد و چون تیمور در سال 807 هجری قمری در شهر اترار درگذشت، آن را در آرامگاهش نهادند. این قرآن که بیشتر مردم به غلط نویسندهاش را بایسنقر پسر شاهرخ و نواده تیمور پنداشتهاند و به همین سبب به قرآن بایسنقری معروف شده است، تا زمان نادرشاه همچنان درست به جا بود و این سردار بزرگ در لشکرکشیها به جهت تبرّک و تیمّن آن را با احترام بر توپ مخصوصی مینهاد و پیشاپیش سپاهیان میبرد و چون در سال 1160 هجری[تا اینجا صفحه 92 کتاب] کشته شد، سران سپاهش برگهای آن را جدا کردند و هر کس ورقی چند از آن برگرفت و اکنون جز چند برگی که در کتابخانه آستان قدس رضوی ضبط است و قطعاتی از بعضی صفحاتش که در کتابخانه ملک نگهداری میشود، اثری از آن به جا نمانده است(طرفه ها، صفحه 81).[تا اینجا صفحه 93 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: در سفینه تاریخ (خواندنیها و حکایتهای تاریخی از ایران و چهارگوشه جهان)/ نویسنده: هدایت الله علوی/ انتشارات هیرمند/ چاپ اول 1376/ صفحه 92و93
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
آل تیمور (تیموریان)،
افشاریه،
قرآن ، تفسیر قرآن
:: برچسبها:
تیمور گورکانی,
نادرشاه,
قرآن,
عمر اقطع
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۲
|
|

اسفاربن شیرویه: {مورخان معمولا مرداویج را بنیانگذار آل زیار میدانند، اما چون مرداویج خود سپهسالار و از یاران بلندپایه سردار دیلمی، اسفار بن شیرویه براندازنده علویان بود، شایسته است که این بخش را با گزارش کار اسفار آغاز کنیم. در این باره که اسفار از مردم گیل است یا دیلم، اتفاق نظر وجود ندارد... .[تا اینجا صفحه 33 کتاب] در هر حال از نام ایرانی این سردار و نام پدر او پیداست که او از خانوادهای اصیل در دیلمان و یا طبرستان بوده است. ... ماکان بن کاکی، پس از شکست سپاه لیلی بن نعمان در صفر 309 به طبرستان بازگشت و کلاه بر سر نهاد و در گرگان و طبرستان و ری خطبه به نام فرزندان حسن بن علی الاطروش خواند. چون خبر این هنجار به امیرنصر رسید، محمد بن المظفر امیر نیشابور را مامور حل آرام و مسالمتآمیز مساله کرد. محمد بن المظفر سردار شورشی را نزد خود خواند و با او پیمان مودت بست، اما ماکان چون به طبرستان رسید پیمان بشکست. سپس چون صعلوک امیر ری با بکر بن محمد بن البیع امیر نیشابور پیمان دوستی بست، ماکان در خود یارای مقاومت ندید، اما اسفار بن شیرویه و مرداویج وشمگیر بن زیار که در[تا اینجا صفحه 34 کتاب] سپاه ماکان بودند، از فرصت بسیار خوبی که فراهم آمده بود استفاده کردند و بر گرگان و طبرستان دست یافتند. چون صعلوک در سال 316 هجری رنجور و بیمار شد، حسن بن قاسم بن حسن داعی و ماکان بن کاکی را از طبرستان خواست و ری را به آنان واگذار کرد. سپس صعلوک خود روی خراسان گذاشت و در دامغان درگذشت.[تا اینجا صفحه 35 کتاب] چند روز بعد داعی نیز کشته شد و اسفار بن شیرویه بر ری، طبرستان، قزوین، قم، کاشان دست یافت. با اینکه اسفار خطبه به نام امیر نصر میخواند، اما به مردم ستم روا میداشت و نسبت به خلیفه عصیان میورزید. چون امیر نصر او را به دست برداشتن از هنجار ناپسندی که پیش کشیده بود خواند، از سر بیم بر طغیان خود افزود. در این هنگام خلیفه سپاهی را مامور خواباندن شورش اسفار کرد، اما اسفار سپاه خلیفه را در هم شکست. در سال 317 هجری امیر نصر بخارا را به قصد ری ترک گفت. اما در پیرامون نیشابور بود که اسفار تقاضای صلح کرد و امیر نصر نیز به توصیه مشاوران خود تن به صلح داد و چون برادرانش از بند بیرون آمده و دوباره سر به[تا اینجا صفحه 36 کتاب] شورش برداشته بودند به بخارا بازگشت و پایتخت را آرامش بخشید... . درباره سرنوشت اسفار، ابن اسفندیار در دنباله گزارش کار او در قزوین مینویسد، مرداویج بن زیار از او روی برگرداند و پس از گرفتن بیعت از قزوینیها به زنجان رفت و سپاهی فراهم آورد و سپس برای کشتن اسفار به قزوین تاخت. اسفار با یاران خود به ری گریخت، اما در ری نتوانست بماند و به قومس رفت. از اینجا ناگزیر راه قهستان طبس را پیش گرفت. ماکان بن کاکی که در این هنگام در[تا اینجا صفحه 37 کتاب] خراسان بود به او تاخت. اسفار ناچار به الموت روی آورد. چون مرداویج از این گریز خبر شد در پی او گذاشت. اسفار را سرانجام در طالقان یافتند و او را در سال 319 هجری به دستور مرداویج گردن زدند. روی هم رفته در این دوره درباره دین و مذهب بلندپایگان لشکری و سیاسی به دشواری می توان قضاوت کرد. زیرا به نظر میرسد که گزارشها اغلب تعصبآمیز و جانبدارانه هستند. مسعودی مینویسد که اسفار �به دین اسلام نبود. و از اطاعت فرمانروای خراسان برون شد و با او مخالفت کرد و میخواست تاج بر سر نهد و در ری تخت طلای شاهی به پا کند و بر آن همه ولایت که بگفتیم پادشاهی کند و با [تا اینجا صفحه 38 کتاب] سلطان (خلیفه) و هم با فرمانروای خراسان جنگ اندازد�. او مسلمانان شهر را به پرداخت جزیه واداشت. امکان دارد که چیزی که در اینجا جزیه خوانده شده است همان مالیات سرانه بوده باشد.[تا اینجا صفحه 39 کتاب] مرداویج بن زیار: مرداویج بن زیار بن مردان شاه گیلی با از میان برداشتن اسفار بن شیرویه و به دست آوردن دو و دستگاه او نیرو گرفت و آغاز به کشورداری کرد. او به زودی شهر به شهر و استان به استان را به زیر فرمان خود درآورد. مردم قزوین از شهریار نوید نیکی ستاندند و به او مهر ورزیدند. هنوز دیری نگذشته بود که مرداویج بر ری،[تا اینجا صفحه 41 کتاب] همدان، کَنکُور، دینور، بروجرد، قم، کاشان، اصفهان، جرباذقان[گلپایگان] و جز آن چیره شد.[تا اینجا صفحه 42 کتاب] به گزارش مسعودی سپاه مرداویج با کشتار و غارت تا حلوان در مرز عراق پیش راند و پس از به دست آوردن غنیمتی زیاد راه بازگشت را پیش گرفت. خلیفه القاهر به مرداویج نوشته بود که از اصفهان دست بکشد، تا فرمان ری و کوهستان برای او فرستاده شود و از فهرست سرکشان بیرون آید. در این هنگام اصفهان در دست وشمگیر، برادر مرداویج بود. مرداویج از برادرش خواست تا از اصفهان بیرون برود. چنین شد. اما چون القاهر دستگیر شد و حاکم تعیین شده از سوی او از آمدن به اصفهان بازماند، این شهر 17 روز بدون حکومت ماند. مرداویج پس از بازپس گرفتن طبرستان از ماکان کاکی و گماردن ابوالقاسم بن ابوالحسن بر جای او و دست یافتن بر گرگان، پیروزمندانه به اصفهان بازگشت. ... ظاهرا مرداویج پس از بازگشت از لشکرکشی به غرب به اصفهان است که به طور جدی به فکر جنوب غربی کشور میافتد، تا همه راههای حمله به بغداد را در اختیار داشته باشد. با این برنامه بود که او در شوال 322 سپاهی را به فرماندهی ابنوهبان به خوزستان فرستاد. ابنوهبان از راه مناذر و تستر و ایذه به اهواز رفت و با دست یافتن بر این منطقه خراجی را که ستانده بود برای مرداویج فرستاد. مرداویج بخشی را به یاران خویش بخشید و بسیاری نیز خود اندوخت. او آنگاه نمایندهای سوی خلیفه [تا اینجا صفحه 45 کتاب] المقتدر فرستاد و پرداخت مالیات همه این شهرها را بر دوش گرفت و مقتدر هم از همدان و ماهکوفه چشم پوشید. (زیرنویس: جغرافینویسان عرب بخشی از سرزمین ماد را که به دست مردم کوفه گشوده شده بود، ماهکوفه مینامیدند. که میان همدان و آذربایجان و ماسبذان و حلوان قرار داشت و آبادی مهم آن دینور و قرمین (کرمانشاه) بود در حالی که ابن اثیر ماه کوفه و دینور و ماسبذان را در کنار هم میآورد، یاقوت در معجم، ماه کوفه را همان دینور میداند) با دست یافتن مرداویج بر اهواز، عمادالدوله بن بویه، که بر شیراز چیره شده بود، به نماینده مرداویج نامهای نوشت و با نواختن او از او خواست که تا برای بهبود روابط میان وی و مرداویج میانجی شود. مردوایج درخواست عمادالدوله را با این شرط پذیرفت که از او فرمان برد و به نام او خطبه بخواند. عمادالدوله این پیشنهاد را پذیرفت و برادرش رکن الدوله را به گرگان سوی مرداویج فرستاد. این هنجار تا کشته شدن مرداویج بر جای ماند.[تا اینجا صفحه 46 کتاب] کشته شدن مرداویج: بنا بر گزارش مسکویه در جریان اوقات تلخی مرداویج در جشن سده ای که برگزار نشد، او غلامان تنی چند از بزرگان را زده بود و کتکخوردگان که کینه او را به دل گرفته بودند، برای کشت او هم آواز شدند. از همین روی هنگامی که مرداویج به گرمابه شد، ... مهاجمان در را شکستند و به درون راه یافتند. مرداویج با گرزی سیمین به دفاع از خود پرداخت، اما غلامی با کارد شکم مرداویج [تا اینجا صفحه 50 کتاب] را درید. سپس ترکان مهاجم سر او را بریدند و جلو سرسرای کاخ او انداختند. آنگاه سپاهیان و فرماندهان را که در شهر مست و پراکنده میزیستند، آگاه کردند. اینان چون گرد آمدند، آتش افروختند و بر بوقها دمیدند و به بیابان تاختند تا از در 7 پشت به کاخ درآیند. به پیشنهاد عمید برای جلوگیری از تاراج گنجینه، پیرامون آن را به آتش کشیدند.[تا اینجا صفحه 51 کتاب] آغاز حکومت وشمگیر: میدانیم که وشمگیر در سال 321 هجری از سوی برادرش مرداویج فرمانداری ری [تا اینجا صفحه 61 کتاب] را در دست داشت... . به هنگام انتقال جنازه مرداویج از اصفهان به ری، وشمگیر نیز جنازه برادرش را همراهی کرد. شیرج سردار مرداویج که خوزستان را در دست داشت، با شنیدن خبر کشته شدن مرداویج و خالی ماندن اصفهان، بیدرنگ همه همپایگان خود را، مانند ابنوهبان، در خوزستان گرد آورد و برای پیوستن به وشمگیر و یاری رساندن به او رو به سوی ری نهاد. در میان راه هیچکس راه را بر اینان نبست. وشمگیر نیز در سال 323، در حالی که سپاه مرداویج با او بیعت کرده بود، در ری به فرمانروایی نشست و ابنوهبان را، به پاس خوش خدمتی به برادرش، به وزارت خود برگزید.[تا اینجا صفحه 62 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: سدههای گمشده(تاریخ دوره اسلامی ایران)، آشتی با تاریخ (دیلمیان، علویان، آل زیار و آل بویه)، جلد سوم/ نویسنده: پرویز رجبی/ انتشارات: نشر پژواک کیوان/ تهران، چاپ دوم، 1389/ صفحات 33 تا 62
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی،
آل زیار
:: برچسبها:
اسفار,
وشمگیر,
مرداویج,
آل زیار
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲
|
|

تبار و نصب نُه تن بودند ز آل سامان مشهور هر یک به امارت خراسان مامور اسماعیلی و احمدی و نصری دو نوح و دو عبدالملک و دو منصور (دیوان عنصری بلخی، ص375). آغازین سالهای قرن سوم هجری/نهم میلادی، منطقه ماوراءالنهر شاهد پدیدار شدن نخستین هستههای حکومتی شد که آثار و برکات ارزشمندی را در لوح جاویدان سرزمین ایران و اسلام باقی گذارد... .نسب و نام دومان آل سامان، به «سامان خدات» نیای کبیر آنان بازگشت میکند. نرشخی صاحب کتاب«تاریخ بخارا»، اعتقاد دارد که علت این وجه تسمیه در آن است که او دیهی به نام سامان بنا کرده است و بعدها به همین خاطر او را بدان موسوم ساخته و سامان خدات خواندهاند. همچنانکه امیر بخارا را بخار خدات میگفتهاند. کلمه خدات نیز به معنای مالک و صاحب و یا رئیس آمده است. بنابراین سامان خدات به معنی امیر قریه سامان است... .به هر تقدیر، سامان خدات در زمره بزرگان محلی و صاحب نفوذ در ناحیت ماوراءالنهر به شمار میرفته است. وی در دوران خلافت هشام بن عبدالملک اُموی، به والی او در خراسان به نام اسد بن عبدالله القسری تقرب یافت و از محبت و حمایت او برخوردار شد. تنها نرشخی است که از هزیمت سامان خدات از بلخ، و استیلای مجدد بر آن ناحیه با یاری حاکم خراسان اشاره میکند. اینکه چرا مورد اکرام قرار گرفت و دشمنانش دچار قهر حاکم خراسان شدهاند، چیزی بیشتر نمیدانیم. برخی منابع متأخر، سرگذشتهای افسانهای به او نسبت دادهاند. حمدالله مستوفی... ...................................
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی،
سامانیان
:: برچسبها:
اسماعیل سامانی,
سامانیان,
آل سامان,
سامان خدات
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۲
|
|

مسجد ابن طولون در قاهره مصر پس از سامان خدات جد بزرگ سامانیان پسرش اسد به جانشینی پدر رسید. چون مامون خلیفه عباسی به خراسان رسید، فرزندان اسد بن سامان را استخدام کرد. فرزندان اسد، نوح و احمد و یحیی و الیاس بودند که بعدها با سفارش مامون به غسان بن عباد حاکم خراسان جملگی در نواحی ماوراء النهر امارت یافتند. {نوح بن اسد(نوح اول سامانی)... تا زمان مرگ، همچنان در حکومت سمرقند به سر میبرد... . یکی از نکات جالب زندگانی نوح، که تأثیر بسزایی در تحولات غرب قلمرو خلافت[تا اینجا صفحه 133 کتاب] عباسیان گذاشت، اهدای غلامی از جانب وی به خلیفه مامون به نام طولون بوده است. فرزند طولون با نام احمد، بعدها در سامرا تربیت نظامی یافته و حتی به تحصیل علوم دینی مبادرت کرد. احمد بن طولون بعدها به سمت فرماندهی محافظان خاص خلیفه متوکل ارتقا یافت. پس از چندی نیز برای اداره مصر به آن دیار اعزام شد و به تدریج زمام امور آن ناحیه را مستقلا به دست گرفت و سلسلهای به نام طولونیان در مصر برپا ساخت.[تا اینجا صفحه 134 کتاب] }1{طولونیان دودمانی ازتُرکان مسلمان شده بودند که از سال ۸۶۸ تا ۹۰۵ میلادی به عنوان اولین سلسله محلی به طور مستقل از خلافت عباسی در بغداد، از سال ۸۶۸ تا ۹۰۵ در مصر و شام حکمرانی کردند. بنیانگذار این سلسله، احمد بن طولون بود که اصالتی تُرک داشت، و در سال ۸۶۸ به عنوان فرماندار وارد مصر شد و بلافاصله (۸۶۸–۸۷۲) با سازماندهی ارتش مستقل مصر و تأمین مدیریت خزانههای مصر و سوریه، یک پایگاه نظامی و مالی در آن ایجاد کرد. پرداخت ناچیز خراج در سال ۸۷۷ نیروهای خلیفه عباسی را علیه او برانگیخت، اما احمد با حمله به سوریه و اشغال آن، موقعیت خود را حفظ کرد. در طول حکومت وی، استانها از نظر کشاورزی توسعه یافتند، تجارت و صنعت مورد تشویق قرار گرفت و سنتهای هنری عباسیان بغداد و صومعه به اسلام غربی وارد شد. یک برنامه ساختمان سازی و معماری عمومی آغاز شد که طی آن شهر القطائع (پایتخت طولونیان)، و مسجد بزرگ احمد بن طولون در قاهره ساخته شد. این مسجد که از مسجد جامع متوکل در سامرا الگوبرداری شده، از آجر و گچ ساخته شدهاست، مصالحی که قبلاً در معماری مصر به ندرت مورد استفاده قرار میگرفت اما در عراق بسیار مورد استفاده بود. پایتخت این فرمانروایی شهر فسطاط بود. بنیانگذار این دودمان طولون نام داشت و از سربازان ترک در لشکر عباسیان بود. نوح بن اسد، فرمانروای سامانی سمرقند، طولون را که یکی از مملوکهای خود بود به خلیفه مأمون بخشید. طولون در لشکر عباسی به پایههای بالا رسید تا این که سرکرده نگهبانان ویژه خلیفه عباسی در بغداد شد. پسر او احمد (۸۶۸–۸۸۴ .م) در سال ۸۵۴.م این مقام را به ارث برد. پسر احمد خمارویه نام داشت که نامی ایرانی است.}2 ارجاعات: 1ـ کتاب: تاریخ سامانیان(عصر طلایی ایران بعد از اسلام)/ تالیف: جواد هروی/ انتشارات امیر کبیر، چاپ دوم 1382/ صفحات 133و1342ـ ویکی پدیا ـ https://fa.wikipedia.org
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ جهان___***،
تاریخ مصر،
***___تاریخ ایران___***،
سامانیان
:: برچسبها:
سامانیان,
طولونیان,
ابن طولون,
نوح سامانی
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۲
|
|

طاهر بن حسین در سال 159هـ/775م در پوشنگ زاده شد. و در کودکی به همراه پدر خویش مدتی در بغداد بسر برد. ... بعد از تصمیم امین در جنگ با برادرش مأمون، علی بن عیسی به دلایل مختلف به فرماندهی سپاه بزرگ و مجهزی برای عزیمت به خراسان انتخاب شد. آوازه حرکت سپاه علی بن عیسی موجب بیم و اضطراب خراسانیان شد. به همین دلیل، مأمون میبایست برای تعیین فرماندهی، کسی را که توان مقابله با او را داشته باشد، برگزیند. مأمون در آن شرایط، کسی بهتر از طاهر را برای تصدی این منصب سراغ نداشت و لذا او را به عنوان فرمانده سپاه خود برگزید.تعهدات هرثمه برای امین بسیار خوشایند بود. بنابراین، قرارهای لازم را برای تسلیم شدن با وی گذاشت. آگاهی طاهر از این خبر توأم با نارحتی و خشم بود. او که تمام تلاش جنگ و پیروزیها تا این زمان را از آن خود میدانست، حاضر نبود نتیجه نهایی و افتخار را برای هرثمه باقی بگذارد و اعلام کرد: «من او را به وسیله محاصره و پیکار بیرون کشیدم که کارش به طلب امان کشید رضایت نمیدهم که سوی هرثمه رود و فتح از آن وی باشد». ... امین پنج شب مانده از محرم 198هـ/ 813م به قصد تسلیم شدن به هرثمه از کاخ خود بیرون رفت... . [تا اینجا صفحه 105 کتاب] سپس امین بر قایقی که بر کنار دجله برای او آماده کرده بودند، وارد شد و هرثمه خود با آن قایق به استقبال امین آمده بود... . هنوز قایق آنها مسیری را طی نکرده بود که سپاهیان طاهر از کمین بیرون آمدند و سنگ و تیر بر قایق پرتاب کردند و سپس گروهی برهنه و شناکنان زیر کشتی رفته، قایق را واژگون ساختند. هرثمه که شنا یاد نداشت، توسط یکی از یارانش نجات یافت و امین جامه خود را پاره کرد تا به راحتی شنا کند و توانست خود را به کنار آب برساند... . با اسیر شدن امین، محمد بن حمید طاهری وی را شناسایی کرد و پس از آگاه کردن طاهر، او بلادرنگ دستور قتل امین را به قریش دندانی حاجب خود داد. ... بعد از کشته شدند امین، بدن او را در باغ مونسه دفن کردند و سرش را برای مامون به مرو فرستادند... .
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی،
طاهریان
:: برچسبها:
طاهر بن حسین,
طاهریان,
مامون,
خلافت عباسی
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۲
|
|
تاریخ طب و طبابت در ایران (تاریخ پزشکی) 
موضوع تاریخ طب و طبابت، اگر چه از نظر شرح و تعریف با یکدیگر تفاوت دارند؛ اما از نظر قرابت و کاربرد؛ با هم پیوستگی ناگسستنی دارند. بدین خاطر وقتی مساله طب به میان میآید، بطور طبیعی نام اطبای آن نیز ـ در هر دوره از تاریخ ـ به ذهن متبادر میشود و این پزشکان هستند که با نوشتن آثار و بیان عقاید خود میتوانند نقش بزرگ تاریخی خود را در زمینه تحولات پزشکی ایفا و به ظهور برسانند... . از اینکه طب ایرانی از چه روزگاری آغاز شده است، مورخین و خاورشناسان بر این باورند[تا اینجا صفحه 14 از مقدمه کتاب] که در داستانهای کهن ایرانی آغاز و معرفی طب را به جمشید پادشاه اساطیری نسبت دادهاند و او اولین کسی بوده که استفاده از دارو را به مردم یاد داده است... . به گفته حکیم ابوالقاسم فردوسی کشور ایران بر اثر درایت جمشید سر و سامانی یافت. مردم به جای زندگی در غارها به ساختن منازل اقدام کردند... و سرانجام فن طبابت و روشهای درمان را کشف کردهاند. او قصد داشت، برای مردمان سرزمینی بیافریند که کسی در آن گرسنه و تشنه و پیر و بیمار نشود و آنان را از مرگ دوری جویاند. فردوسی در این باره سروده است... . ..................................... برای مطالعه بقیه این نوشتار به ادامه مطلب بروید!
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
تاریخ طب و اطبا،
***___ طب (پزشکی)___***،
طب سنتی
:: برچسبها:
طب,
طبابت,
پزشکی,
دارو و درمان
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲
|
|

{«شاهرخ» یعنی «شاه» را با «رخ» کیش دادن و از اصطلاحات شطرنج است اما اسم «شاهرخ» قبل از تولد «شاهرخ» پسر امیر تیمور گورکان، رایج نبود و او اولین کسی است که به این اسم نامیده شده است. ابن عربشاه در کتاب عجایبالمقدور مینویسد: امیر تیمور به شطرنج خیلی عشق داشت و خوب بازی میکرد. وقتی در بین بازی، در همان وقتی که میخواست حریف را با «رخ» مات کند، یعنی با «رخ» کیش دهد، خبر آوردند که پسری برایش متولد شده است و تیمور گفت اسم او را شاهرخ بگذارید.(واژه نامه غزلهای حافظ، ص77)}1ارجاعات: 1ـ کتاب: در سفینه تاریخ (خواندنیها و حکایتهای تاریخی از ایران و چهارگوشه جهان)/ نویسنده: هدایت الله علوی/ انتشارات هیرمند/ چاپ اول 1376/ صفحه 23
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
آل تیمور (تیموریان)،
داستانها و حکایات تاریخی،
داستانها ، حکایات ، لطیفه ها و جوکهای این وبلاگ
:: برچسبها:
شاهرخ,
تیمور گورکانی,
ابن عربشاه,
شطرنج
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : یکشنبه ششم فروردین ۱۴۰۲
|
|

یعقوب لیث که بود: یعقوب در یکی از دهات کوچک نزدیک «زَرَنج» تولد یافته بود، این قریه «قَرنین» نام داشت و در حاشیه کویر، در شمال باختری خاش و در روستای «نیشک» و یک منزلی آن و بر سر راه فراه قرار گرفته بود... . ...«یعقوب از رویگری به عیاری شد و از آنجا به دزدی افتاد و به راهداری و سپس سرهنگی یافت و خیل (=گله اسب و سواران) یافت». البته خیالاتی که یعقوب در سر میپروراند احتیاج به پول داشت و پانزده درهم حقوق رویگری ماهیانه تکافوی این مخارج را نمیکرد و ناچار بود که عیاران را برای راهداری و هدایت کاروانها و همچنین اخذ باج راه به اطراف بفرستد. او با عیاران پایتخت (زرنج) و سایر شهرها نیز مربوط بود و از ثروتمندان هر شهر برای مخارج عیاران باج و خراج میگرفت... .در سال 252 هـ /866م مردی دیگر به نام «صالح بن حجر» در رخد طغیان کرد و در قلعه «کوهتیز» حصار گرفت، یعقوب ناگهانی بر سر او تاخت و پس از چند[تا اینجا صفحه 255 کتاب] روز جنگ چون صالح مطمئن شد که یعقوب دست بردار نیست و محاصره او به تنگی کشید، ناچار خود را بکشت. سپاهیانش جسد او را از فراز برج به زیر افکندند و خود امان خواستند. یعقوب به آنان امان داد و قلعه را گرفت. یاران صالح بن حجر جسد او را به بست آوردند و در آنجا به خاک سپردند. از این تاریخ بود که حکومت یعقوب از طرف همسایگان اطراف به رسمیت شناخته شد و اغلب از راه توافق درآمدند و هدایایی به جانب یعقوب گسیل داشتند، از جمله حکام «مولتان» و «طبسین» و «زابلستان» و «سند» و «مکران» همه تسلیم شده هدایایی فرستادند. یعقوب پس از این فتوحات خود... . .............................
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی،
صفاریان
:: برچسبها:
یعقوب لیث,
صفاریان,
سیستان,
کابلشاه
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲
|
|

{ترکان سلجوقی را اشتباه دو خاندان در مسیر تاریخ قرار داد. یک بار سامانیان با اشتباهی تاریخی و پر عقوبت، ترکان غُز را از زیستگاه اصلیشان به شهرهای شمالی ماوراءالنهر، مانند اسپیجاب و آبادیهای مصب سیحون کوچانده بودند و امیر آنها ـ سلجوق ـ اسلام آورده بود. باری دیگر سلطان محمود غزنوی که خود ترک بود، این اشتباه را تکرار کرد. اشتباه محمود اجازهای بود که او به رغم مخالفت یاران و مشاوران نزدیکش به برخی از قبایل ترک و ترکمانان غُز برای سکونت در خراسان داد. (زیرنویس: ارسلام جاذب، که از پیرامونیان بزرگ محمود بود، گفته بود: «نرانگشتان ایشان ببرد تا نتوانند تیر بیندازند. یا همه را در جیحون غرغابه سازد و محمود او را سنگ دل خوانده بود»(ابن اثیر، 13/5721).)[تا اینجا صفحه 25 کتاب] راوندی که در خدمت طغرل پسر ارسلان آخرین فرمانروای سلجوقی در عراق بود، در سال 599 هجری، در سرآغاز تاریخی که درباره آلسلجوق در دست نوشتن دارد، سلجوقیان را در آغاز کار دارای سپاهی کامکار و بیشمار و مال و منالی بسیار، با شوکتی تمام و نعمت و حرمتی به کام میخواند... .[تا اینجا صفحه 26 کتاب] از چند و چون اسلام آوردن ترکان غز خبر درستی نداریم، مگر اینکه در آغاز کار خود، در میان مسلمانان میزیستند. فقط میدانیم که آنها در این هنگام مسلمان بودهاند و به گفته راوندی میل به دوری جستن از کافران و نزدیک شدن به کعبه را داشتهاند. «آن بزرگان از ترکستان به حکم انبوهی خانه و تنگی چراخوار به ولایت ماوراءالنهر آمدند. به زمستان منزلگاههاشان نور بخارا بود و به تابستان سغد و سمرقند». تا اینجا کم و بیش با ترکان غُز آشنا شدیم که بعدها در میدان تاریخ به نام نخستین رهبر خود سلجوق پسر دقاق به سلجوقیان مشهور شدند. (زیرنویس: ابن اثیر دقاق را تقاق میآورد... . صدرالدین حسینی به جای دقاق، یقاق مینویسد، به گزارش او پس از اینکه امیرسلجوق پسر امیریقاق به عنفوان جوانی رسید، از سوی شاه ترکان به مقام سوباشی (سپهسالاری) رسید و سرانجام چون از همسر یبغو ایمن نبود به دیار اسلام روی آورد و به مذهب حنفی درآمد.) [تا اینجا صفحه 27 کتاب] (زیرنویس: هنگامی که در جست و جوی آغاز تاریخ سلجوقیان یا آلسلجوق هستیم، ناخودآگاه میاندیشیم که چیزی از قلم تاریخ افتاده است. چرا در حالی که طغرل نخستین فرمانروای دودمان است، این دودمان به نام پدربزرگ او، یعنی سلجوق که تنها رهبری قبیله را بر عهده داشته است، خوانده میشود و سلجوقیان نام میگیرند و نه طغرلیان. آیا شخصیتی بارز و تعیین کننده، که امروز بر ما پوشیده است، وجاهتی خاص برای سلجوق فراهم آورده بود؟ مانند شیخ صفی دوره صفویان که مدتها پیش از شاه اسماعیل موسس سلسله صفوی میزیسته است و هواداران شیخ صفی او را در 13 سالگی به فرمانروایی انگیختند و برنامه خود را با موفقیت به انجام رساندند؟ و میبینیم که آرامگاه شیخ صفی در اردبیل باشکوهتر از آرامگاههای همه شاهان صفوی و حتی آرامگاه شاه عباس بزرگ است). سلجوق در سالهای پایانی روزگار سامانیان همراه قبیله خود در شهر جَند (شاید در اصل کند) میزیست که در کناره علیای سیحون (سیردریا) قرار داشت. ... سلجوق در جند چنان آوازهای داشت که دربار سامانی هنگامی که قلمرو خود را مورد دستبرد هارون بن ایلکخان یافت از او یاری جست و سلجوق پسر خود ارسلان را به کمک فرستاد. سامانیان به کمک ارسلان بر هارون چیره شدند و آنچه را هارون گرفته بود بازستاندند. سلجوق به هنگام مرگ در شصت و هفت سالگی چهار پسر داشته است: اسراییل (ارسلان)، میکاییل، موسی و یونس(یوسف). پیدا نیست که چرا همه نامها، که حتما نام دوم هستند، کلیمی انتخاب شدهاند. اسراییل در بند سلطان محمود درگذشت و بهانه شد برای سرازیر شدن برادران به خراسان. ...سلطان محمود نتوانست جلو رخنه آنان را بگیرد. امیر مسعود، حتی ناگزیر از تن دادن به شکست از طغرل پسر میکاییل شد. میکاییل در جریان محاصره قلعهای در ترکستان به زخم تیری کشته[تا اینجا صفحه 28 کتاب] شده بود و از او دو پسر مانده بود، به نامهای طغرل بیک محمد و چغری بیک داود. نخستین درگیری آلسلجوق با بغراخان شاهک ترکستان بود. امیر بخارا، بیمناک از حضور آنها در قلمرو خود، دردسرهایی برایشان فراهم میآورد و آنها ناگزیر از رفتن نزد بغراخان شدند، اما بغراخان سرانجام طغرل و خانوادهاش را دستگیر کرد. داود در نبردی خونین برادرش را رهانید و برادران دوباره به جند بازگشتند. پس از فروپاشی فرمانروایی سامانیان، ارسلان پسر سلجوق و عموی داود و طغرل جایگاه نیرومندتری یافت. علیتکین که در زندان برادر ایلکخان بود از زندان گریخت و بر بخارا چیره شد و با ارسلان پسر سلجوق همداستان شد و کار هر دو بالا گرفت و ایلکخان را در نبردی که پیش آمد شکست دادند، اما با نزدیک شدن محمود غزنوی به بخارا علیتکین رو به فرار گذاشت و ارسلان به محمود روی آورد و محمود او را در دم دستگیر کرد.[تا اینجا صفحه 29 کتاب] ابن اثیر درباره آغاز کار غزها گزارش میدهد: در سال 420 سلطان یمینالدوله [سلطان محمود غزنوی] به کار ترکان غز پیچید و آنها را به این بهانه که کارهای بیهوده میکنند، در سرزمین خود تار و مار کرد. ترکان از یاران ارسلان بن سلجوق بودند که در دشت بخارا میزیستند. چون یمینالدوله از رود به سوی بخارا گذر کرد، ارسلان بن سلجوق به درگاه یمینالدوله آمد و یمینالدوله او را دستگیر کرد و در هند به زندانش افکند و بسیاری از یاران او را کشت. گروهی از آنان به خراسان روی آوردند و به چپاول گذراندند... .[تا اینجا صفحه 30 کتاب] امیرمسعود پس از لشکرکشی کاملا بیهوده خود به طبرستان، یازدهم رجب 426 به نیشابور بازگشت و دست اندرکار آراستن سپاه شد تا آن را برای رویارویی با سلجوقیان به نسا فرستند. غافل از اینکه بسیار دیر شده بود. روز نهم شعبان 426 بَکتُُغدی ، یکی از سرداران غزنوی به سوی نسا لشکر انگیخت. روز 21 شعبان نخستین پیروزی رسید و پگاه بعد خبر شکست بزرگ و از هم پاشیدن سپاه سلطان. سالار بکتغدی نیز بازگشت و داستان بازنمود.[تا اینجا صفحه 31 کتاب] ... در این میان از خراسان تا بُست هر آن خبری از شورش میرسید که مهمتر از همه درباره سرکشیها و دستاندازیهای سلجوقیان بود و چنین بود که خراسان در حال از دست رفتن است... . دیری نپایید که خبر آمد که نواحی خوارزم به دست اسماعیل خندان پسر خوارزمشاه آلتونتاش افتاده است و میان او و ترکمانان ارتباط پر جنب و جوشی برقرار شده است. سپس امیر مسعود رو به هند نهاد و روز یکم محرم 428 در یک فرسنگی بُست فرود آمد. در اینجا دو رسول از نزد سلجوقیان با نامهای به عنوان خواجه عبدالصمد وزیر در رسیدند. در نامه آمده بود که جای آنها با حضور ترکمانان در[تا اینجا صفحه 33 کتاب] خراسان تنگ است و خواستار واگذاری مرو و سرخس و باورد به خود شده بودند. این پیام را میتوان مطلع فرمانروایی سلجوقیان به شمار آورد. پیداست که طراحان نامه از توانایی نظامی خود بسیار مطمئن بودهاند: «و سُباشی حاجب و لشکر نیشابور به هرات مقام کنند. اگر قصد ما کنند ناچار ما را به دفع آن مشغول باید شدن و حرمت از میان برخیزد». امیرمسعود را این پیام بسیار گران آمد، اما به درخواست خواجه عبدالصمد ناگزیر از آن شد که پاسخی بدهد که هم درشت باشد و هم نرم، «تا مجاملتی در میان بماند». .. با این همه ظاهرا با خبرهای ناگواری که از خراسان و از دستاندازیهای سلجوقیان میرسیده است، سرانجام امیرمسعود تصمیم به بازگشت گرفت. ... امیرمسعود به خاطر خردهای که امیران و وزیرانش بر او گرفته بودند که خراسان را رها کرده است و امیران سلجوقی از گستاخی آنجا را میدان تاخت و تاز خود کردهاند، سباشی را مامور سرکوبی آنها کرده بود، اما چون سباشی کاری از پیش نبرد، مسعود او را سرزنش کرد... . [تا اینجا صفحه 34 کتاب] پس از بازگشت امیر مسعود از هند، هر روز خبر ناگواری از خراسان درباره شکست خوردن سرداران غزنوی از سلجوقیان میرسد و هر بار امیر وعده میداد که پس از برگزاری جشن مهرگان خود به خراسان خواهد رفت و تا همه آشوبها را نخواباند به غزنین باز نخواهد گشت. امیر مسعود سرانجام، پس از یک سال تعلل، غزنین را به پسر خود امیرسعید سپرد و خود در آغاز محرم 430 روی به بلخ نهاد، اما جریان کارها به گونهای بود که امیدی به پیروزی نمیرفت. در همین هنگام رسیدن خبر درگذشتن امیرسعید در غزنین به بلخ نیز بر غبار خاطر امیر مسعود افزود.[تا اینجا صفحه 35 کتاب] ... هر روز خبر بلوایی تازه از گوشهای میرسید و امیر همچنان در حال دست به دست کردن بود و نمیدانست که به کدام سوی بکشد. اینک نیشابور در دست سلجوقیان بود و پیداست که این پیروزی سلجوقیان آسیب زیادی را بر آوازه غزنویان وارد آورده بود. ابراهیم اینال نیشابور را به آسانی گشوده بود. او با دویست سپاهی به نزدیکی نیشابور رسیده بود و پیغام داده بود: «که وی مقدمه طغرل و داود و یبغوست. اگر جنگ خواهید کرد، تا بازگردد و آگاه کند و اگر نخواهید کرد، تا در شهر درآید و خطبه بگرداند که لشکری بزرگ بر اثر وی است.» بزرگان شهر صلاح را در موافقت دیدند و چندی بعد طغرل در دارالاماره ماندگار شد و به آیین فرمانروایان هفتهای دو روز به مظالم مینشست.[تا اینجا صفحه 36 کتاب] در نخستین برخورد جدی امیر مسعود با برادران طغرل و داود و یبغو که در روز دوم شوال 430 در بیابان سرخس روی داد، دشمن مالشی بزرگ یافت و روی به سوی ریگ بیابان کشید، اما دو روز بعد در نزدیکی سرخس، حمله دیگری از سلجوقیان انجام گرفت و از هر دو سوی مردان زیادی کشته شدند. بیهقی مینویسد: «چیرگی بیشتر با مخالفان بود و ضعف و سستی بر لشکر ما چیره شد و گفتی از تاب میبشوند». گزارش بیهقی از شکست خوردن امیر مسعود از طغرل سلجوقی در دندانقان چنان بیشایبه و روشن است که جای تردیدی از برداشت درست راوندی باقی نمیگذارد: «و آویزان آویزان چاشتگاه فراخ به حصار دندانقان رسیدیم». اندکی سپس گروهی از غلامان امیر سواره به دشمن پیوستند و روز هشتم رمضان 431 بود که جنگ سرنوشت ساز درگرفت. آرایش سپاه زود تباه شد و بسیاری راه فرار را پیش کشیدند. سرانجام امیرمسعود نیز بدون جنگی واقعی با سلجوقیان، بیتاب از درماندگی و نابسامانی سپاه خود، به راه فرار افتاد.[تا اینجا صفحه 39 کتاب] امیر شکست خورده منزل به منزل با شتاب پس مینشست. در راه بود که خبر رسید که پس از شکست سلطان مسعود، ترکان سلجوقی «خیمه بزدند و تخت بنهادند و طغرل بر تخت نشست و همه اعیان بیامدند و به امیری خراسان بر وی سلام کردند». در حقیقت باید این رویداد را که حاصل شکست امیرمسعود در دندانقان بود، پایان کار غزنویان در خراسان و آغاز فرمانروایی سلجوقیان به شمار آورد. در این رویارویی غنیمت خوبی به چنگ طغرل افتاد که برای آغاز کار او بسیار لازم بود. به گزارش بیهقی امیرمسعود روز هفتم شوال 431 با حالتی شرمسار وارد غزنین شد. با سرازیر شدن ترکان سلجوقی به جنوب غربی آسیای مرکزی(ایران)، ابرهای تیرهای که سدههای پی در پی غریده بودند و با آذرخش خود خط و نشان [تا اینجا صفحه 40 کتاب] کشیده بودند، کام گشودند و بیدرنگ سیل سراسر ایران را برداشت. نخست سراسر خراسان از چنگ غزنویان بیرون آمد و از آن سلجوقیان شد. نقش چغری بیک در پیروزی سلجوقیان بر غزنویان بسیار بارز بود. البته همانگونه که اشاره شد طغرل دو سال پیش از این پیروزی، در ماه شوال 429 در نیشابور سلطنت خود را اعلام کرده بود و به نامش خطبه خوانده شده بود. او نیشابور را به طور موقت پایتخت خود انتخاب کرد.[تا اینجا صفحه 41 کتاب] رکنالدین ابوطالب طغرل پسر میکاییل پسر سلجوق پس از تحکیم موقعیت خاندان خود در شرق و شمال شرق ایران کم کم به فکر گسترش قلمرو خود در جنوب و غرب افتاد. [تا اینجا صفحه 43 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: سدههای گمشده، سلجوقیان، جلد چهارم/ نویسنده: پرویز رجبی/ نشر پژواک کیوان، تهران/ چاپ اول 1387/ صفحات 25 تا 43 
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
غزنویان،
آل سلجوق (سلجوقیان)
:: برچسبها:
آل سلجوق,
سلجوقیان,
طغرل,
ترکان سلجوقی
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : سه شنبه یکم فروردین ۱۴۰۲
|
|

{شهر کوچک غزنه در مشرق افغانستان که بعدا مرکز قدرت سبکتکین گردید اسما قلمرو سامانی بود، اما در عمل، با فاصله دوری که این شهر از بخارا داشت سامانیان جز نفوذی اندک نمیتوانستند بر آن داشته باشند. با وجودیکه جغرافیادانان قرن سوم غزنه را یکی از انبارهای موقت کالای ترانزیتی که خراسان و ماوراءالنهر را به هند متصل میکرد توصیف میکنند، معذلک نقش اقتصادیش از این حیث هرگز به پای اهمیت کابل نمیرسید. در واقع این سلاطین غزنوی بودند که غزنه را که شهرکی واقع در حاشیه عالم سیاسی و فرهنگی هند بود، به مرکز یک امپراتوری تبدیل کردند. ... پیش از آنکه «سبکتگین» در غزنه و زابلستان قدرت را در دست گیرد، والیان چندی که از غلامان ترک بودند از جانب سامانیان بر آن شهر حکومت کردند. «الپتگین» سپاهسالار خراسان به همدستی ابوعلیمحمد بلعمی در مرگ امیرعبدالملک بن نوح در سال 350ق/961م توطئهای کردند تا امیرزادهای را که خود میخواهند بر سریر پادشاهی بنشانند. اما موفق به این امر نشدند و پیروزی گروه مخالف موقعیت الپتگین را به دشواری انداخت. از این رو بر آن شد که به مرزهای شرقی امپراتوری عقب بنشیند.به گفته منابعی که در دست داریم الپتگین از آنجا به هند رفت تا هم از دشمنانی که در دربار داشت دور باشد و هم با تاخت و تاز بر هندوان، وجهه مذهبی برای خود کسب کرده باشد. الپتگین در آغاز قصد تسخیر غزنه را نداشت و تنها زمانی بدان دست زد که حاکم محل مانع عبور او شده بود. شاید الپتگین بر سر آن بود که نظیر گروهی از غلامان ترک سامانیان که در مرزهای جنوبی امپراتوری سامانی استقلال زیادی کسب کرده بود قلمروی برای خود دست و پا کند. سپاهسالار «قرهتگین»(قراتگین) اسفیجابی پیش از مرگ در سال 371ق/929م. در «بست» و رخج حکومتی برای خود تشکیل داد و پس از مرگش دودمانی از غلامان خاص او در «بست» به جانشینی او به حکومت رسیدند.[تا اینجا صفحه 35 کتاب] الپتگین با نیروی کوچکی مرکب از غلامان خاص خود و غازیان به راه افتاد...؛ بر سر راه خود شاه شار ایرانی بامیان و پادشاه هندوشاهی کابل را مغلوی ساخت و پس از چهار ماه محاصره دژ غزنه سرانجام شهر را از دست ابوعلی یا ابوبکر لویک یا انوک بیرون کرد. بنا بر روایت جوزجانی، الپتگین با دریافت منشوری از منصور بن نوح موقعیت خود را در غزنه سامان داد. اما سیاستنامه خاطرنشان میسازد که اردویی از بخارا به سرکردگی ابوجعفر برای سرکوبی الپتگین گسیل شده بود که بیرون دروازههای غزنه با شکست مواجه گردید. به نظر میرسد که حالت مشکوک و نیمه شورشی الپتگین بر سکههای او انعکاس دارد. از دو عدد سکهای که او در پروان حوالی کابل ضرب کرد اجازه او از سامانیان در ضرب سکه به نحوی غیر مستقیم بیان گردیده است. الپتگین به هنگام مرگش در سال 352ق/693م. فرزندش «ابواسحقابراهیم»(یا شاید اسحاق بن ابراهیم) را نامزد جانشینی خود کرد. ابواسحق سه سال در حکومت غزنه باقی ماند، سفری به بخارا کرد و از خطاهای پدر پوزش خواست و امیر در عوض به او لقب عطا کرد. هنگامی که در سال 4ـ353ق/5ـ964م. لویک موقتا بار دیگر[تا اینجا صفحه 36 کتاب] غزنه را مسخر ساخت ابواسحق به بخارا گریخت و به کمک نظامی سامانیان مجددا به غزنه بازگشت. با مرگ ابواسحق در سال 355ق/966م. افواج ترک غزنه یکی از فرماندهان به نام «بلگتگین»(بلگاتگین) را که از غلامان سابق الپتگین بود به فرماندهی خود برگزیدند. او نیز مانند سلف خود به بخارا اظهار اطاعت کرد و توضیح داد که گزینش او به حکومت غزنه بنا بر آرای عمومی ترکان بوده است. شبانکارهای مینویسد که در بخارا سپاهسالار «فایق» به شدت مخالف «مشتی اتراک» بود که در غزنه بحال خود رها شده و معناً مستقل بودند. ... فایق سپاهی به غزنه اعزام کرد تا نظارت مستقیم به آنان داشته باشد، اما بلگاتگین سپاه اعزامی را در هم شکست و دیگر هرگز سپاهی از بخارا به غزنه فرستاده نشد. بلگاتگین پس از ده سال حکومت بر غزنه در سال 364ق/975م. درگذشت و پس از او یکی دیگر از غلامان الپتگین به نام «پیری» یا «پیریتگین» (بوری یا بوری تگین؟) مدت دو سال قدرت را در غزنه در دست داشت. او نیز خود را والی سامانیان میخواند زیرا نشانهایی از نوع نشانهای اداری ایرانی، کلاه، قبا و کمر داشت که بعدها علامت مشخصه والیان در عصر غزنوی گردید... . بیلیاقتی بوریتگین در امر حکومت سبب شد که مردم از لویک دعوت کنند تا دیگر بار به غزنه بازگردد، اما «سبکتگین» با کاردانی او را دفع کرد. در سال 366ق/977م. سربازان ترک غزنه به ضدیت با بوریتگین برخاستند و سبکتگین را بجای او نشاندند، و سبکتگین از این تاریخ، پادشاهی بیست ساله خود را آغاز کرد... .[تا اینجا صفحه 37 کتاب]بنا بر پندنامه، سبکتگین از قبیله «برسخان» بود که قبیلهای ترک بودند. ... تبارنامهنویسان متملق نتوانستند این حقیقت را که سبکتگین در میان ترکان کافر متولد شد ندیده بگیرند. اما ترتیبی دادند که قوم او به یزدگرد سوم آخرین امپراتور ساسانی مرتبط شود. این نکته شایان توجه است که سلاطین غزنوی درست نظیر سامانیان، آل بویه و زیاریان، نسبنامهنویسان دربارشان را بر آن داشتند تا گذشته آنان را به پادشاهان پیش از اسلام ایران پیوند دهند، و نه به یک خاندان برجسته ترک که بیشتر پذیرفتنی بود. ... تبارنامه کاملی که نسبت سبکتگین را به یزدگرد سوم میرساند در تاریخ مجدول نیز آمده است... .[تا اینجا صفحه 38 کتاب] اسارت سبکتگین از نوع اسارتهایی بود که اغلب در جنگهای خونین تودههای ترک آسیای میانه رخ میداد. سبکتگین بدست قبیله بختیان یا تخسیان ـ تخس از قبایل همسایه اسیر گردید. بنا بر گفته مروزی قبیله تخس یا تخسی از اعضای اتحادیه قرلق بود که در «درهچو» واقع در شمال غرب ایسغ ـ گول زندگی میکردند. سبکتگین به بردهفروشی از اهالی چاچ فروخته شد و او سبکتگین را با دیگر بردگان به بردهخانهای در نخشب منتقل ساخت. پس از مدتی آموزش نظامی و هنرهای سواری در نیشابور به الپتگین حاجب فروخته شد و او سبکتگین را به جمع نگهبانان شخصی خود درآورد. بنا بر روایت نظامالملک، سبکتگین از آن پس تحت حمایت الپتگین به سرعت مدارج ترقی را بسیار سریعتر از قاعده معمول غلامان سامانی پیمود، زیرا الپتگین در او نشانههایی دید که در آینده مردی بزرگ خواهد شد. در هجده سالگی دویست غلام در خیل داشت، در عقبنشینی به سوی غزنه همراه خداوند خود الپتگین بود و در شکست سپاه سامانی در طخارستان که به تعقیب آنان رفته بودند نقشی عمده داشت. با مرگ الپتگین او نیز همچون بخشی از میراث پدر به ابواسحق ابراهیم رسید... . در ایام حکومت بلگاتگین و بوریتگین در غزنه وجهه سبکتگین در میان ترکان بالا گرفت و چنانکه گفته شد به هنگام خلع بوریتگین از مسند قدرت، سپاه او را به رهبری خود[تا اینجا صفحه 39 کتاب] برگزید. سبکتگین برای کشانیدن قلوب دیگر رهبران نظامی به سوی خود هفتهای دوبار به آنان سور پر تجمل میداد و اکنون آن کار حاصل داده بود. و نیز علاوه بر افواج ترک به جلب رضایت دیگر مردم پرداخت و در سال 362ق/971م. محمود سلطان آینده از دختر رییس زابلستان همسر سبکتگین متولد شد. سبکتگین مانند حکام سلف غزنه خود را والی سامانیان میدانست و بر سکههایی که ضرب کرده نام امیران سامانی پیش از نام او آمده است و لقب «الحاجب الاجل» که بر گورش در غزنه نوشته است نشان میدهد که او تا پایان حیاتش به این مقام وفادار مانده بود. از این رو وقتی که در سال 383ق/993م. امیر نوح بن منصور مواجه با شورش فائق و ابوعلی سیمجور شد که علیه او متحد شده بودند، سبکتگین وفادار را به ماوراءالنهر فرا خواند. سوگند وفاداری سبکتگین به امیر تجدید شد و برای مدت چند سال او و پسرش به دقت مراقب اوضاع خراسان بودند. و هنگامی که سرانجام قدرت سامانی رو به ضعف نهاد آنان خود را در موقعیتی دیدند که به تقسیم غنایم بپردازند و بالاخره متصرفات سامانی را با قراخانیان قسمت کنند... .[تا اینجا صفحه 40 کتاب] پیش از این گفتیم که امیر سامانی از سبکتگین دعوت کرده بود که علیه ابوعلی و فائق در خراسان مداخله کند. سبکتگین پس از آنکه در سال 384ق/994م. بر آن دو غالب آمد حکومت بلخ، طخارستان، بامیان، غور و غرجستان را بدست آورد و امیر سامانی او را لقب «ناصرالدین والدله» و محمد را منصب سابق ابوعلی، یعنی سپاهسالاری خراسان و لقب «سیفالدله» اعطا کرد. و از آن هنگام محمود نیشابور را مرکز فرماندهی خود قرار داد و به سبب فشارهای قراخانیان بر دولت سامانی که از آن هنگام کلیه بخشهای علیا و وسطای حوزه سیر دریا را به تصرف گرفتند محمود توانسته بود نفوذ خود را در خراسان تقویت کند. اگر بر مبنای آخرین آرزوهایی که سبکتگین در سر داشت قضاوت کنیم، او هرگز خیال نمیبست که خاندانش روزی سلسله مستقلی بنیاد کند. هنگامی که در سال 387ق/997م. درگذشت قلمرو خود را به صورت میراثی تقسیم نشده باقی گذاشت، اما چون قرار بود که حکومتهای نواحی مختلف در دست افراد گوناگون خانوادهاش باقی بماند، در طی سالهای آخر حیاتش به مشی معمول خود ادامه داد. برادرش بغراچوق (بغراجوق) در حکومت هرات و [تا اینجا صفحه 43 کتاب] پوشنگ باقی ماند از شش فرزند ذکوری که جوزجانی به سبکتگین نسبت میدهد تنها سه فرزند یعنی محمود، نصر و اسماعیل تا این زمان زنده بودند یا به سن بلوغ رسیدند، بطوریکه اسماعیل جوانترین پسر بالغ سبکتگین بود. ابوالقاسم محمود به فرماندهی سپاه نیشابور باقی ماند، زیرا سبکتگین در تعیین والی آن شهر مدعی هیچگونه حقی نبود. ابوالمظفر نصر حکومت بست را گرفت و غزنه و بلخ نیز سهم اسماعیل شده بود. شاید سپردن حکومت غزنه به اسماعیل بدین خاطر بوده که او نوه دختری الپتگین بود و نیز شاید سبکتگین احساس می کرد که بهتر است یکی از احفاد الپتگین بر آن شهر حکومت کند. ترجیح آشکار اسماعیل نالایق بر محمود قدرتمند و کارآزموده مورخان اسلامی تاریخ غزنویان را متعجب ساخته است. در حقیقت امتیاز ویژهای به اسماعیل داده شد. و شاید تصرف سرزمینهای اجدادی افغانستان شمالی و شرقی دلیل این معنی باشد. اما این نیز در خور توجه است که تسلط محمود بر خراسان خود میراثی مطلوبتر از غزنه بود که ارزش عمدهاش آن بود که بر دروازه هند قرار داشت و باب فتوحات در هند بود. اسماعیل در برابر کاردانی و وجهه نظامی محمود قادر نبود که سرزمینهایی را که به ارث برده بود حفظ کند. و در سال 388ق/998م. محمود خود را فرمانروای تمامی قلمرو پدر خواند. منازعات بر سر جانشینی او را مجبور به ترک خراسان کرده بود و در این اثنا دولت سامانی سپاهسالار خود بگتوزون را به ولایت خراسان فرستاد، اما به محض آنکه محمود از کار برادر فارغ شد بگتوزون نتوانست قدرت خود را برپا نگاه دارد. تمام زندگی گذشته محمود صرف حمایت از پدر شد و سبکتگین خود همیشه در مقام یکی از تیولداران وفادار سامانیان عمل کرده بود، اما محمود این وابستگی را بسیار کمتر احساس میکرد. اندیشه کاملا مستقل شدن از سامانیان ظاهرا بلافاصله بعد از مرگ پدر به ذهن او خطور نکرد. اسماعیل پس از گرفتن سهم خود از پدر به بلخ که نزدیکترین نقطه قلمرو نویافتهاش به بخارا بود آمد و به امیر ابوالحارث منصور بن نوح (387ـ389ق/997ـ999م) اظهار بندگی کرد. محمود نیز پس از خلع برادر از غزنه به بلخ آمد و به امیر که او را در ولایت غزنه، بلخ، بست، هرات و ترمذ تثبیت کرد سر طاعت فرود آورد. اما اکنون احترام محمود به امیران سامانی سستی گرفت، با اقامت در نیشابور توانگری و مرغوبیت خراسان بر او معلوم شد و وفاداری ظاهری به مخدومی که هر روز ضعیفتر میشد اکنون به جاهطلبی شخصی مبدل شده بود. از قضا، رویداد حادثات او را از دشمنی با سامانیان [تا اینجا صفحه 44 کتاب] نجات داد. در سال 389ق/999م. فائق و بگتوزون ابوالحارث را از امارت خلع و برادرش ابوالفوارس عبدالملک بن نوح را بر سریر پادشاهی نشاندند. هر چند به هنگامی که هنوز ابوالحارث بر تخت بود، محمود برای ضبط خراسان اسلحه برگرفته بود، اما اکنون وانمود میکرد که کینهخواه امیر کور است. دستور داد تا دوباره در خراسان به نام خلیفه القادر خطبه بخوانند، و از بغداد نیز منشور حکومت خراسان و القاب «ولی امیرالمومنین» و «یمین الدوله» و «امین المله» برای او فرستاده شد. کوششهای ابوابراهیم اسماعیل المنتصر(وفات 395ق/1005م) برای باز پس گرفتن دولت دودمان خود بینتیجه ماند. اما محمود حدود یک دهه گرفتار منازعه با قراخانیان بود که چشم طمع به خراسان دوخته بودند و حاضر نبودند که جیحون را به عنوان مرز میان متصرفات خود و غزنویان بپذیرند. ولی پیروزی بزرگ بر ایلک نصر و نواده عمش قدرخان یوسف در نزدیکی بلخ در سال 398ق/1008م. به تهدیدی که از این ناحیه میشد خاتمه داد. بدین ترتیب محمود اکنون سرور خراسان بود که تجارتی شکوفا، واحههای زراعتی حاصلخیز و شهرهایی پر سکنه داشت. ... در طی سالهای بعد، محمود سیاست منظمی را برای زیر فرمان گرفتن دودمانهایی که تقریبا خراجگزار دولت سامانی بودند پیشه کرد، چون ولایت سیستان، غرجستان، گوزگان، چغانیان، ختل و خوارزم. به شهادت سکههایی که در سال 392ق/1002م در سیستان ضرب گردید، این سرزمین نخستین سرزمینی بود که قیمومیت محمود را بر خود به رسمیت شناخت. در سال بعد خلف بن احمد، امیر صفاری از حکومت آن ولایت بر کنار گردید و سرانجام نصر، برادر سلطان به والیگری آنجا منصوب شد...[تا اینحا صفحه 45 کتاب]. دیدهایم که محمود در سال 389ق/999م نام خلیفه القادر را در خراسان در خطبه بازآورد و در عوض از خلیفه لقب «ولی امیرالمومنین» و «یمین الدوله» و «امین المله» پاداش گرفت که بیانگر وفاداری او به خلیفه و نقش او در مقام مدافع علایق دنیوی خلیفه و ایمان است. محمود در طی پادشاهیش دریافت برای آنکه امپراتوری تثبیت یافتهای داشته باشد به تایید قانونی و معنوی خلیفه نیاز دارد. و نیز ارتباط با بغداد برای لشکرکشیهایی نظیر لشکرکشی سال 396ق/1005م علیه ابوالفتوح داود بن خضر که علیرغم داشتن مذهب اسماعیلی نسبت به محمود احساسات دوستانه داشت، به سلطان کمک معنوی میبخشید. عتبی میگوید که او [سلطان] بخاطر دین نتوانست تحمل کند که ابوالفتوح در قدرت باقی بماند و شاهد پستی کردار و زشتی اعمال او باشد، اما چون مولتان شهری پر ثروت بود بنظر میرسد دلایل واقعی حمله بدان شهر، ثروتمندی شهر بوده است نه غیرت مذهبی سلطان. پاک کردن قلمرو غزنویان از فرقه اسماعیلیه خصوصا برای خشنودی خلفای عباسی صورت میگرفت که در این زمان از بسیاری جهات تحتالشعاع رقبای فاطمیشان در قاهره قرار گرفته بودند. در خراسان محمود فرقه کرامیه را به آزار اسماعیلیان تشویق میکرد. و از سر خودنمایی تاهرتی داعی فاطمی را اعدام کرد و برای رضای خلیفه حسنک وزیر را که متهم به ارتباط با فاطمیان بود از کار بر کنار ساخت. محمود بخاطر اعدام تاهرتی باز از خلیفه القادر القاب «نظام الدین» و «ناصرالحق» گرفت، و پس از فتح سومنات در سال 417ق/1026م که غبطه همگان را در عالم اسلام برانگیخت از جانب خلیفه به سلطان لقب «کهف الدوله والاسلام» اعطا شد. شعر این دوره پر است از اشاراتی مبنی بر تعصب سلاطین غزنوی به سنت و مدایحی که بخاطر آزاری که آنان بر قرمطیان که در منابع این دوره اسماعیلیان را به[تا اینجا صفحه 51 کتاب] این نام میخواندند، روا میداشتند. و صفت «غازی» اگر چه لقب سلاطین در این دوره نبوده است اما شعرا در مدح سلاطین غزنوی بسیار آن را بکار بردهاند. فرخی در مرثیه مرگ محمود میگوید اکنون قرمطیان میتوانند در آرامش بخوابند: آه و دردا! که کنون قرمطیان شاد شوندایمنی یابند از سنگ پراکنده و دار در خیال شعرا این قرمطیان همه جا در کمین بودند. حتی لشکرکشی سال 408ق/1017م محمود را به خوارزم که صرفا دلایل نظامی و سیاسی داشت عنصری انگیزه مذهبی داده بود: از آنکه تربت گرگنج و شهرو برزن او مقام قرمطیان بود و معدن کفار محمود همیشه دقت داشت تا نام خلیفه را در سکههایش بگنجاند و از غنایم جنگی هدایایی به بغداد بفرستد و در فتحنامههایش خود را مجاهد بخواند. نقش مدافع سنت در برابر دیلمیان سبب شد که او تجاوز آشکاری را به حق بداند و در سال 420ق/1029م مجدالدوله رستم بن فخرالدوله پادشاه ری را از مقام خود خلع کند. از آنجایی که سلطان پس از لشکرکشیهایش به هند در ارسال فتحنامهها به خلیفه تاخیر کرده بود، دیگر تاخیر جایز ندانست و فتحنامهای از لشکرگاه بیرون دروازه ری به بغداد فرستاد. در این فتحنامه محمود به خود میبالد که بدست او «ایزد تعالی دست ظلمه را از این بلاد کوتاه کرده است و آنرا از فعالیت ملحدان باطنیه و بدعتگذاران بد کردار پاک ساخته است.» سپس به شرح مفصل اعمال غیر شرعی مجدالدوله و استیلای روافض بر قلمرو او میپردازد، و در خاتمه به خود مباهات میکند که « این ناحیه را از داعیان اسماعیلی و معتزلیان و رهبران غلات شیعه خالی ساخته و کمک گردید تا مقصود سنت به پیروزی برسد. این بنده ساعیانه عازم شد تا آنچه ایزد تعالی از قدرت به او داده در جهت فیروزی آن خاندان غالب [خلافت عباسی] بکار گیرد.» این اقدامات همه در تصویری که از محمود در سالهای آخر حیاتش به عنوان سنی متعصب بدست میدهند سهم داشت. تا انجا که شبانکارهای در ستایش محمود میگوید که از قرار معلوم سلطان بالغ بر 50000 رافضی و مخالفان مذهب عامه را معدوم کرد. در پادشاهی مسعود پسر محمود وفاداری به دودمان غزنوی با وفاداری به مذهب سنت یکی بود. القاب «ناصردین الله»، «حافظ عبادالله»، «المنتقم من اعداء الله»، و «ظهیر خلیفهالله امیرالمومنین» و خلعت و منشوری که مسعود در سال 421ق/1030م از رسول خلیفه دریافت کرد در منازعه بر سر جانشینی پدر با برادرش محمد حربه موثری بود. مسعود فرمان داد که نسخههای منشور خلیفه و جزئیات القاب به شهرهای خراسان و بادغیس فرستاده شود و در آن نواحی برای عامه بخوانند که شاید خلق در این منازعه جانب او را بگیرند. هنگامیکه در سال بعد «القادر» وفات کرد و فرزندش «القائم» در بغداد به خلیفتی نشست مسعود[تا اینجا صفحه 52 کتاب] از او درخواست منشور حکومت خراسان، خوارزم، نیمروز، زابلستان، تمام هند، سغد، چغانیان، ختلان، قبادیان، ترمذ، قضدار، مکران، والشتان، کپانیان، ری، جبال، اصفهان تا نواحی کوهستانی حلوان، گرگان و طبرستان کرد و خلیفه نیز منشور حکومت این ولایات برای مسعود فرستاد. مسعود هدایای نفیسی ازنیل، جامه جواهر و عطر برای خلیفه و اطرافیانش فرستاد. وقتی که رسول خلیفه نو در سال 424ق/1033م با این منشور به خدمت سلطان آمد مسعود در یک اعلان عمومی سیاسی نقش خود را به عنوان مدافع ایمان و کوبنده زنادقه تاکید کرد: «فذلک آن بود که عمامه پیش آوردند و شمشیر و بر لفظ عالی رفت که این عمامه که دست بسته ماست باید بدین بستگی بدست ناصر دین آید و وی بر سر نهد. پس از تاج، شمشیر بر کشید و گفت زنادقه و قرامطه را بر باید انداخت و سنت پدر یمینالدوله والدین در این باب نگاه داشت و به قوت این تیغ مملکتهای دیگر که بدست مخالفان است بگرفت». از چنین سخنی پیداست که غزنویان مذهب سنت را ملاط بنای امپراتوری خود میدانستند، و با وجودی که دستگاه خلافت نمیتوانست به آنان از حیث آلات و عدت یاری کند معذالک آنان به فایدههای معنوی حمایت خلیفه کاملا آگاه بودند.[تا اینجا صفحه 53 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: تاریخ غزنویان (جلد اول و دوم)/ نویسنده: ادموند کلیفورد باسورث/ ترجمه: حسن انوشه/ انتشارات امیرکبیر/ تهران، چاپ دوم 1378/ صفحات 35 تا 53 کتاب 
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی،
غزنویان
:: برچسبها:
الپتگین,
سبکتگین,
محمود غزنوی,
غزنویان
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱
|
|

{هنگامی که خلافت عباسی در قرن سوم و چهارم دچار ضعف و انحطاط گردید و امیران محلی و خاندانهای حکومتگر از هر سو سر برآوردند و داعیه استقلال یافتند، اندیشه ایجاد یک دولت قدرتمند و احیای مرده ریگ باستانی ایران در میان بسیاری از اقوام ایرانی رواج یافت که حاصل آن، تاسیس دولتهایی چون صفاریان، سامانیان و زیاریان بود. در این میان، توفیق تحقق این اندیشه آرمانی، بیش از همه نصیب خاندان شیعی مذهب بویه گردید که از میان طوایف سرکش دیلم ظهور یافته بودند. سرگذشت این خاندان، پیش از قرن چهارم بدرستی روشن نیست. هم از این رو است که مورخان درباره اصل و نسب آنها اختلاف کرده، سخنانی گوناگون و پراکنده آوردهاند. گروهی از نسبشناسان، ظاهرا به اشاره امیران بویهی، نسب آنان را به بهرام گور ساسانی رسانیدهاند تا بدینگونه آنان را از ننگ گمنامی و زندگی فرومایهای که پیش از دوران فرمانروایی داشتهاند برهاند. ... آنچه روشن است این است که جدّ این خاندان، ابوشجاع بویه، پسر فناخسرو دیلمی، است که از میان یکی از طوایف دیلمی [تا اینجا صفحه 166 کتاب] به نام شیرذیل آوند برخاسته است. بویه و پسرانش پیش از ورود به خدمات لشکری، در محلی از ساحل دریای گیلان هیزمکشی و ماهیگیری میکردند و ظاهرا زندگی سادهای همراه با فقر و سختی داشتهاند. در همین زمان، عدهای از قهرمانان و بزرگان منطقه گیل و دیلم چون ماکان و اسفار و مرداویج بر خلیفه عباسی بشوریدند و برای تجهیز لشکر خود با یکدیگر به رقابت برخاستند و مقدم هر تازه واردی را گرامی داشتند. ابوشجاع که از کارهای سخت و بیسرانجام به تنگ آمده بود، تصمیم گرفت که همراه پسرانش، علی، حسن و احمد، به خدمات لشکری درآید. در این میان، علی و برادر کوچکترش، حسن، به صف سپاهیان ماکان کاکی، فرمانده بلندپایه سپاه سامانی، پیوستند. چندی بعد، میان ماکان و مرداویج اختلاف و درگیری به وجود آمد و مرداویج بر گرگان و طبرستان چیره شد و نیروی ماکان رو به ضعف نهاد؛ از این رو برادران بویهی که به دنبال قدرت و ثروت بودند، صلاح خود را در آن دیدند که با جلب نظر ماکان به خدمت مرداویج درآیند. مرداویج که از طوایف گیل بود و با دیلیمان تجانس بیشتری داشت، برادران بویهی را بگرمی پذیرفت و بنا به توصیه ابوعبدالله حسین بن محمد معروف به عمید، امارت کرج ابی دلف (منطقهای میان ساوه و همدان) را به برادر بزرگ آنان، ابوالحسن علی، واگذار کرد. هر چند مرداویج بلافاصله از صدور این حکم پشیمان گردید، علی با پشتیبانی و پایمردی عمید، قبل از لغو حکم، همراه برادرانش، حسن و احمد، و جمع اندکی از دیلمیان به کرج رسید و مالیات و خراج منطقه را به آسانی گرد آورد و با تصرف تعدادی از قلاع خرّمدینان که در اطراف کرج بود اموال و غنایم قابل توجهی به دست آورد و چون قسمتی از آن اموال را با سخاوت و بخشندگی در میان یاران قدیم و جدید خود تقسیم کرد، آوازه سخاوتمندی وی در اطراف پیچید و[تا اینجا صفحه 167 کتاب] موجب گردید جنگجویان گیل و دیلم گروه گروه به او بپیوندند. گزارش توفیقات روز افزون علی نگرانی مرداویج را که از فرستادن وی به کرج شدیدا پشیمان شده بود بیفزود؛ بدین سبب در صدد برآمد تا او را از ادامه کار باز دارد و از سر راه دور کند و علی که بموقع از سوءظن و تصمیم خطرناک مرداویج آگاه گردید، به همراه یاران خویش به اصفهان رفت و سپاه مظفر بن یاقوت، حاکم اصفهان، را در هم شکست و پس از دو ماه، به دنبال هجوم سپاه وشمگیر، آن شهر را به قصد فارس رها کرد. وی در سر راه، ابتدا بر ارّجان تاخت برد و آن شهر را تصرف کرد؛ آنگاه از بیم ایجاد پیمان دوستی و همکاری میان مرداویج و یاقوت، حاکم فارس، و نیز از بیم اتهام خروج بر خلیفه، پیکی نزد یاقوت فرستاد و از وی خواست تا او و سپاهیانش را به خدمت گیرد یا اجازه دهد تا از قلمرو او بگذرد و به کرمان رود. همچنین نامهای به خلیفه نوشت و مراتب اطاعت و انقیاد خود را به اطلاع وی رساند. همزمان با این وقایع، یکی از اعیان بزرگ فارس به نام ابوطالب نوبند جانی، علی را به فتح شیراز فرا خواند و او را به همراهی در آن کار تشویق کرد. در همین زمان برادر علی، حسن، به دستور وی به منطقه کازرون لشکر کشید و غنایم بسیار به دست آورد و نزد علی بازگشت؛ اما چون در همین زمان پیمان اتحاد و دوستی میان مرداویج و یاقوت به امضا رسید، علی آن منطقه را برای خود ناامن دید و همراه برادران و یاران خود عازم کرمان شد، اما یاقوت با سپاهی بزرگ در منطقه بیضاء راه را بر او بست و او را از ادامه مسیر بازداشت تا آنکه کار به جنگ کشید و سپاه علی با آنکه از نظر نیرو و توان اندک بود، با شجاعت و پایمردی لشکر یاقوت را در هم کوبید و باروبنه او را به دست آورد. علی پس از این پیروزی، یاقوت را تا شیراز دنبال کرد و او را از آن شهر براند و خود بر آنجا دست یافت. پس از آن، برای آنکه امارت استیلای خود را مشروعیت بخشد، خلیفه، [تا اینجا صفحه 168 کتاب] الراضی بالله، را به وعده فرستادن سالانه هشت میلیون درهم خشنود ساخت و خلعت و لوای امارت فارس را در شوال 322ق. از وی دریافت کرد. در واقع، پس از تصرف شیراز بود که قدرت آل بویه استوار گردید تا آنجا که نه تنها خلیفه، بلکه همه داعیهداران قدرت نیز وجود این رقیب تازه نفس را در عرصه سیاست پذیرفتند. با این همه، بویهیان رقیبان قدرتمندی چون مرداویج زیاری و یاقوت، کارگزار خلیفه در خوزستان، و امیران بلندپرواز و تازه نفس بریدی را بر سر راه داشتند که برای تثبیت بیشتر اقتدار خویش باید آنها را از میان برمیداشتند. در این هنگام، پیمان آشتی میان مرداویج و یاقوت بر هم خورد و سپاه مرداویج اهواز، ایذه، رامهرمز و عَسکَر مُکرَم را اشغال کرد و یاقوت از خوزستان عقب نشست و به واسط گریخت. پیروزیهای مرداویج برای علی بن بویه بشدت مایه تهدید و خطر بود؛ از این رو باجی فراوان، به نشانه اظهار اطاعت و فرمانبری، نزد مرداویج فرستاد و برادرش، حسن، را نیز به گروگان روانه اصفهان کرد و نام مرداویج را در خطبه نماز یاد کرد تا خاطر وی را آسوده گرداند؛ اما ... مرداویج به سال 323ق. بر اثر یک حادثه ناگهانی به قتل رسید و ستاره اقبال بویهیان درخشیدن گرفت و راه برای تاخت و تاز آنان باز گردید؛ چنانکه پس از این واقعه، علی بن بویه سپاه یاقوت را در هم کوبید و بخشهایی از خوزستان را به دست آورد و یاقوت که تاب مقاومت نیاورد، به عَسکَر مُکرَم گریخت و در همان جا بر اثر نیرنگ و توطئه ابوعبدالله بریدی به سال 324ق. به قتل رسید. از سوی دیگر، به دنبال قتل مرداویج، اقتدار روزافزون زیاریان رو به ضعف نهاد؛ زیرا گروه بسیاری از سپاهیان ترک مرداویج که در توطئه قتل او نقشی اساسی داشتند از اردوی وی گریختند و به علی بن بویه و ابن رائق و دیگران پیوستند. افزون بر آن، ماکان کاکی که گویی منتظر چنین فرصتی بود، سپاه وشمگیر زیاری را شکست داد و او را از ری و نیشابور براند و دولت نوبنیاد زیاری را تا آستانه سقوط پیش راند. همچنین، [تا اینجا صفحه 169 کتاب] حسن بن بویه که در اصفهان گروگان مانده بود، با استفاده از این موقعیت نزد برادرش، علی، بازگشت و با سپاهی بزرگ مامور تصرف اصفهان گردید. حسن در اندک زمانی بدین کار توفیق یافت و نه تنها اصفهان، بلکه بسیاری از مناطق جبال را تسخیر کرد. بعلاوه، به سال 324ق. علی بن بویه برادر کوچکترش، احمد، را با لشکری انبوه به تسخیر کرمان فرستاد. احمد در آغاز پیروزیهای درخشانی به دست آورد؛ اما چون جوانی خام و بیتجربه بود، در جنگ با طوایف کوچ و بلوچ به فرماندهی علی بن زنگی، بیپروایی و سبکسری کرد و شکست خورد و دست چپش قطع شد و به اقطع معروف گردید. پس از آنکه احمد از زخمهای گران این جنگ جان سالم به در برد، علی او را به فارس فرا خواد و برای دلجویی از او و نیز برای جبران شکست کرمان، وی را همراه ابوعبدالله بریدی حاکم اهواز که برای استعانت نزد امیر بویهی آمده بود، به خوزستان فرستاد و احمد، بَجکَم، سردار ابن رائق امیرالامرای بغداد، را شکست داد و بر اهواز دست یافت؛ اما بریدی به او خیانت کرد و اهواز را از دست او بیرون آورد. با این همه، اندکی بعد، علی از فارس، احمد را با سپاهی یاری داد و او اهواز را باز پس گرفت و بریدی را تا بصره عقب راند. با وجود این پیروزیها، قلمرو بویهیان در اصفهان و خوزستان هنوز در معرض تهدید و خطر بود؛ زیرا وشمگیر زیاری که بیشتر قلمرو زیاریان را پس از قتل مرداویج از دست داده بود، همواره در فکر تسخیر اصفهان بود تا آنکه به سال 327ق. به آنجا هجوم برد و آن شهر را از دست حسن بن بویه خارج ساخت. با این همه، یک سال بعد، حسن موفق شد که اصفهان را با کمک برادرش از چنگ زیاریان بیرون آورد؛ آنگاه برای تقویت موضع خود به ری لشکر کشید و به سال 330ق. آن منطقه را تسخیر کرد و مواضع بویهیان را در آن ناحیه استحکام بخشید. از طرفی، قلمرو احمد بن بویه در خوزستان همواره در معرض نیرنگهای خصمانه ابوعبدالله بریدی و توطئههای ابن رائق [تا اینجا صفحه 170 کتاب] و بَجکَم قرار داشت، اما از بخت بلند احمد، در این زمان آتش اختلاف و درگیری میان بریدی، بجکم، ابن رائق، ابن مُقله و دستگاه خلافت زبانه کشید و هر کدام از این رقبا برای نابودی دیگری کوشش آغاز کرده و تمام همّ خود را به کار گرفته بودند: بَجکَم برای بدست آوردن مقام امیرالامرایی بر ابن رائق بشورید و از فرمان وی سرپیچید و برای بدست آوردن آن مقام، از هیچ توطئه و نیرنگی فروگذار نکرد؛ ابن مقله نیز برای تجدید موقعیت خویش به صورت پنهانی از سویی بَجکَم و از سوی دیگر وشمگیر زیاری را به بغداد فرا خواند تا هر کدام که بتوانند امیرالامرایی را از چنگ ابن رائق بیرون آورند. احمد با استفاده از این اوضاع آشفته، از سال 328 تا 333ق. بارها به عراق هجوم برد و هر بار موقعیت بهتری به دست آورد. به دنیال قتل بَجکَم (329ق.) و کشته شدن ابن رائق(330ق.) و مرگ ابوعبدالله بریدی(332ق.)، مهمترین مانع برای تصرف بغداد، یعنی توزون امیرالامرای ترک المستکفی بالله، نیز به سال 334ق. درگذشت و در حالی که دستگاه خلافت دچار اغتشاش و هرج و مرجی وصف ناپذیر شده بود و المستکفی خلیفه ناتوان عباسی، مانند بازیچهای، اسیر دست ابن شیرزاد، امیرالامرای تازه بود، احمد بن بویه آهنگ تصرف بغداد کرد و در جمادی الاولی سال 334ق.، تقریبا بدون مانع مهمی و ظاهرا با توافق یا درخواست مخفیانه خلیفه، وارد بغداد شد. خلیفه، مستکفی، و ابن شیرزاد و دیگر سرداران ترک، پیش از ورود احمد از بغداد گریختند و چون به موصل رسیدند، ناگهان خلیفه از یاران خود جدا شد و به دارالخلافه بازگشت و بیعت احمد را با علاقه و خرسندی پذیرفت و او را به امیرالامرایی برگزید و به او لقب معزّالدوله داد؛ همچنین برادر بزرگ او، علی، را عمادالدوله و برادر دیگرش، حسن، را رکنالدوله لقب داد و القاب آنان را بر سکهها ضرب کرد و خلعت و لوای فرماندهی برای آنها ارسال کرد. بدین ترتیب، برای نخستین بار، یکی از سلسلههای اسلامی که از ایران سر بر آورده بود توانست عراق و دارالخلافه عباسی را زیر سلطه خود بگیرد و بیش از یک قرن تعیین کننده سیاستهای دستگاه خلافت عباسی باشد؛ زیرا پس [تا اینجا صفحه 171 کتاب] از آن، قدرت واقعی از دست خلفای عباسی بیرون رفت و دیگر، خلیفه محور اصلی وقایع و رویدادها نبود و به گفته صاحب مجملالتواریخ «خلیفه به فرمانی قناعت کرد و خلفا را جز لوا و منشور فرستادن و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف کاری نماند». به همین دلیل است که از زمان سلطه آل بویه بر بغداد، از خلفای عباسی جز نامی باقی نماند و حتی وقایع و رویدادهای تاریخ خلافت بر محور امیران بویهی و دیگر امیران قدرتمند محلی دور میزد. ظاهرا تسلط آل بویه بر بغداد و دستگاه خلافت، برای خلفای عباسی مطلوب و موافق میل نبود؛ زیرا به جای کسانی چون مرداویج، که مردی متعصب و میهنپرست و در صدد نابودی خلافت عباسی بود، مردانی بغداد را تصرف کرده بودند که قصد براندازی دستگاه خلافت را نداشتند و با وجود شیعه بودنشان، به دلیل داشتن روحیه تسامح و سازش، با محیطهای غیرشیعی نیز میساختند؛ از این رو با آنکه بار سلطه بویهیان بر شانههای خلیفه عباسی بشدت سنگینی میکرد، اما چون سلطه آنان سیادت ظاهری خلفای عباسی را حفظ میکرد، تحمل آن وضع برای آنان امکانپذیر و حتی مطلوب بود. ناگفته نماند که معزالدوله از همان روزهای نخست تسلط بر بغداد، در صدد برآمد تا خلافت را از آل عباس به آل علی(ع) منتقل نماید؛ اما به دنبال هشدار مشاورانش، از این کار صرف نظر کرد و بدین نتیجه رسید که خلیفهای از اهل سنت که فرمانبردار او باشد، بهتر از خلیفه شیعهای است که خود بخواهد از او اطاعت کند. معزالدوله چندی پس از ورود به بغداد، به سبب سوءظنی که در حق مستکفی یافت، او را مخلوع و کور کرد و خلیفهای دیگر را که فرمانبردار او بود با لقب المطیعلله به خلافت نشاند. سلطه بویهیان بر بغداد و دستگاه خلافت نه تنها موجب گسترش قلمرو آنان گردید، بلکه موقعیت آنها را در فارس و جبال استحکام بخشید؛ زیرا حمایت و [تا اینجا صفحه 172 کتاب] پشتیبانی ظاهری خلیفه عباسی، به اقتدار بویهیان مشروعیت داد و قدرت نظامی بلامنازع آنان را دو چندان کرد. از آنجا که هر کدام از امیران بویهی و جانشینان آنان به حکومت در منطقهای که خود تصرف کرده بود ادامه دادند، بویهیان به سه شاخه بزرگ و چند شاخه کوچک تقسیم شدند.[تا اینجا صفحه 173 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه/ سید احمدرضا خضری/ انتشارات سمت/ تهران ، چاپ پنجم ، 1384/ صفحات 166 تا 173
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی،
آل بویه
:: برچسبها:
آل بویه,
بویه ماهیگیر,
آل زیار,
خلافت عباسی
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۱
|
|
آغاز سلسله اشکانیان 
نژاد اشکانیان پادشاهان اشکانی از نژاد پارتی به شمار میرفتند. پارت ناحیهای بود، که در خراسان کنونی قرار داشت. گویند که نام این قوم ماخوذ از اسم قبیله پارنی است که تیرهای از قوم سکایی داهه بشمار میآمدند و در بیابانهای بین رود جیحون و دریای خزر در ییلاق و قشلاق بودند، و مسکن اصلی آنان در استپهای میان گرگان و دریای آرال بود.[تا اینجا صفحه 1 کتاب] از مجموع نوشتههای مورخان قدیم چنین نتیجه گرفته میشود که پارتیها از آریاهای ایرانی بودند، و به یکی از زبانهای ایرانی که پارتی یا پهلوی باشد گفتگو میکردند ولی چون بیش از مهاجرت بداخل ایران از میان مردم آریایینژاد سکایی گذشته، و با آنان رفت و آمد، و آمیزش داشتند، خوی و رفتار آنان را نیز پذیرفتند از این جهت است که نویسندگان روزگار قدیم آنان را سکایی نژاد شمردهاند. آغاز پادشاهی اشکانیان (250ـ248ق.م) ...زمانی که «دیودوتوس» یونانی در باختر بر سلوکیان سر به طغیان برداشت، در پارت امیری به نام «ارشک» با همدستی برادرش تیرداد دعوی استقلال کرد. یوستینوس مینویسد: «ارشک مردی بود که نام و نشان نداشت و به راهزنی میپرداخت، چون شنید که دیودوتوس دعوی استقلال[تا اینجا صفحه 2 کتاب]کرده، او نیز با همدستان خود به پارت آمد، و پس از جنگی بر «آندراگوراس» فرمانروای یونانی پارت غلبه یافت، و به تشکیل سلطنت پرداخت. تاریخ این واقعه را مورخان قدیم مختلف نوشتهاند. یوستی نوس آن را در 256 (ق.م) و «اوزبیوس» و «موسی خورنی» در 250 پیش از میلاد دانستهاند. در این بین پارنیهای پارتی به قیادت «ارشک: که او نیز سر به طغیان علیه سلوکیها برداشته بود، و آندراگواس، سردار یونانی جنگ در گرفت، سلوکیها خیال میکردند این جنگ به نفع آنان تمام خواهد شد، و به ضعف هر دو مخالف جوان آنان منتهی خواهد گشت، ولی بر خلاف تصور ایشان ارشک بعد از شکستی که در (248ق.م) از «دیودوتوس» پادشاه تازه به دوران رسیده باختر خورد، وارد سرزمین پارفینا ـ پارت شد و «اندراگوراس»را شکست سختی داد و در سال 248ق.م آن ناحیه را تحت اطاعت خود آورد و عملا و رسما دولتی به نام پارت تشکیل داد پس از آن ارشک، ـ هیرکاینا (گرگان) را در سال 247، و سپس «کومی سنا» (قومس) را به تصرف درآورد. سلوکوس دوم که «کالی نیکوس» به معنی پیروزمند[تا اینجا صفحه 3 کتاب] نورانی لقب داشت در سال اول سلطنت خود یعنی 246 (ق.م) برای الحاق پارت به دولت سلوکی به مشرق ایران لشکرکشی کرد. نخست، ارشک از لشکریان سلوکی شکست خورد، بسوی بیابانهای کویر گریخت، سپس با «دیودوتوس» پادشاه باختر که دشمن او بود آشتی کرده با وی متحد شد. از سوی دیگر قبیله سکایی «آسپاسیاک» که مناسبات دیرینه با پارتها داشتند و در دشتهای کنار جیحون میزیستند به یاری ارشک آمدند ارشک با این نیروهای تازه نفس به سپاه سلوکی حمله آورده تلفات بسیاری به آنان وارد کرد، و سلوکوس کالینیکوس را به مغرب ایران عقب نشاند. از جهت بروز اختلافاتی که بین خانواده شاهی سلوکی در سوریه بود، سلوکوس فرصت جبران این شکست را نیافت و ناچار شد که مرزهای شرقی را واگذاشته، ارشک را بصورت پادشاه دست نشانده پارت و هیرکانی بشناسد، و به انطاکیه شام لشکرکشی کند. اشک دوم تیرداد نخستین (248ـ214ق.م) تیرداد که نامش در کتابهای یونانی تیریداتس آمده، پس از برادر، در سال 248(ق.م) به تخت نشست و خود را شاه بزرگ خواند، پارتیها سال به تخت نشستن وی را مبدا تاریخ خود قرار دادهاند. نبرد تیرداد با شاه سلوکی در سال 237(ق.م) سلوکوس دوم، «کالی نیکوس» که ذکر وی در پیش گذشت با برادرش «آنتیوخوس هیراکس» که در آسیای صغیر دعوی استقلال مینمود صلح کرد، و به قصد تسخیر پارت افتاد، برای اینکه از پیروزی خود مطمئن باشد با «دیودوتوس» پادشاه باکتریا «باختر» بر ضد پارتیها پیمان اتحادی امضاء کرد و به پارت لشکر کشید. تیرداد تاب مقاومت نیاورد و به قبیله «آسپاسیاکا» که تیرهای از سکاها بودند و در دره بین رود جیحون و سیحون جای داشتند روی آورد و با یک عده از ایشان به خراسان بازگشت. مقارن این زمان «دیودوتوس» پادشاه باختر بطور ناگهانی درگذشت، و خبر مرگ او ایجاد قوت قلبی در لشکریان پارتی بود. تیرداد از مرگ دیودوتوس استفاده کرده وضع را به نفع خود تغییر داد، و با پسر او «دیودوتوس » دوم (245ـ230) بر ضد سلوکیها متحد شده، و سلوکوس کالینکوس را شکستی سخت داد. «پوسیدونیوس» فیلسوف و مورخ یونانی درگذشته در 50(ق.م) مینویسد که: «تیرداد نه تنها سلوکوس کالینکوس را شکست داد بلکه او را به اسارت خود نیز درآورد». این فتح درخشان برای ایرانیان پارتی در آغاز تاریخ بسیار مهم تلقی میشود، و موجب شگفتی است که چگونه پارتیها توانستهاند فالانژههای (سربازان) ورزیده سلوکی را از پیش رانده، بر دولتی که تقریبا از نظر [تا اینجا صفحه 5 کتاب] وسعت بیست برابر خاک پارت را در دست داشته غلبه کنند، شاید خود پارتیها هم از این پیروزی درخشان احساس غرور کرده و سال 247(ق.م) را که سال بر تخت نشستن تیرداد نخستین است مبدا تاریخ ملی خود قرار داده باشند. سرپرسی سایکس مینویسد: «سلوکوس بدبخت پس از شکست از تیرداد به مقر سلطنت خود بازگشت پارتیها به یادگار این پیروزی جشنی گرفتند که تا سالها در میان فرزندان ایشان این عید گرفته میشد.» [تا اینجا صفحه 6 کتاب]}1 ارجاعات: 1ـ کتاب: تاریخ نظامی ایران جنگهای دوره اشکانی / محمدجواد مشکور/ انتشارات: ستاد بزرگ ارتشتاران ، اداره روابط عمومی ، تاریخ و آرشیو نظامی / چاپخانه ارتش شاهنشاهی/ صفحات 1تا 6 
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
تاریخ ایران باستان،
اشکانیان
:: برچسبها:
اشکانیان,
ارشک,
تیرداد,
پارت
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱
|
|

{سِلکوس، چنانکه ژوستن گوید (کتاب 15، بند4) پسر آنتیوخوس Antiochus یکی از سرداران نامی فلیپ دوم مقدونی بود و مادر او را لائودیس Laodice مینامیدند. به قول مورخ مزبور، آنتیوخوس شبی در خواب دید که آپُلّن (رب النوع آفتاب به عقیده یونانیها) با زن او هم بستر گردید و پس از اینکه نطفه بسته شد او حلقهای به زن داد که دارای نشان لنگر کشتی بود و به او گفت که این حلقه را به پسری که میبایست متولد شود بدهد. این خواب را معجزه تصور کردند زیرا روز دیگر در بستر لائودیس حلقهای با نشان مذکور یافتند و سِلکوس وقتی که به دنیا آمد بر رانش نیز چنین نشانی داشت. بعد وقتی که اسکندر به آسیا میرفت لائودیس حلقه را به پسرش داده نژاد او را روشن ساخت. اعقاب او این نشان را در رانشان داشتند و آن را علامت خانوادهشان میدانستند. ذکر این افسانه به قلم ژوستن نباید باعث حیرت شود. زیرا این مورخ که کتابهای تروک پومپه را خلاصه کرده این نوع افسانهها را هم در مواردی در نوشتههای خود گنجانده. افسانه مزبور بخوبی مینماید که سِلکوس خواسته از اسکندر تقلید کرده نژاد خود را به یکی از خدایان [تا اینجا صفحه 1693 کتاب] یونانی برساند و شاید بعدها همین معنی فکر سلوکیها را در ایجاد پرستشی برای خودشان قوت داده. سِلکوس اول لقب نیکاتور داشت که در یونان به معنی فاتح است. ... سِلکوس یکی از سرداران اسکندر و مورد اعتماد او بود. اول دفعهای که او طرف توجه اسکندر گردید موقعی بود که پادشاه مقدونی در هند از رود هیداسپ گذشته با پُروس جنگ گرد و سِلکوس مردانگی و شجاعت خود را در این جنگ نمود. پس از آن او نزد اسکندر مقرب گردید و وقتی که او پس از مراجعت از هند در شوش به سرداران نامی خود زن ایرانی میداد، سِلکوس هم به امر اسکندر دختر سپی تامِن Spitamenes سردار ایرانی را ازدواج کرد. این دختر که نامش آپامَه Apama بود بعدها ملکه و مادر ولیعهد دولت سلوکی گردید. از اینجا است که سلسله سلوکی را بعض مورخین و نویسندگان سلسله مقدونی و ایرانی گفتهاند. بعد از مرگ هِفس تیون Hefestion سردار محبوب اسکندر، شغل ریاست سوارهنظام او به سِلکوس محول گردید و پس از فوت اسکندر او معاون پردیکّاس نایبالسلطنه بود و شغل خیلیآرک را نیز داشت(...خیلیآرک به زبان یونانی رئیس هزار نفر است...). بعد درباره سلکوس میدانیم که او به پردیکّاس خیانت کرد. زیرا در مصر در موقع عبور قشون مقدونی از نیل محرک شورش شد و در نتیجه سربازان مقدونی پردیکّاس را به قتل رسانیدند. پس از آن از جهت خدمتی که سلکوس به آنتیپاتر کرده بود پس از اینکه او به نیابت سلطنت رسید در موقع تقسیم ممالک اسکندر ایالت بابل به سهم خدمتگزار افتاد و او از شغل خیلیآرک به نفع کاسّاندر پسر آنتیپاتر استعفا کرد. بعد بزودی او بر ضد اِومِن که مدافع حقوق خانواده سلطنت مقدونی یعنی اسکندر چهارم پس اسکندر بود علم مخالفت بیفراشت و با آنتیگون همداستان گردید. ...خلاصه آنتیگون بر اِومن فائق آمد و پس از آن چون سلکوس را برای خود خطرناک میدید خواست بابل را از او بگیرد ولی او فرار کرده به بطلیموس لاگُس والی مصر پناه برد و [تا اینجا صفحه 1694 کتاب] بعد به وسیله لشکر کوچکی که از او گرفته بود به بابل برگشت و نیکاتور سردار آنتیگون را شکست داد. پس از آن او به خوزستان و ماد پرداخت یک به یک این ممالک را به دست آورد و بدین ترتیب سلطنت سلوکی تأسیس گشت (312ق.م). بعد در 306ق.م او رسما خود را پادشاه خواند و...تا هند به طرف مشرق رفته به پادشاه بزرگ هند چان دراگوپتا برخورد و چون دید که نمیتواند با او ستیزه کند تمامی ولایاتی را که اسکندر در پنجاب هند تسخیر کرده بود با ایالات دیگر ... به پادشاه مزبور واگذارد. دختر خود را هم به حباله نکاح او درآورد و در عوض از پادشاه هند 500 فیل گرفت. بعد سلکوس که در اتحاد دوم جانشینان بر ضد آنتیگون شرکت داشت با این فیلها قشون او را در جنگ ایپ سوس در فریگیّه در هم شکست و بر اثر آن، آنتیگون نابود گردید.[تا اینجا صفحه 1695 کتاب]نوشتهاند که با عقد عهد صلح، سلکوس برای اینکه وثیقهای به پادشاه هند داده باشد دختر خود را به حباله نکاح او درآورد. در این باب دو خبر است: استرابون گوید که سلکوس مسئله زواج را در عهدنامه قید کرد(کتاب 15، صفحه 724) ولی آپ پیان (یکی از مورخین عهد قدیم ...) نوشته: سلکوس با پادشاه هند جنگید تا وقتی که عهدنامه مودت و نکاح را بست(کتاب سوریه ، بند35). هر دو خبر گنگ است و معلوم نیست که سلکوس دختر پادشاه هند را گرفته یا دخترش را به او داده. چون سلکوس دو زن بیشتر نداشت یکی آپامای [تا اینجا صفحه 1697 کتاب] ایرانی که ذکرش بالاتر گذشت و دیگری استراتونیس Stratonice که پایینتر ذکرش بیاید و هندی نبود. دخترش هم منحصر به فیلا نامی بود که زن آنتیگون گوناتاس Antigonc Gonatas گردید. بنابراین بعض نویسندگان تصور میکنند که مقصود ازدواج و نکاح در این عهدنامه زواج و نکاح بین هندیها و مقدونیها است. یعنی ساندراکُتتوس اجازه داده که مقدونیها میتوانستند با هندیها وصلت کنند نه اینکه دختری گرفته یا دختری داده باشد(بوشه لِکلرک، تاریخ سلوکیها، صفحه 30). پس از انعقاد عهد صلح با پادشاه هند، سلکوس توجه خود را به طرف دشمنش آنتیگون معطوف داشته به کمک متحدین خود یعنی کاسّاندر و بطلمیوس و لیزیماک به طرف غرب رفت و چنانکه گذشت درایپ سوس واقع در فریگیّه جنگی بزرگ و شدید روی داد و آنتیگون در این گیر و دار از پای درآمد(301ق.م). در تقسیم ملک اسکندر ... قسمت اعظم آسیا یعنی سوریه و بینالنهرین و کلده قدیم و ارمنستان و قسمت شرقی آسیای صغیر و ایران تا مستملکات چان دراگوپتا به سهم سلکوس افتاد و او پادشاه امپراطوری بزرگی شده از متحدینش قویتر گردید و از این زمان لیزیماک و بطلمیوس بر ضد او دست اتحاد به یکدیگر دادند. در این احوال سلکوس نفع خود را در این دید که به دِمتریوس پسر آنتیگون نزدیک شود و دختر او استراتونیس را خواستگاری کرد. دمتریوس را این وصلت خوش آمد و با دخترش به سوریه رفت. پس از آن هر دو پادشاه روابط گرمی داشتند. ولی وقتی که سلکوس خواست کیلیکیّه را از دمتریوس بخرد و صور و صیدا را هم او واگذارد دِمِتریوس این پیشنهاد را نپذیرفت و بر ساخلوی این محلها افزوده به طرف مغرب رفت(دمتریوس صاحب کیلیکیّه و این شهرها و شهرهایی در یونان بود و به همین جهت او را پولیارسیتس Poliorcites یعنی گیرنده شهرها میخواندند.م.). پس از آن دیری نگذشت که دمتریوس بر تخت مقدونیه نشست. توضیح آنکه کاسّاندر مرد و فلیپ پسر او نیز درگذشت و در مقدونیه دو پسر کاسّاندر بر تخت نشستند(297ق.م) یکی از آنها که آنتیپاتر نام داشت پس از چندی موافق اخلاق وحشیانه مقدونیها مادر خود را کشت و دِمتریوس از موقع استفاده کرده و تاج و تخت مقدونی را از او گرفت و او را به قول دیودور نابود ساخت(293ق.م). بعد او به فاصله کمی به تدارک یک سفر جنگی به آسیای صغیر پرداخت و این اقدام باعث وحشت(تا اینجا صفحه 1698 کتاب] لیزیماک و بطلمیوس گردید. در نتیجه پادشاه مصر با پیرّوس پادشاه اِپیر در مذاکره شد که او با لیزیماک به مقدونیه حمله برد و سلکوس کیلیکیّه را تصرف کند. مقدونیها چون پیرّوس را قویتر دیدند و نیز صفات او را صفات اسکندر پنداشتند گفتند که او از همه به اسکندر شبیهتر است و باید چنین شخصی پادشاه مقدونیه باشد. بنابراین دمتریوس را رها کرده به طرف پیرّوس رفتند و دمتریوس مدتی در کنار ماند ولی مایوس نگردید و پس از چندی لشکری جمع کرده به آسیای صغیر درآمد و شهر سارد را گرفت. آگاتوکل Agatocles پسر لیزیماک قصد او را کرد ولی بهرهمندی نیافت. بعد چون قشون دِمتریوس دچار قحطی آذوقه و علوفه گردید از راهی که اسکندر به داخله آسیای صغیر رفته بود حرکت کرد، تا تارسوس Tarsus پیش رفت و در اینجا با داماد خود سلکوس داخل مذاکره شد. در ابتدا سلکوس میخواست با او همراهی کند ولی پاتروکل پسر لیزیماک رای او را زد. زیرا به او گفت نباید به چنین شخص جاهطلبی و ناراحت اجازه دهی در حدود مملکت تو اقامت گزیند. سلکوس را این حرف موثر افتاد و در نتیجه سپاهی برداشته به قصد دمتریوس به کیلیکیّه رفت. دمتریوس با کمال رشادت به استقبال او شتافت و چند بار قوای سلکوس را در هم شکست ولی ناگهان ناخوش شد و مجبور گردید که با عدهای از همراهان خود فرار کند. بعد بزودی شفا یافت و با نهایت جسارت در سردسته کوچکی از سپاهیان خود که نسبت به او وفادار بودند به سوریه تاخت. سلکوس از عقب او رفت. وقتی که به او نزدیک شد دمتریوس خواست به طرف ساحل دریا رود. ولی موفق نگردید و تسلیم شد. در ابتدا سلکوس با دمتریوس چنان رفتار کرد که با پادشاهی میکنند. ولی بعد او را به آپامآ Apamea یعنی شهری که در سوریه در کنار رود اُرُنتس Orontes بنا کرده بود فرستاد و دو سال بعد دمتریوس درگذشت. پلوتارک گوید(دِمتریوس، بند 61)، که او سه سال در خِرسونِس تراکیه در تحت نظر بود و از تنبلی و عیش و عشرت و شرب زیاد درگذشت. مرگ او سایه بر نام سِلکوس افکند و باعث تأسف او شد. زیرا مردم میگفتند که دُرُمیخِت پادشاه تراکیّه، با اینکه بربر (غیر یونانی) بود با لیزیماک که پادشاه سابق تراکیّه که اسیر وی گردید چنان رفتار کرد که به پادشاهی میبرازید. اما دیودور گوید(قطعه ای از کتاب 21): لیزیماک دو هزار تالان (یازده میلیون و دویست هزار فرنگ طلا یا 56 میلیون ریال) به سلکوس میداد که دمتریوس را به قتل برساند. ولی او از جهت خویشی با [تا اینجا صفحه 1699 کتاب] تنفر این پیشنهاد را رد کرد. ...اسارت دِمتریوس و وقایعی که پس از آن روی داد بر ابهت سلکوس افزود و او بر دو رقیب خود یعنی لیزیماک پادشاه تراکیّه و بطلمیوس لاگُس پادشاه مصر برتری یافت. بعد، بطلمیوس که به کهولت سن رسیده بود، از سلطنت استعفا کرد. ولی تاج و تخت را به پسر ارشدش بطلمیوس کرائونوس Ptolemee Keraunus که از خواهر کاسّاندر بود نداد و پسر دیگر را که از زنی دیگر زاده و موسوم به بطلمیوس فیلادِلف Ptolemee Philadelphe بود جانشین خود کرد. بطلمیوس کِرائونوس فرار کرده به دربار لیزیماک رفت. در ابتدا او را خوب پذیرفتند. ولی بعد دسایسی بر علیه آگاتوکل پسر لیزیماک کرد و پدر اتهامات دروغی را باور داشته امر به قتل پسرش داد. زن و اطفال و دوستان آگاتوکل به سلکوس پناه بردند و بطلمیوس کرائونوس هم بزودی به دربار سلکوس رفت. زیرا روابط دوستانه بین لیزیماک و بطلمیوس فیلادلف از جهت وصلتی برقرار گردیده بود. بر اثر این وضع کدورتی بین سلکوس و لیزیماک روی داد و چون بیتقصیری آگاتوکل ثابت شده و مردم از لیزیماک متنفر گشته بودند، سلکوس از این تنفر استفاده کرده به آسیای صغیر حمله برد. بعد او فاتحانه از لیدیّه و یونیّه و فریگیّه گذشت و در کُرپدیون Koropedion نزدیکی سارد جدالی وقوع یافت که لیزیماک در آن کشته شد(281ق.م). پس از مرگ لیزیماک، سلکوس یگانه شخصی بود که از سرداران اسکندر باقی مانده بود. در این زمان او بزرگترین پادشاه عصر خود به شمار میرفت زیرا بر مستملکات وسیع خود مملکت لیزیماک را هم ضمیمه کرد. پس از آن در همان سال فتح، سلکوس چون خیلی پیر بود خواست از سلطنت ممالک وسیع خود استعفا کرده آن را به پسرش واگذارد و باقی عمر خود را در مقدونیه سلطنت کند. زیرا این مملکت را که خانه خود میدانست خیلی دوست میداشت. ولی مقدر نبود که به مقدونیه برسد و وقتی که میخواست از بغاز داردانل بگذرد در حالی که به روایتی مربوط به یک محراب قدیم گوش میداد، به دست بطلمیوس کرائونوس کشته شد(281ق.م).[تا اینجا صفحه 1700 کتاب] آپپیان گوید (کتاب سوریه، بند 63) که پس از این واقعه انتشار دادند: به سِلکوس غیبگوها گفته بودند که برای رفتن به اروپا شتاب نکند و مخصوصا از آرگُس (واقع در یونان) احتراز جوید. ولی چنین اتفاق افتاد که سلکوس در حین مسافرت از نزدیکی شهر لیزیماخیا Lysimachia که لیزیماک بنا کرده بود گذشت و در اینجا محرابی آرگُس نام بود که در باب آن میگفتند یونانیهایی که از آرگُس آمده میخواستند به جنگ ترووا Troie بروند در اینجا ماندند. سِلکوس به این روایت گوش میداد که بطلمیوس کرائونوس از پشت ضربت خود را زد (معلوم است که این نوع غیبگوییها را پس از روی دادن واقعه انتشار میدهند.م.).[تا اینجا صفحه 1701 کتاب}1 پس از مرگ سِلکوس پسرش آنتیوخوس اول(سوتِر) که از آپامه زن ایرانیش بود به تخت نشست(281ـ261ق.م)ارجاعات: 1ـ کتاب: تاریخ ایران باستان ، جلد 3/ نویسنده: حسن پیرنیا/ موسسه انتشارات نگاه/ تهران ، چاپ هشتم ، 1391 / صفحات 1693تا1701
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
تاریخ یونان ـ مقدونیه،
***___تاریخ ایران___***،
تاریخ ایران باستان،
سلوکیان
:: برچسبها:
جانشینان اسکندر,
سلوکیان,
سلکوس,
ایران باستان
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : شنبه بیستم اسفند ۱۴۰۱
|
|

{سیاوش پسر کاوس بود. وی را رستم تربیت کرد و چون به دربار پدر خود بازگشت جوانی کارآمد و مطلع از همه فنون سواری و جنگاوری بود. نامادری او سودابه (سوتاپگ) بدو عشق ورزید. و چون او از نزدیک شدن سودابه به خود ممانعت میکرد، آن زن او را نزد پدر متهم ساخت. سیاوش برای رهایی از وضع دشواری که برای او پیش آمده بود، از پدر خواست تا او را به فرماندهی سپاهی به جنگ فراسیاب فرستد. در جنگی که میان او و افراسیاب رخ داد سیاوش توانست قراری برای ترک مخاصمه با تورانیان بگذارد، لیکن کاوس آن را قبول نکرد و سیاوش ناگزیر به افراسیاب پناه برد. افراسیاب او را به احترام پذیرفت و دختر خود «ویسپان فریا»(زیرنویس: وسفافرید در تاریخ طبری، کسیفری در ثعالبی، فرنگیس در شاهنامه فردوسی) را به زنی بدو داد.[تا اینجا صفحه 163 کتاب]لیکن حسادت افراسیاب بر شاهزاده ایرانی، که به زودی بر اثر افکار قهرمانی خود مورد علاقه عموم شده بود، و تحریکات کرسیوز مشهور به «کیدان» برادر افراسیاب، (زیرنویس: در تاریخ طبری، کیدر ـ در نسخه ایرانی بندهشن؛ کینان) بر ضد او مایه مرگ آن شاهزاده گشت با آنکه پیران سپهسالار توران از خاندان ویسه با او دوستی میورزید. در این هنگام ویسپان فریا آبستن بود و بر اثر مجاهدات پیران با پسری که میبایست بزاید از قتل رهایی یافت. این پسر کیخسرو نامیده شد. چندی بعد این مادر و پسر به دستیاری گیو پسر گودرز پهلوان ایرانی، در توران زمین یافته شدند و در عین مخاطرات و مواجهه با حوادث بسیار به ایران گریختند. رستم و طوس پسر نوذر کشور توران را به انتقام خون سیاوش ویران کردند (زیر نویس: طبری در این مورد میافزاید (ص602) که رستم دو پسر افراسیاب یعنی سرخه و شیده را به قتل رسانید و طوس کیدان (کرسیوز) برادر افراسیاب را کشت...). بعد از بازگشت کیخسرو به ایران کاوس سلطنت را به او واگذار کرد... .[تا اینجا صفحه 164 کتاب] ... بنا بر نقل مطهر بن طاهرالمقدسی رستم سعدی(سوتاپگ، سودابه) را پیش از جنگ سیاوش با تورانیان به قتل رسانید در صورتی که بنا بر قول فردوسی این عمل بعد از قتل سیاوش به دست رستم انجام گرفت... . بنا بر قول دینوری بعد از بازگشت کیخسرو به ایران کاوس را از تخت سلطنت فرود آوردند و تا پایان حیات در زندان داشتند. ثعالبی داستان سیاوش را با توضیحات بهتر و بیشتری آورده است و فردوسی نیز در شاهنامه همین کار را کرده است. در روایتی که این دو تن آورده اند، میان مطالب مختلف دیگر، حیلهیی را که سودابه ترتیب داده بود، مییابیم و آن چنانست که او دو طفلزا که هنگام ولادت مرده بودند بیاورد و آن دو را به عنوان فرزند پادشاه به او نشان داد و گفت که این دو از آسیبی که سیاوش بدو رسانیده است مردهاند. بعد از آن داستان امتحان سیاوش به آتش سوزان ملاحظه میشود، و نیز ملایمت عاقلانه سیاوش را که موجب رهایی سودابه از مرگ میشود، در این دو روایت ملاحظه میکنیم و بعد از آن رویای افراسیاب که او را وادار به ترک مخاصمه با سیاوش کرده بود، [تا اینجا صفحه 165 کتاب] و خشم کاوس را بر رستم و متهم داشتن او بر وادار کردن سیاوش بدین کار، و داستان تعیین سیاوش به حکومت یکی از نواحی توران، و بنای شهری بر دست او در آن ناحیه ((زیرنویس: در روایت ثعالبی آن شهر سیاونایاد (خوانده شود: سیاوشاباذ) نام داشت و به روایت فردوسی سیاوش در شهر را پی افگند نخست کنگ دز و دودیگر سیاوش کرد.))، و تحریکات کرسیوز که موجب قتل سیاوش شد، و رویای پیغامبرانه سیاوش درباره ولادت پسر خود کیخسرو بعد از قتل پدر، و قتل سودابه بر دست رستم بعد از شیوع خبر قتل سیاوش در دربار کاوس شاه، و اشغال موقت توران به وسیله رستم بعد از فرار افراسیاب، در دو روایت مذکور به نظر میرسد. معلوم نیست چه مقدار از این تفاصیل در ترجمهها و تهذیبهای خوتای نامگ (خداینامه) که مأخذ کار طبری بوده است، باقی مانده بود. علاوه بر این در شاهنامه، به مقدار زیادی از روایات افسانهیی باز میخوریم که نه در کتاب ثعالبی مشاهده میشود و نه در آثار مورخان دیگر و شاعر آنها را از مأخذ خاصی بدست آورده است مانند لشکرکشی بیحاصل و زیانبخش کاوس شاه به مازندران و رهایی او از اسارت به دست رستم که در سفر خود به مازندران با هفت حادثه روبرو شد (هفتخان) موضوعهای دیگری که در شاهنامه میبینیم و در سایر مآخذ مشهود نیست، عبارتست از جنگ کاوس شاه با کشور بربر و جنگ هفت پهلوان، داستان غمانگیز رستم با پسر او سهراب، و داستان ازدواج[تا اینجا صفحه 166 کتاب] سیاوش با «جریره» دختر پیران ویسه علاوه بر دختر افراسیاب، و داستان حیله کیخسرو در زمان کودکی برای رهایی از بداندیشی افراسیاب. ... عهد سلطنت کیخسرو پر است از جنگهایی که به انتقام قتل سیاوش با افراسیاب انجام گرفته است و تفاصیل آن را طبری و ثعالبی و فردوسی آوردهاند.[تا اینجا صفحه 167 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: کیانیان/ تالیف: آرتور کریستن سن/ ترجمه: ذبیح الله صفا/ انتشارات: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی/ تهران ، چاپ ششم 1381/ صفحات 163تا167.........................مدیر وبلاگ جهانداران علم: *ـ [ثعالبی: ابومنصور عبدالملک ثَعالِبی (نسب: ابومنصور عبدالملک بن محمد بن اسماعیل ثَعالِبی نیشابوری) شاعر، لغوی، کاتب و تاریخنگار ایرانی عربزبان و عربگرا بود. همهٔ نوشتههای ثعالبی به زبان عربی است. ثعالبی معروف به ابومنصور نیشابوری و جاحظِ نیشابور است. دربارهٔ وجه تسمیهٔ او گفتهشده که چون پیشهٔ پدر ـ ابوعلی ثعالبی ـ کندن پوست روباه و فراهم ساختن پوستین از آن بوده به این نام خوانده شدهاست. واژهٔ عربی «ثَعالِبی» مرکب است از ثَعالِب (جمعِ ثَعلَب به معنی روباه) + ی (پسوند نسبت)؛ یعنی پوستروباهفروش. پیشهٔ ثعالبی مدّتی خیاطی بوده و گویا از پوست روباه، جامههایی میدوختهاست. منبع: ویکی پدیا] 
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
کیانیان و پیشدادیان
:: برچسبها:
کیانیان,
عصر کیانی,
رستم و افراسیاب,
سیاوش
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱
|
|

{کوفه نخستین منزل و پایگاه مهمی بود که به دستور عبیدالله بن زیاد ـ والی کوفه ـ کاروان اسرای کربلا بدانجا برده شد. ...عبیدالله در کاخ فرمانروایی خود مجلسی عمومی بر پا کرد که در آن اشراف کوفه و فرماندهان سپاه حاضر بودند. سر مقدّس امام علیهالسلام را در مقابل عبیدالله نهادند. او دستور ورود اسیران را به قصر داد. زینب علیهاالسلام با بیاعتنایی به ابنزیاد وارد مجلس شد و در مشاجره با عبیدالله او را محکوم کرد. ابنزیاد با امام [سجاد]علیهالسلام مشاجره کرد و چون جواب قاطعی از حضرت شنید، دستور داد [تا اینجا صفحه 102 کتاب] امام سجاد علیهالسلام را گردن بزنند. زینب علیهاالسلام که جان پسر برادر خود را در خطر دید از جا برخاست و دست در گردن امام انداخت و به ابنزیاد فرمود: سوگند به خدا! از او جدا نخواهم شد تا مرا با او بکشی!(بحار، ج45، ص 115 ـ 118)پسر مرجانه که از گفتگو با خواهر و فرزند سالار شهیدان جز شکست و رسوایی خویش نتیجهای نگرفت، با چوب به لبها و دندانهای امام حسین علیهالسلام زد تا از این طریق شکست خود را جبران نماید. تلاشهای تبلیغی و موضعگیریهای قاطع امام سجاد علیهالسلام و حضرت زینب علیهاالسلام سبب شد تا عبیدالله، اهل بیت پیامبر صلیالله علیه واله را به زندان افکند و از یزید درباره آنان کسب تکلیف کند، او هم دستور داد تا اسرا را به شام منتقل کنند.(لهوف، ص74) اسرای کربلا در بیستم محرم سال 61 هجری با وضعی دلخراش و در حالی که به غل و زنجیر بسته و بر محملهای بدون جهاز سوار بودند و افراد خشنی مثل شمر بن ذی الجوشن با دو هزار نیروی مسلّح آنان را همراهی میکردند، رهسپار شام شدند. سرهای مقدس شهیدان نیز بر بالای نیها همراه این کاروان شد.(مقتل الحسین، خوارزمی، ج2، ص55) شام بر خلاف کوفه، زیر نفوذ و سلطه کامل امویان بود. اهل بیت علیهمالسلام در میان هلهله و شادی اهل شام و زخم زبانها و نگاههای تحقیرآمیز آنان در روز اول صفر سال 61 به کاخ یزید برده شدند. یزید با حضور دولتمردان مجلس مهمی آراسته بود و اسرا را زنجیر بسته وارد محفل کرد. امام علیهالسلام در همان آغاز ورود، با چند کلمه حاضران را منقلب کرد، آنچنان که همگان گریستند. یزید ناگزیر دستور داد تا زنجیر از گردن امام سجاد علیهالسلام برگرفته و دستبند اسیران را باز کنند(اعیان الشیعه، ج1، ص615). چند لحظه بعد هم، سر مبارک سالار شهیدان را آوردند و یزید برای[تا اینجا صفحه 103 کتاب] فرونشاندن عطش کینهاش نسبت به خاندان وحی، با چوب بر لبها و دندانهای پیشین امام علیهالسلام مینواخت و اشعاری کفرآمیز بر زبان جاری میکرد(تاریخ یعقوبی، ج2، ص245). اهلبیت پیامبر صلیالله علیه واله با سخنان تند و کوبنده امام سجاد علیهالسلام و زینب کبری علیهاالسلام به یزید، در برابر گستاخیهای آن پلید واکنش نشان دادند(بحار، ج45، ص132). یزید تصمیم گرفت موضوع جنگ با فرزند پیامبر صلیالله علیه واله را در سطحی گسترده به اطلاع مردم برساند. از این رو اجتماعی در مسجد جامع شام تشکیل داد اهلبیت را نیز به مسجد بردند. امام علیهالسلام یاوهگوییهای خطیب را نتوانست تحمل کند و علیرغم مخالفت یزید، بر منبر رفت و به افشای جنایات وی پرداخت. سخنان آتشین و غمناک امام علیهالسلام چنان مجلس را منقلب کرد که صدای ضجّه و گریه از هر گوشه برخاست و یزید دچار وحشت شد و از سوی حاضران احساس آشوب و شورش کرد. لذا به مؤذن دستور داد با صدای بلند اذان بگوید. اما امام علیهالسلام از اذان هم علیه پسر معاویه استفاده کرد(مقتل خوارزمی، ج2، ص171). دگرگونی روحی ناشی از سخنان امام به درون کاخ یزید نیز رخنه کرد تا جایی که هنگام ورود اهلبیت به کاخ، زنان آلمعاویه گریه و شیون کردند، زیور آلات خود را از تن بیرون کرده، سه روز در کاخ یزید عزاداری کردند و هند همسر یزید هم، شوهرش را مجبور کرد تا سر مبارک اباعبدالله را از سر در کاخ خود پایین آورد(مقتل خوارزمی، ج2، 73ـ74). یزید که با موج اهلبیتگرایی شامیان و حتی زنان حرمسرای خود رو به رو شد، ناچار سیاستش را نسبت به اهلبیت علیهمالسلام تعدیل کرد. از این رو تا حد زیادی آنان را در عزاداری آزاد گذاشت، سعی کرد گناه شهادت امام علیهالسلام را به گردن عبیدالله بیندازد و اهلبیت را در ماندن در شام یا عزیمت به مدینه آزاد گذاشت(مقتل خوارزمی، ج2، 73ـ74).[تا اینجا صفحه 104 کتاب]یزید که اقامت اهلبیت علیهمالسلام را در شام به صلاح حکومت خود نمیدانست، پس از اظهار تمایل اهلبیت علیهمالسلام دستور داد تا کاروان اسرا را با احترام به مدینه ببرند. حتی سر مبارک سیدالشهدا را به امام سجاد علیه السلام برگرداند و حضرت هم سر را در کربلا دفن کرد. کاروان به درخواست امام سجاد علیهالسلام از راه کربلا به سوی مدینه رهسپار شد. اینان روز بیستم صفر همزمان با ورود جابر بن عبدالله انصاری و جمعی از بنیهاشم وارد کربلا شدند و چند روزی را به نوحهسرایی و عزاداری پرداختند(لهوف، ص86). کاروانیان پس از هفت ماه دوری از مدینه، با چشمانی اشکبار به دروازه مدینهالنبی رسیدند. مدینه سومین پایگاه ابلاغ پیام عاشورا بود. حضرت به بشیر ـ شاعر حماسه سرای اهل بیت ـ دستور داد به شهر برو و برای اباعبدالله مرثیهسرایی کن و مردم را از شهادت او و بازگشت اهلبیتش آگاه کن. بشیر هم با حماسهسرایی خاصی با گریه بلند، مردم شهر را در حالی که بر سر و صورت خود میزدند و اشک از دیدگانشان جاری بود، به سوی جایگاه اهلبیت به حرکت درآورد. آنان با دیدن چهره گریان امام سجاد علیهالسلام بیاختیار گریستند. امام هم با همان حال از عمق فاجعه دردناک کربلا و مظلومیت اهلبیت علیهمالسلام پرده برداشت و آسمان و زمین و عرش و فرش را در این مصیبت عزادار خواند. آنگاه امام به همراه اهالی مدینه با اندوه و زاری به روضه مطهر رسولالله صلیالله علیه واله رفتند و پس از تسلیت این مصیبت بزرگ، به خانههای خویش بازگشتند(نفس المهموم، حاج شیخ عباس قمی، ص 467 تا 469).[تا اینجا صفحه 105 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: مروری بر زندگانی پیامبر(ص) و امامان(ع) ، کد (5/23)/ گردآوری و تنظیم: علی شیخیان ثابت/ ناشر: اداره آموزشهای عقیدتی سیاسی نمایندگی ولی فقیه در سپاه/ سال 1378/ صص 102 ـ 105 
:: موضوعات مرتبط:
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی،
تاریخ تشیع،
مکاتب شرقی،
واقعه کربلا
:: برچسبها:
شام,
اسیران کربلا,
یزید,
ابن زیاد
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱
|
|

{در سال 1298، تهران دانشگاهی نداشت، دارالفنون که در زمان صدارت امیرکبیر تأسیس شده بود، و مدرسه عالی علوم سیاسی، که در آستانه سده جدید میلادی تأسیس شد، تنها مراکز آموزش عالی پایتخت به شمار میرفتند. دارالفنون در حقیقت نوعی پلی تکنیک بود که در آن مقدمات طب، مهندسی، علوم پایه و زبانهای خارجی تدریس میشد؛ مدرسه عالی علوم سیاسی هم نطفه نخستین دانشکده حقوق و علوم سیاسی کشور بود. بسیاری از روحانیون آن زمان با تأسیس این دو نهاد عرفی مخالف بودند، میدانستند که تأسیس این گونه مراکز، قدرت انحصاری روحانیون را در عرصههای مهم آموزشی و قضایی به مخاطره خواهد انداخت.}1ارجاعات: 1ـ کتاب: معمای هویدا/ نویسنده: عباس میلانی/ نشر اختران/ چاپ هفدهم 1380/ صفحه 49 
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
قاجار،
اقدامات امیرکبیر
:: برچسبها:
دارالفنون,
علوم سیاسی,
امیرکبیر,
مخالفت علما
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : جمعه هجدهم شهریور ۱۴۰۱
|
|

تبلیغ دوچرخه و دوچرخه سواری در قدیم{در آن روزها، [روزهای مربوط به سال 1298] حتی دوچرخه هم از غرایب روزگار به حساب میآمد. گویا یکی دو سال پیش از تولد هویدا، روزی دو پسربچه انگلیسی، در یکی از میادین شهر تهران به دوچرخهسواری پرداختند. ناگهان خیل عظیمی از مردم برای مشاهده آن منظره حیرتآور گرد آمدند. برخی از سالمندان جمع میگفتند پسران سوار بر چرخ از جمله نشانههای آخرالزماناند. میگفتند ظهور امام غائب را بشارت میدهند. در همان سالها بود که هویدا [امیر عباس هویدا نخستوزیر عصر پهلوی دوم] در باغ منزل مادربزرگش، در نزدیکی یکی از دروازههای شهر، سهچرخهسواری یاد گرفت. میگفت: «سهچرخه هم تازه در تهران پیدا شده بود».} 1ارجاعات: 1ـ کتاب: معمای هویدا / نویسنده: عباس میلانی/ نشر اختران ، چاپ هفدهم ، 1380/ صفحات 49و50
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
قاجار،
پهلوی،
عصر مهدویت (آخرالزمان)
:: برچسبها:
دوچرخه سواری,
نشانه ظهور,
علائم ظهور,
هویدا
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۱
|
|

{سرکوب گاه به گاه معترضان در پی قرار داد نفتی سال 1333، دستگیری گسترده اعضای حزب توده، حکمهای زندان بلندمدتی که دادگاههای نظامی میبریدند، و چندین دور اعدام بیرحمانه اعضای حزب توده همگی تصویر شاه را مخدوش کردند. تصفیه عناصر هوادار مصدق، متساهلانهتر انجام گرفت و همه چیز بستگی به این داشت که شاه از فلان طرفدار مصدق چقدر بدش میآید... .شاه در تلاش برای ایجاد روابط حسنه با آخوندهای بلندمرتبه قم و جاهای دیگر، روی انزجار مشترک خود و آخوندها از مصدق و اشتیاق هر دو برای حذف حزب توده حساب میکرد. حزب توده به رغم اسلامنماییهای خود، بعد از بهائیت، جدیترین آموزه چالشناک پیش روی آخوندها بود. چند ماه قبلتر و در پاییز سال 1333، اعلام حکم اعدام وزیر امور خارجه مصدق یعنی حسین فاطمی که قدری گرایش [تا اینجا صفحه 633 کتاب] اسلامی داشت، در میان آخوندها هنگامهای بر پا کرد. عریضه آخوندها برای تخفیف حکم اعدام فاطمی به حبس نادیده گرفته شد. در اوایل سال 1334 شاه دنبال موقعیتی بود تا آب رفته را به جوی باز گرداند. او دوست داشت برای پیوستن به معاهده بغداد موافقت آخوندها را جلب کند. پیمان بغداد یک پیمان دفاعی بود که شامل همسایگان ایران یعنی عراق و ترکیه و پاکستان میشد و بریتانیا و ایالات متحده هم در آن عضو ناظر بودند(پس از خروج عراق از این پیمان به سال 1337، نام آن به سازمان پیمان مرکزی یا سنتو تغییر کرد). این اتحاد استراتژیک زمانه جنگ سرد که مکمل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی(ناتو) بود همان قدر ملهم از دکترین آیزنهاور بود که متاثر از اقدامات بریتانیا پس از ماجراهای کانال سوئز و ژست هر چه ضد انگلیسیتر رئیس جمهور مصر یعنی جمال عبدالناصر. اصرار شاه بر عضویت در این پیمان بیشتر ناشی از لرزان بودن وضعیت خود او بود تا خواسته اعضای ناظر آن. پس از رشد احساسات ناصردوستانه در منطقه و حتی در ایران، جلب حمایت آخوندها برای شاه حیاتی به نظر میرسید. نزدیک شدن شاه و آیت الله سید حسین بروجردی( 1340-1254 ) این مجتهد ارشد که در اواخر دهه 1320 تبدیل به مرجع اعلم جهان تشیع شد، میتوانست حرکت هوشمندانهای باشد. البته اگر پیامدهای نابهنگامی روی نمیداد. بروجردی عمدتا از راه شبکه طلاب و نایبان و حامیان بازاری خود، پایگاه قدرتی درست کرده بود که حداقل از زمان میرزا حسن شیرازی در پنجاه سال قبل هیچ مرجع دیگری نمیتوانست با آن برابری کند. او که فرزند یک آخوند میان پایه بروجردی بود، در مدارس شیعی اصفهان و نجف بار آمد. بروجردی که در نجف شاگرد محمد کاظم خراسانی مشروطهخواه بود پس از ورود به قم در سال 1324، آخوند برجستهای شد و کمک کرد در قم یک حوزه شیعی ایجاد شود، حوزهای که اگر با نجف قابل مقایسه نبود حداقل بزرگترین مرکز دینی ایران بود. در واقع او اولین مرجعی بود که در ایران حضور داشت و لازم بود بیش از مراجع قبلی که مقیم عراق بودند با واقعیات ایران بسازد و جایگاه خود را به کمک مقلدین ایرانی خود ارتقا دهد. احیای دو همزاد باستانی، یعنی «دین خوب» و «حکومت خوب» ، بخصوص پس از قطع این پیوند در دوران حکومت رضاشاه، مستلزم قربانی کردن یک دیگری «کافر کیش» بود. حالا که حزب توده و مصدق از دور خارج شده بودند، بروجردی و شاه دوست داشتند با قربانی کردن بهاییان، پیوند خود را تقویت کنند.[تا اینجا صفحه 634 کتاب] پس از سال 1332 افول رهبر روحانی و جنجالی دوره نهضت ملی یعنی آیت الله ابوالقاسم کاشانی، و غیبت او از صحنه عمومی هم از عوامل برجسته شدن بروجردی و اعاده علقه بین دولت و آخوندها شد. بروجردی زیرک، عملگرا و مصمم بود و دوست داشت با شاه وارد معامله شود، یعنی از پادشاه تلویحا حمایت کند و در عوض برای سرکوب تهدیدات فرضی علیه اسلام و مسلمین دست بازتری بیابد. بالاتر از هر چیز، او خواستار تصفیه سراسری بهاییان در همه سطوح بود، چه درون دولت چه بیرون از آن. خصومت ملاهای شیعه با بهاییان ریشهدار بود، هم به دلایل ایمانی در قرن بیستم، و هم به دلیل ترس پارانوییک آنان از ورود بهاییان به دولت و جامعه و موفقیت مفروض آنان در گرواندن مسلمانان به «صراط منحرف» خود. بروجردی از طریق واسطههای خود به گوش شاه رساند که چون آخوندها و در راس آنها خود وی، از تصفیه تودهایها حمایت کرده، پس شاه هم باید با قلع و قمع بهاییان، آن حمایت را جبران کند. در فروردین 1334 و در ابتدای ماه رمضان، محمد تقی فلسفی(1337-1287) ، این منبری نسبتا گمنام که سبک سخنرانی آتشیناش گذشته پر نقصان او را لاپوشانی میکرد، کارزاری علیه بهائیان راه انداخت که [تا اینجا صفحه 635 کتاب] تا آخر ماه روزه برقرار بود. منبرهای او به وقت نماز ظهر در مسجد شاه -که در اختیار حکومت بود و در ورودی بازار تهران قرار داشت- به طور زنده از رادیو ایران که آن هم در اختیار حکومت بود پخش میشد؛ این لطف بیسابقه، دال بر حمایت حکومت از این کارزار بود. فلسفی با عنایتهای شخص بروجردی، عقاید بهایی را کفرآمیز و ضد اسلامی خواند و آنان را به خیانت به مملکت و دسیسه چینی و فساد اخلاقی متهم کرد و مدعی شد که آنان تهدید بزرگی برای حفظ اسلامیت ایران هستند. او خواستار آن شد که حکومت نه تنها همه گردهماییها و انجمنهای بهایی را ممنوع کند بلکه همه دارایی های فردی و جمعی بهاییان را مصادره نماید و ایشان را از همه مناصب دولتی و موسسات خصوصی اخراج کند؛ او تا آنجا پیش رفت که خواهان تبعید دسته جمعی بهاییان از کشور شد. بهاییان بزرگترین اقلیت مذهبی ایران بودند و تا میانه دهه 1330 حداقل سیصدهزار نفر میشدند و در شهرهای کوچک و روستاها بسیار گسترده بودند. کارزار فلسفی در میان آخوندها و پیروان محافظه کار آنان بازتاب یافت و بخصوص در دوره پس از مصدق، نوعی اتفاق آرا به وجود آورد. ایشان خوشحال بودند که در حکومت پهلوی یک شریک همدل پیدا کردهاند. از زمانه آزار و ایذای بابیها در دوره قاجاریه، همیشه بهاییان دشمن اسلام قلمداد میشدند. اما در این کارزار جدید، ماهیت اتهامی که بدانان میزدند یک پله بالاتر رفت: آنان نه تنها متهم به دشمنی ایمانی با اسلام بلکه متهم به عدم وفاداری سیاسی به کشور هم شدند. این ادعاها که از اوایل دهه 1340 طرح شدند بستری بودند برای متهم کردن بهاییان به نوکری استعمار بریتانیا و کمی بعد نوکری امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم جهانی، اتهاماتی که پس از انقلاب اسلامی سال 1357 پیامدهایی جدی برای بهاییان ایران داشت. این کارزار ضدبهایی به زودی منجر به تبعیض علیه بهاییان و اعمال خشونت بر ضد جماعتهای بهایی در شهرهای کوچک و روستاییان بهایی شد. جامعه بهایی شهر نجف آباد به خاطر بایکوت اقتصادی مجبور به مهاجرت شد ـ نجف آباد که شهر کوچکی در 290 کیلومتری غرب اصفهان است آن موقع به خاطر تشیع محافظهکارانه ساکنان خود شهرت داشت. جماعت قدیمی و نیمه کشاورز بهاییان اردستان هم از ترس قتل عام یک شبه شهر را ترک کردند. در یزد چندین بهایی به دست اوباش کشته شدند، اما اعضای مجمع بهایی ـ انجمن منتخب محلی بهاییان ـ مسئول جرایم ادعایی شناخته شدند و به زندانهای بلندمدت محکوم شدند. به زودی در کل کشور ترس و وحشت بهاییان فراگیر شد. برخی از وکلای مجلس -که زود هم رنگ خواستههای شاه میشدند- با حمایت از پیام آن منبری رادیکال و حامی قدرتمند او طرحی را پیشنهاد دادند مبنی بر ضبط داراییهای بهاییان و اخراج آنان از کشور.[تا اینجا صفحه 636 کتاب]گر چه این طرح نهایتا پس گرفته شد ولی اقدامات ایذایی پایان نیافت. کارزار نفرتپراکنی فلسفی، گروهی از مقلدین را تحریک کرد تا مرکز بهاییان تهران را به تسخیر خود درآورند. در شیراز، اوباش به خانه باب، یعنی مقدس ترین مکان بهاییان و ازلیهای ایران، حمله بردند و تقریبا نابودش کردند. در اردیبهشت 1334 سپهبد نادر باتمانقلیچ، رئیس ستاد ارتش، در تلاش برای نشان دادن همراهی دولت با این یورشهای ضد بهایی، ولی در واقع به عنوان تلاشی کم رمق برای کنترل وضعیت، سربازانی را گسیل کرد تا مرکز بهاییان در تهران را اشغال کنند. باتمانقلیچ شخصا به پشت بام رفت تا اولین ضربه نمادین نابودی گنبدهای این مرکز را وارد آورد. تحت فشار دولتهای غربی و انتقادات بینالمللی (و اجتماعات بهایی در کل دنیا)، شاه عقبنشینی کرد چون احساس میکرد که پیامدهای این کارزار دارد از دست خارج میشود. در پایان رمضان، آزار و ایذاهای چشمگیر فروکش کرد ولی ممنوعیت فعالیتهای جمعی بهاییان پابرجا ماند. آنان، حداقل به طور رسمی، از استخدام دولتی محروم ماندند و مرکز بهاییان تهران هم به مقر فرماندهی نظامی تهران و ضد اطلاعات ارتش تبدیل شد- هسته مرکزی سازمانی که بعدا ساواک یا سازمان اطلاعات و امنیت کشور نامیده شد. ولی [تا اینجا صفحه 637 کتاب] کار بهاییان میتوانست بیش از این بیخ پیدا کند. چنان که بعدا معلوم شد، این یورش ضدبهایی به قدر بدرفتاری با یهودیان ترکیه در جنگ جهانی دوم سفت و سخت نبود؛ این یورش را نه با یورش ضد یهودی در مصر طی سالهای 1335 و 1336 (1956و1957) یعنی پس از بحران کانال سوئز می توان مقایسه کرد نه با یهود آزاری عراق زمان جنگ جهانی دوم و نه با یهودآزاری بسیار نظاممند پس از دهه 1330 (1950) در عراق. از نظر زعمای شیعی، این کارزار ضدبهایی ریاست بروجردی بر حوزه را تثبیت کرد، هر چند این به بهای افول فعالان اسلامی و فداییان اسلام تمام شد. در سالهای آتی، موضعگیریهای نیم بند ضدبهایی، به رهبری شیعه وزن و جلوهای داد. یکی از مثالهای آن، فتوایی بود که درباره حرمت پپسی کولا صادر شد؛ پپسی کولا حرام اعلام شد چون در ایران توسط یک کارآفرین بهایی یعنی حبیب ثابت (1282 ـ 1368) تولید میشد. این مواضع ضدبهایی، کار بروجردی در اجرای ابتکارات دیگر را نیز تسهیل کرد، و از جمله است ساخت مسجد اعظم در کنار حرم معصومه در قم، گسترش و متمرکز کردن هر چه بیشتر حوزه قم، و حمایت از نشر و طبع آثار ضدبهایی مانند ترجمه جدید فارسی از جلد سیزدهم کتاب بحارالانوار محمد باقر مجلسی. ترجمه پیشین این جلد که منحصر به احادیث شیعی در باب رجعت مهدی و حوادث آخرالزمان بود، در میان خطیبان بهایی بحثهایی جدلی پیش آورد، چرا که این احادیث شیعی با یکدیگر ناسازگاری های زیادی داشتند. ترجمه جدید که به دستور بروجردی در سال آخر عمرش و به سعی محقق شیعی یعنی علی دوانی (1385-1308 ) انجام گرفت، با حذف برخی احادیث و تغییر دادن برخی دیگر ـ به طوری که نسخه یکدست و مفیدی برای مقابله با مباحث جدلی بهاییان باشد ـ توانست ناسازگاریهای بحار را بزداید. بالا گرفتن نیروی اسلام در دهه 1330 و 1340 باعث سازمانهایی مانند انجمن حجتیه دست به اقدامات ضدبهایی زده و مثلا در باب مساله نبوت با آنان به مباحث جدلی بپردازند. انجمن حجتیه شبکهای از فعالان آخوند و غیر آخوند بود که دور شیخ محمود حلبی(1376-1279 ) گرد آمده بودند. ولی روابط حسنه بین شاه و آخوندهای هوادار رژیم نتوانست رادیکالیسم شیعی را یکسره متوقف کند. }1ارجاعات: 1ـ کتاب: تاریخ ایران مدرن/ مولف: عباس امانت/ مترجم: م. حافظ/ چاپ اول آبان 1400/ انتشارات فراگرد/ صفحات 633 تا 638تذکر: هدف مدیر وبلاگ از انتشار این پست صرفا معرفی یک کتاب و درج چند صفحه از مطالب آن بوده است و انتشار آن در این وبلاگ به معنای رد یا تایید محتوای این نوشته و کتاب نیست. 
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
پهلوی،
تاریخ ادیان،
بابیت و بهاییت
:: برچسبها:
آیت الله بروجردی,
توده ها,
بهائیان,
محمدرضاشاه
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱
|
|

{پس از پیروزی مشروطه بر استبداد صغیر، تقیزاده مجددا به عنوان وکیل مردم تبریز به مجلس شورای ملی راه یافت. او در مجلس دوم با همفکران خود اقدام به تشکیل حزب دمکرات مینماید و یک تشکل 28 نفره را در مجلس تشکیل میدهند. حزب دمکرات در مجلس دوم عمده تلاش خود را صرف مقابله با اجتماع نمایندگان معتدل به نام اجتماع اعتدالیون مینماید. اعتدالیون مورد حمایت عبدالله بهبهانی و سید محمد طباطبایی دو تن از علماء و رهبران مشروطیت، قرار داشتند. تقیزاده از فعالین حزب دمکرات است. پایههای این دو گروه در مجلس اول بسته شده بود. ((پس از صدور فرمان مشروطیت و افتتاح اولین دوره مجلس شورای ملی، آزادی در ایران جان تازهای گرفت. این دوره از مجلس شورای ملی بایستی[تا اینجا صفحه 581کتاب] دوران «آزمایش اجرای حکومت پارلمانی ایران» نامید. مردمی که تشنه حکومت پارلمانی و عدالتخانه و «حکومت قانون و عدلیه» بودند یک سال بعد، آزادی را به صورت هرج و مرج دیدند و بتدریج دو دسته «اعتدالی» و «افراطی» از بین آزادیخواهان و مشروطهطلبان به وجود آمد. در این دوره بود که «نیروی انقلابی» پایهگذاری شده و بمبسازان قفقازی و گرجی که حیدر عمو اوغلی یکی از سران آنها بود، در تندروی و افراط شرکت داشتند. متاسفانه تندرویهای نیروهای انقلابی و دیگر دستجات افراطی، صدمات بزرگی به سیر مشروطیت ایران وارد آورد.))(1ـ حقوق بگیران انگلیس در ایران، اسماعیل رائین). اعتدالیون طرفدار روش ملایمتر و اتخاذ یک سیر تکاملی برای پیاده کردن مشروطیت بودند، در حالی که دمکراتها خواهان روش تند و شدت عمل و پیاده کردن مشروطیت به صورت انقلابی بودند. «آزادیخواهان اعتدالی که اکثر آنها پیشروان آزادی قبل از صدور فرمان مشروطیت بودند، عقیده داشتند که برای استحکام و قوام مشروطیت باید جانب اعتدال مراعات شود. آنها در عین حال میخواستند مردم را به حقوق واقعی و فردی خود و مبانی حکومت پارلمانی آشنا سازند تا نهضت مشروطیت ایران مسیر سالم و مداوم خود را طی کند. ولی متاسفانه کار ملک و ملت به دست تندروان انقلابی بود.))(2ـ همان)این نظر در ظاهر قضییه میتواند دارای اعتبار باشد، لکن باطن مساله غیر از این بود. طرفداران حزب دمکرات، خواهان کوتاه شدن دست علماء و روحانیون از مسایل حکومتی بودند، چنانچه در زمان بررسی و تدوین قانون اساسی ملاحظه کردیم. دموکراتها تفکیک کامل قوه سیاسی از قوه روحانی را به عنوان یکی از بندهای مهم مرامنامه خود گنجانیده بودند و صفبندیهای آنان با گروه اعتدال حول این محور بود. [تا اینجا صفحه 582 کتاب] حزب دمکرات که به تعبیری «سوسیالیست»های تازه به دوران رسیده بودند، همان بینش تاریخی را داشتند که متفکران سوسیالیست غرب آنها را ترویج کرده بودند. در دیباچه پروگرام این حزب میخوانیم:((این سیل حریت که منبعش در ظهور کاپیتالیزم (سرمایهداری) بوده و از اروپا شروع کرده سدهای فئودالیزم (ملوکالطوایفی) را که در راه جریانش مقاومت میکرد چنانچه تاریخ تمدن شهادت میدهد شکسته با یک سرعت فوقالتصور که مظفریت خود را به تمام عالم نشان میداد به جریان آمد... قرن بیستم برای شرق همان است که قرن هفدهم برای ممالک غربیه بود. یعنی دوره تجددیت که آسیا که قسم اعظم بشریت را تشکیل میکند به جنش و هیجان آمد...))(1ـ اوراق تازه یاب مشروطیت و نقش تقی زاده - ایرج افشار - انتشارات جاویدان- صفحه 362)در بخش «تربیت سیاسی» پروگرام مذکور در زمینه مذهب و معارف آمده است: «1ـ انفکاک کامل قوه سیاسیه از قوه روحانیه»«2ـ پیشین»[تا اینجا صفحه 583 کتاب]در هر حال فرقه دمکرات در مجلس دوم دارای 28 عضو و گروه اعتدالیون صاحب 36 نماینده و رای بودند. درگیریهای فکری و اختلافات این دو گروه بر سر مسایل حکومتی روز به روز شدت میگرفت. هر دو گروه دارای روزنامههای وابسته بودند که در تایید نظرات خود و نفی نظرات گروه مخالف قلم زنی مینمودند. در مجلس دوم، استخدام مستشارانی از آمریکا و سوئد و فرانسه به منظور اصلاح امور دارایی و دستگاههای ژاندارمری و شهربانی و وزارت کشور د اعزام دانشجویان ایرانی به اروپاو آمریکا تصویب گردید. هر دو اقدام در راستای نظرات روشنفکران و تحت فشار آنان صورت میگیرد. تصویب قانون معارف که کلیه دستگاههای تعلیم و تربیت را چه دولتی و چه ملی، تحت نظارت وزات فرهنگ در میآورد و قانون موقتی اصول تشکیلات عدلیه و محاضر شرعیه و حکام صلحیه که با سعی حسن پیرنیا «مشیرالدوله» وزیر عدلیه وقت تهیه شده بود، گامهای دیگری بود که مجلس دوم در جهت کوتاه کردن دست علماء و روحانیون از امور کشوری و لشکری برداشت. اختلافات دو گروه منتهی به ترور سید عبدالله بهبهانی میگردد. درباره این ترور با توجه به ابعاد مهم آن و متهم ردیف اول این ترور یعنی حسن تقیزاده، از نقش او در جریان و تحولاتی که این واقعه در زندگی او برجای گذاشت، باید به طور مشروح سخن گفت. تقیزاده در[تا اینجا صفحه 586 کتاب] زندگینامه خود از کنار این واقعه با ذکر مختصر حادثه که منجر به خروج وی از ایران شد میگذرد(1ـ تقی زاده تلاش میکند مساله ترور آیت الله سید عبدالله بهبهانی را از خود و دمکراتها نفی کند و بدون اشاره به حکم به فساد مسلک سیاسی خود که علت خروج وی از ایران بود مینویسد: «عاقبت واقعه قتل آقا سیدعبدالله بهبهانی پیش آمد که موجب فساد عظیم و هیجان فوقالعاده مردم شد و مخالفین ما خواستند آن را به ما نسبت بدهند یعنی به دموکراتها نسبت بدهند. این غوغا خیلی شدت یافت و به جایی رسید که من از مجلس مرخصی سه ماهه خواستم که از تهران خارج بشوم. چند روز بازار را برای این واقعه بستند و دستهها به راه افتاد. آنهایی که با ما دشمنی داشتند این قبیل کارها وسیله تبلیغ و برانگیختن مردم علیه ما قرار میدادند زیرا مرحوم بهبهانی اگر مستقیما دستی در صدور آن احکام بر علیه من از نجف نداشت، ولی با جمع اعتدالیون همراه بود.»(زندگی طوفانی، صفحه 155). و تا آخر عمر با سکوت خود این حادثه را از لحاظ اسناد شهودی درابهام نگه میدارد. مورخین دراین خصوص با توجه به تحقیقات خود و قرائن و شواهد، سخنها گفتهاند. برخی با تبرئه تقیزاده، و بعضی، متهم کردن وی به دست داشتن در ترور، ادله خود را بیان نمودهاند، اما آنچه بین هر دو گروه مشترک است این است که سیدحسن تقیزاده در راس فرقه دمکرات قرار داشت و این ترور با نقشه قبلی و تصویب این فرقه به اجرا درآمدهاست. در واقع فرقه دمکرات برای از میان برداشتن سد محکم و مورد قبول عامه مردم از جلوی حرکت و خواستههای فرقه، که بدانها قبلا اشاره شد، اقدام به ترور نمود.((اعتدالیون مجلس که اکثریت داشتند بیشتر از بهبهانی تبعیت میکردند به همین مناسبت دموکراتها که جبهه تندرو و انقلابی مجلس بودند با بهبهانی مخالف شدند. ظاهرا معتقد بودند که او نفوذ خودش را برتر از مشروطه میداند و مجلس را تضعیف میکند، ولی در باطن شخصیت و نفوذ او را مانع پیشرفت مقاصد خود میدانستند. به همین دلیل نقشه قتل بهبهانی کشیده شد. جمعه 8رجب 1328ق/24 تیرماه 1289 شمسی در آغاز شب، حیدر عمو اوغلی و رجب سرابی و دو نفر دیگر طبق نقشهای که با نظر سران دموکرات طرح شده بود، در حالی که سر و صورت خود را مستور کرده و به قیافه راهزنان نقابدار درآمده بودند به منزل بهبهانی رفتند، با عجله راهپلههای ایوان تابستانی را پیش گرفتند و با سه گلوله پیاپی او را به قتل رساندند... )).(2ـ رهبران مشروطه، جلداول، صفحه 199 ـ نخستوزیران ایران، باقرعاملی، صفحه 110). ((پس از ترور مرحوم آیتالله بهبهانی، جامعه مسلمان ایران و همه روحانیون علیه[تا اینجا صفحه 587 کتاب] مشروطیت و آزادیخواهان به پا خاستند. سید محمد کاظم یزدی که از بزرگترین مراجع تقلید شیعه و مقیم نجف بود، پس از شنیدن خبر اعدام شیخ فضلالله نوری و ترور آیتالله بهبهانی از جنایاتی که در ایران علیه پیشوایان مذهبی میشد آنقدر متاثر گردید که همواره میگفت ایرانیها دین ندارند. ولی آنها که از کنه این جنایات آگاهی داشتند میدانستند که ترور و آدمکشیهای اواخر مشروطیت به دستور کمیته دهشت که یکی از شعب «انجمن آذربایجان» در تهران بود صورت میگرفت. در راس این انجمن سیدحسن تقیزاده و در راس «کمیته دهشت» حیدرعمو اوغلی قرار داشت.))(حقوقبگیران انگلیس درایران، اسماعیل رائین،صفحه 439).سیدعبدالله بهبهانی نتیجه اعتماد خود به روشنفکران و تلاش در راه مشروطه غربی را دریافت. او گمان میکرد با شرکت در نهضت مشروطه میتواند آن را تعدیل و در جهت اعتلای دینی جامعه حرکت دهد و اینک مزد خوشخیالی خود را میگرفت، البته در همان هنگام که شیخ فضلالله نوری بر دار شد سرنوشت او رقم خورده بود و پیشبینی شیخ بر سر دار که میگفت: همانطور که عمامه از سر من برداشتند از سر همه شما برخواهند داشت، اینک به وقوع میپیوست. به هر حال این ترور، افکار عمومی را به حرکت درآورد. علماء بزرگ نجف را تا حدودی متوجه عمق فاجعه ساخت.آخوند ملاکاظم خراسانی به اتفاق آیت الله عبدالله مازندرانی در تلگرافی به نیابت سلطنت و مجلس شورای ملی حکم به «فساد و مسلک سیاسی تقیزاده» و «منافات مسلک وی با اسلام» نموده و وی را از نمایندگی مجلس عزل و امر به تبعید وی ا ز ایران نمودند.متن این تلگراف به شرح ذیل میباشد:((ازقصر[شرین] به تهرانمقام منیع نیابت سلطنت عظمی، حضرات حجج اسلام و دامت برکاتهم، مجلس محترم ملی، کابینه وزارت، سرداران اعظم.چون ضدیت مسلک سیدحسن تقیزاده که جدا تعقیب نموده است با اسلامیت مملکت و قوانین شریعت مقدسه بر خود داعیان ثابت و از مکنونات فاسدهاش علنا پرده برداشتهاست، لذا از عضویت مجلس مقدس ملی و قابلیت امانت نوعیه لازمه آن مقام منیع بالکلیه خارج و قانونا و شرعا منعزل است. ]تااینجاصفحه 589 کتاب]منعش از دخول در مجلس ملی و مداخله در امور مملکت و ملت بر عموم آقایان علماء اعلام و اولیاء امور و امناء دارالشورای کبری و قاطبه امر او سرداران عظام وآحاد عساکر معظم هملیه و طبقات ملت ایران، ایدهم الله بنصره العزیز، واجب و تبعدیش از مملکت ایران فورا لازم و اندک مسامحه و تهاون،حرام و دشمنی با صاحب شریعتی علیهالسلام به جای او امین دینپرست وطنپرورملت خواه صحیحالمسلک انتخاب فرموده او را مفسد و فاسد مملکت شناسند و به ملت غیور آذربایجان و سایر انجمنهای ایالتی و ولایتی هم این حکم الهی عزاسمه را اخطار فرمایند و هر کس از او همراهی کند در همین حکم است. و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم و بجمیع مارقم، قد صدرالحکم من الاحقر عبدالله المازندرانی، قد صدرالحکم من الاحقر الجانی محمد کاظم الخراسانی، بذالک.))پس از وصول حکم فوق به تهران، متاسفانه مجلس شورای ملی به جای عزل از نمایندگی به کمک و یاری وی شتافته و به او سه ماه مرخصی با حقوق دادند... . تقیزاده ظاهرا خیال داشت که در تبریز بماند ... اما جریانات همچنان حضور او در ایران را غیر ممکن نشان میدهد.[تا اینجا صفحه 590 کتاب] بالاخره فرقه دمکرات آذربایجان در پی درخواست سیدحسن تقیزاده در جلسه خود تصمیم میگیرد تا به او توصیه کند که از کشور خارج شود. در بخشی ازحکم ابلاغ فرقه به سیدحسن تقیزاده آمده است:((...در تبریز قوای ارتجاعیه جلو آمده و ماندن آن دوست محترم با آن حال که نمیتوان اطمینان حاصل نمود و از طرفی چنانچه در طهران دیدیم محرکی نو مفسدین روز به روز بر شقاق و فساد خود میافزاید حتما و ضرورتا جنابعالی از تبریز باید بیرون بروند که رفته رفته مغرضین دستاویز دیگری پیدا ننمایند...)). تقیزاده بنا به این حکم از تبریز به سوی استانبول رفت. او شش ماه دراستانبول بود.[تااینجاصفحه 591 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: نقش روشنفکران در تاریخ معاصر ایران، جلد اول/ مولف: موسسه فرهنگی قدر ولایت/ ناشر: موسسه فرهنگی قدر ولایت/چاپ اول ، تهران ، 1387 /صفحات 581 تا 591
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
قاجار،
رهبران مشروطه،
اقدامات آیت الله بهبهانی و آیت الله طباطبایی
:: برچسبها:
تقی زاده,
قتل بهبهانی,
حزب دمکرات,
شیخ فضل الله
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱
|
|

{در اوایل سقوط ساسانیان، اعراب مهاجم، زرتشتیان را بنا بر آیه قرآن در شمار اهل کتاب دانسته و با آنها همچون مسیحیان و یهودیان برخورد میکردند. ولی مقاومت ایرانیان، اسباب مزاحمت یا شورشهای پیاپی در شهرهای گوناگون، پیدایی نهضت شعوبیه و متعاقبا کینهای که میان عرب و عجم پدید آمد، باعث شد تا اعراب و مسلمانان، زرتشتیان را با دادن لقب الحادی و بعضا تمسخرآمیز «زندیق» و «گبر» در زمره کفار قلمداد کرده و مورد آزار و شکنجه و کشتار قرار دهند. به زودی این کینه و تمسخر به جایی رسید که حتی واژه «مجوس» که معرب واژه یونانی «مگوس» ، از ریشه پارسی[تا اینجا صفحه 71 کتاب] «ماگی» و «مغ» بود، به عنوان نامی برای اهانت و تمسخر ایرانیان به کار گرفته شد. برای نمونه، نویسنده الفتوح، «مجوسان» را در کنار «بت پرستان [...و] دروغزنان» در ردیف بزرگترین «دشمنان خدای تبارک و تعالی»آورده است. در سدههای بعدی این سختگیریها، با درون شدن ترکهای سلجوقی با ایران، به اوج خود رسید. ترکان از جمله اقوامی بودند که به محض ورود به فلات ایران، مسلمان شده و به زودی بر اسلام، بسیار متعصب گردیدند. لذا اوضاع زرتشتیان بیش از پیش به قهقهرا رفته و یک قرن بعد نبز با ویران شدن کشور به دست مغولان (قرن هفتم هجری) و سپس کشتارهای تیمور لنگ (قرن هشتم هجری) و در ادامه، دوران بلاتکلیفی ایران در کشاکش حکومتهای ملوکالطوایفی (قرن نهم هجری)، اوضاع فلاکت بار زرتشتیان در کنار دیگر ایرانیان، تشدید شد. دامنه فشارهای این دوران ملتهب با اندازهای بود که در زمان صفویان؛ با توجه به گذر هزارسال از پایان روزگار ساسانیان، زرتشتیان برپایه متون سنتی خود برای رهایی از این اوضاع اسف بار، چشم به انتظار ظهور منجی مقدسی دوخته بودند که در کتابها و نوشتههای سنتی شان وعده داده شده بود. یک گردشگر فرانسوی در اواخر هزاره اول هجری، پس از دیدار با زرتشتیان در سفرنامهاش مینویسد: [تا اینجا صفحه 72 کتاب] «یکی از مهمترین اعتقادات زرتشتیان، ظهور پادشاهی است که دین شان را نجات خواهد داد... .»زرتشتیان کرمان و یزد در نامههای که در این دوران به پارسیان هند فرستاده بودند، از نزدیک شدن زمان ظهور منجیان دینی چون «اوشیدر» و «پشوتن» شادمان بوده و آماده پایان یافتن مصیبت هزارساله بودند. اما با گذشتن از سال هزار هجری و عدم ظهور منجیان، این امید به یاس بدل گردید. به طور کلی پیروان دین زرتشتی پس از اسلام، به طور مداوم مورد تحقیر و تمسخر اعراب ومسلمانان قرار میگرفتند. در زمانهایی شهادت و گواه زرتشتیان مورد تایید نبوده، گاهی نیز از پوشیدن لباس سفید مرسوم زرتشتی محروم میشدند. برخی از قصابها، عطارها، بغالها و دیگر اصناف؛ خواه از اعراب مهاجر به ایران و خواه از ایرانیان مسلمان شده، از دادن خدمات به زرتشتیان خودداری میکردند. «مالیاتگیران عرب در سده هشتم میلادی (سده سوم هجری) به زرتشتیان اهانت کرده و کمربند مقدس آنها را کنده و به گردنشان میانداختند.» و در زمان دریافت جزیه، «فرمانده عرب [...] با بداخلاقی و پسگردنی با نماینده اهل ذمه در پیش چشمان مردم برخورد میکرد تا پست بودن آنها، در مقابل عرب مسلمان کاملا به چشم بیاید».[تا اینجا صفحه 73 کتاب]بسیار پیش میآمد که برخی ازمسلمین، زرتشتیان را نجس دانسته و از معاشرت و نزدیک شدن به آنها خودداری میکردند. در هنگام قضاوت و داوری نیز گاهی مجازاتهای سخت و غیرمعمول بر مجوسان قرار میدادند و در برخی موارد با بهانههای گوناگون املاک آنها را مصادره میکردند. زرتشتیان «مجبور بودند جامههایی به رنگ زرد عسلی بپوشند تا با مسلمین اشتباه نشوند» و حتی گاهی کار به جایی میرسید که «آنها را از انجام اعمال و آداب دینی خود نیزمحروم میکردند». یک نمونه از رویدادهای دردناکی که بر زرتشتیان وارد آمد، درسدههای نخست هجری، به وقوع پیوست. در «هرات» چندین آتشکده موجود بود که یکی از آنها در مجاورت مسجدی قرار داشت. مسلمانان (که بنا بر تاریخ واقعه که در قرون اولیه هجری اتفاق افتاده، بایستی اکثرا مهاجران عرب بوده باشند) شبی به اتفاق، درون آتشکده ریخته، موبدان ونگهبان آنرا کشتند و ساختمان آتشکده را به مسجد وصل نمودند. زرتشتیان برای احقاق حقوق خود، به فرمانروای خراسان شکایت بردند. اما جمعی از قضات و علمای هرات به دروغ، قرآن را سوگند خوردند که آن مکان ازقبل، مسحد بوده و زرتشتیان به آنها افترا زدهاند و ادعای خسارت کردند! پس به فرمان فرمانروا، زرتشتیان [تا اینجا صفحه 74 کتاب] هرات را کشتند و آتشکدههایشان را تبدیل به مسجد کرده و کتابخانههایشان را سوزاندند.اما با تمام این خشونتها و آزارها، زرتشتیان در نهان به برگزاری مراسم و مناسک دینی خود پایبند بوده و میکوشیدند تا آداب و رسوم خود را حفظ کنند. دو آتش مقدس«آذرگشنسپ» و «کرکوی» تا سده نخست اسلامی و برخی از آتشکدههای دیگر «در عراق و فارس و کرمان و سیستان و خراسان و جبال و آذربایجان و اران» تا سده چهارم هجری و حتی آتشکده طبرستان تا سده پنجم هجری همچنان روشن و محل رفت و آمد بهدینان بود. زرتشتیان با تمام سختیها و مرارتهایی که متحمل شدند از باورها و رسوم خود به سختی نگهداری کردند. بنا بر آگاهیهای موجود، 14 نسک از 21 نسک اوستای ساسانی، تا سده یازدهم هجری هنوز باشنده بود.پس از اسلام، آداب طهارت آتش و عبادت در پیشگاه آن، همواره بدون تغییر نسبت به نوع اجرای آن در زمان ساسانیان انجام میگرفت. تنها تفاوت در این بود که برای پیشگیری از آزار مسلمانان، مناسک خود را دیگر نه در آتشکدههای همگانی، بل به صورت پنهانی و در [تا اینجا صفحه 75کتاب] مکانهایی محقر انجام میدادند. نوع انجام مراسم دقیقا بسان پیش از اسلام دنبال میشد.}1ارجاعات: 1ـ کتاب: زرتشت و زرتشتیان/ مولف: بهمن انصاری/ تهران، چاپ اول 1396/ انتشارات آرون/ صفحات 71 تا 76
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
زرتشت شناسی،
مکاتب اسلامی،
دین زرتشت
:: برچسبها:
زرتشت,
زرتشتیان,
اسلام و زرتشت,
مجوسان
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱
|
|

این سازمان از طریق هند به ایران راه یافت و دستگاه عظیم فراماسونری انگلیس شبکه گستردهای در ایران پیدا کرد. ایران هم بازار خوبی برای تجارت انگلیس بود و هم به واسطه این که کلید دروازه هند به شمار میرفت، همواره در سیاست انگلیس مطرح بوده است. شبکه فراماسونری در ایران اکثر رجال و دولتمردان ایران در دو قرن گذشته را به خود پیوند داده است. گاه در مسیر نهضتهای مردمی وارد شده و آنها را منطبق با خواست خود تغییر جهت داده است، مثل جریان مشروطیت و قضیه ملی شدن نفت و همواره کوشیده است تا اقلیتهای مذهبی را تحریک کند و برای حکومت، ایجاد مساله نماید. حکومت انگلیس همواره تلاش کرده است تا عوامل داخلی را در پستهای حساس قرار دهد و این عوامل همیشه از لژهای انتخاب میشدند و لذا فراماسونری هیچ گاه در ایران نقش خیرخواهانه و اصلاحطلبانه نداشته است. میرزا ملکمخان را اولین موسس لژ فراماسونی در سال 1276 ه.ش در ایران میدانند و البته بعضی معتقدند که به او اختیار داده شده بود که بعضی قواعد لژ را مراعات نکند تا ارزیابی اولیه از پذیرش مردم، حکومت و علما از لژ فراماسونری را به دست آورند. پس از آن ((جامع آدمیت)) که دنبال فراموشخانه ملکم است به وجود آمد و اعضای برجسته آن محمدعلی فروغی، سیدنصرالله تقوی و مصدقالسلطنته بودند. در سال 1907م با اجازه شرق اعظم فرانسه ((لژ بیداری ایرانیان)) تشکیل گردید که موسس آن ((ادیبالممالک فراهانی)) بود و از گردانندگان آن ((سید حسن تقی زاده)) و ((محمد علی فروغی ذکائ الملک)) را می توان نام برد. نخستین فراماسونهای ایراننخستین فراماسونهای ایرانی را عسکرخان افشار ارومی، میرزاابوالحسن خان ایلچی، میرزا صالح شیرازی و میرزا جعفرخان مشیرالدوله دانستهاند. عسکرخان اولین ایرانی است که یک قرن و نیم پیش در فرانسه به انجمن ماسونی میپیوندد. او که فرستاده دربار فتحعلیشاه به دربار ناپلئون بود، رفتار فرنگیان داشته و حتی حرمسرای خویش را به روی مهمان خارجی باز کرده بود. در پاریس به لژ فیلوسوفیسم (مذهب اصالت فلسفه) فرانسه پیوسته بود. این لژ پیرو لژ بزرگ اسکاتلند بود. بدین سان در آن شب که وجودش با نور طریقت ماسونی منور گردید، از عالم تاریکی پا به عالم روشنایی گذاشت!! میرزا ابوالحسن ایلچی از خاندان منحط و بیریشه و فاسد، و خود وسیله عیش درباریان بود. در میان رجال ایران کسی بیشانتر و نامحترمتر از او[تا اینجا صفحه 90 کتاب] نبود. وی پس از تاسیس وزارت دول خارجه در ایران به پشتیبانی انگلیسیان وزیر خارجه ایران گردید و تا سالی که درگذشت در همین سمت بود، و تا این زمان ماهی یک هزار روپیه از حکومت انگلیس در هندوستان حقوق میگرفت. ایلچی پیش از ملکم و تقی زاده از مروجان تقلید و اقتباس تمدن فرنگی بوده است. در سفرنامه خود به نام ((حیرت نامه)) مینویسد: ((به اعتقاد خاطی و محسور این دفتر، اگر اهل ایران را فراغت حاصل شود اقتباس از کار انگریز (انگلیس) بنماید جمیع امور در کار ایشان بر وفق صواب میگردد)).میرزا صالح شیرازی در سال 1226 هجری قمری به انگلستان رفت و شیفته آزادی و به تعبیر ملکم ((کارخانجات انسانی)) آن جا شد. میرزا جعفرخان مشیرالدوله که در سال 1230 هجری قمری برای فراگرفتن مهندسی به لندن رفت، به فراماسونری پیوست و خدمات شایانی برای انگلستان نمود. (سیر تفکر معاصر، کتاب سوم، محمد مددپور.)میرزا ملکمخان در سفری که فرخخان کاشی جهت حل اختلاف ایران و انگلیس به اروپا کرد همراه او به فرانسه رفت و در آنجا وارد تشکیلات فراماسونری شد. در بازگشت به ایران با اجازه ناصرالدین شاه، ملکم به همراهی پدرش میرزا یعقوب تشکیل فراموشخانه داد و درباریان و شاهزادگان را عضوگیری کرد. ولی بعدها ناصرالدینشاه به رفتار و روابط آنها ظنین شد و پس از آنکه مدتی زیر نظرشان گرفت، لژ فراموشخانه آنها را تعطیل نمود.(فراموشخانه و فراماسونری در ایران، اسماعیل رائین)[تا اینجا صفحه 92 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب : نقش روشنفکران در تاریخ معاصر ایران، جلد اول/ ناشر: موسسه فرهنگی قدر ولایت/ تهران ، چاپ اول،1387 / صفحات 90و92
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
قاجار،
عصر مشروطه،
رهبران مشروطه
:: برچسبها:
ماسونی,
فراماسونری,
فراموشخانه,
لژ
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : سه شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۱
|
|

تاریخچه فراماسونری فراماسونری freemason مرکب از (free) به معنای آزاد و (mason) به معنای بنّا در اصطلاح به مفهوم «بنّای آزاد» به کار میرفته است و انجمنهایی که در ابتدا، بنّاهای آزاد داشتهاند با این تعبیر نامیده میشدند و شرط ورود به لژهای اولیه هم دانستن فن بنّایی بوده است. در مبدا پیدایش آن بحث بسیار کردهاند و گاه اساس آن را به حضرت آدم رساندهاند و از خداوند به عنوان اولین ((ماسون)) یاد نمودهاند که دنیا را بنا نهاد!! بعضی هر نوع تشکیلات سری که در طول تاریخ به وجود آمده است را از نوع فراماسونری شناختهاند و بنابراین هدف را، در شکل دادن به اقدامات مخفیانه میدانند که جنبه سیاسی داشته گاه برای واژگون ساختن یک حکومت و زمانی برای مسلط نمودن نظرات خاص در جامعه، و در برههای ماموریت ایجاد و افزایش اختلافات بین مردم برای فراهم کردن زمینه رشد افکار مورد نظر، بهرهبرداری شده است. در حال حاضر مفهوم ((بنایان آزاد)) مطلقا وجود ندارد. در سال 1717م (1097 ه.ش) دکتر ((دزاگویه)) و دکتر ((اندرسن)) فراماسون جدید را در انگلیس بنا نهادند و دزاگویه در سال 1719م به عنوان استاد بزرگ انتخاب گردید. پنجاه و پنج نفر از نجبا و اصیل زادگان انگلیس به عضویت آن درآمدند و قانون اساسی فراماسونری را نوشتند و در نتیجه ((لژ بزرگ لندن)) تاسیس شد که مادر لژهایی است که در سایر کشورها تشکیل شدهاند. نخستین لژ در فرانسه از سوی لژ بزرگ انگلستان در سال 1723م در پاریس بر پا شد و سپس [تا اینجا صفحه 87 کتاب] در سالهای 1728-9م در جبلالطارق، در سال 1733م در آلمان، در سال 1735م در پرتغال و هلند، در سال 1740م در سویس، در سال 1745م در دانمارک، در سال 1763م در ایتالیا، در سال 1765 در بلژیک، در سال 1771م در روسیه و در سال 1773م در سوئد لژهای ماسونی تشکیل شدند و امروز در بیش از سی و سه کشور سازمانهای فراماسونی گسترده گشتهاند و در آسیا ابتدا از هند شروع شد و به نقاط دیگر راه یافت. لژهای فراماسون و افراد عضو آن در هر کجای دنیا باشند بایستی تابع لژ بزرگ جهانی -که همان لژ بزرگ لندن است - باشند. سازمان فراماسونری انگلیس طبق شعائر آن، سلطنت طلب است و عرفا ولیعهد در بیست و یک سالگی به عضویت آن در میآید. اصول اعلامیه لژ بزرگ لندن حاکی است که اولا هر لژ باید با اجازه این لژ بزرگ تشکیل شود. ثانیا هر عضو باید به معمار بزرگ جهان عقیده داشته باشد. ثالثا زنان حق عضویت ندارند. رابعا در مسایل مذهبی و سیاسی نباید وارد شوند و مراسم و ضوابط ماسونی را باید رعایت نمایند. مساله فراماسونری در تمام جهان با رازداری همراه است و لژهای آن برای حفظ اسرار مقررات شدیدی از جمله اعدام برای فاش کنندگان اسرار وضع کردهاند. در نظامنامه ((لژ بیداری ایران)) آمده است ((اگر برادری مرتکب این گناه عظیم شد، قول و شرف خود را باخته و بر ضد قسمهای خود رفتار کرده و از درجه انسانیت ساقط است. لژ به او به نظر حیوان درنده مینگرد و برادران ماسونی در اخذ انتقام فردا فرد عمل خواهند نمود)). اهداف فراماسونری محمود محمود مینویسد: «همین که دول اروپایی به فکر استعمار افتادند این محافل [فراماسونری] بهترین وسیله بود که توسط اعضای آن میتوانستند تولید اختلاف کنند و با نفاق و دوئیت میان سکنه آن مملکتی که به تصرف آن تصمیم گرفته بودند، موفق گردند».(تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، محمود محمود، جلد 5، صفحه 27).و به نمونه آن اشاره نموده میگوید: «در نخستین جنگ جهانی دولت ناسیونال سوسیالیست آلمان، دستگاههای فراماسونری آلمان را از میان برداشت و اعلام کرد که لژهای فراماسونری کشورهای انگلوساکسنو لاتینی و به ویژه لژ گراندوریان (شرق اعظم) فرانسه و [تا اینجا صفحه88 کتاب] فراماسونهای صربستان، همیشه از سیاست دشمنی با آلمان پیروی کردهاند و سیاست لیبرال و پلوتکرات لژهای فراماسونری، زیر نفوذ سرمایه و نیروهای مالی یهود است و فراماسونری آلمان به میهن خود خیانت کردهاند و در جنگ، فراماسونهای آلمان که جزو سپاه آلمان بودهاند، به سود انگلستان و فرانسویان کار میکردند)). (تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، محمود محمود، جلد 5، صفحه 27).اسماعیل رایین، که ادعا میکند مدت20 سال پیرامون این فرقه و تشکیلات آن تحقیق کرده است اظهار میدارد که: «فرقه فراماسون که در عالم پخش گردیده است و شعبات یا لژهای آن مانند چنگال سرطان در هر کشور بر پیکر تشکیلات و سازمانهای داخلی آن پیچیده است، آلت بلاارادهای در دست سرویس جاسوسی انگلستان میباشد».(فراموشخانه و فراماسونری در ایران، اسماعیل رائین، جلدسوم، صفحه638).سعید نفیسی که در این باره پژوهشهایی کرده بود مینویسد:«انگلیسیها... بسیار ظاهرالصلاحند و باطن خبیث خود را در زیر لفافه ظاهری آراسته، نهان کردهاند. به همین جهت دوروترین و مزورترین مردم جهانند... . دستگاه جاسوس انگلستان، عجیبترین دستگاههای بشریت است. تا کسی از رموز آن باخبر نشده باشد، نمیتواند تصور کند که چه خیانتها و چه رسواییها در آن نهفته است. از زشتترین و پستترین وسایل بشری در آن بهرهمند میشوند. از فحشا و خیانت نیز روی گردان نیستند. این دستگاه همواره با فراماسونهای فرانسوی و انگلیسی رابطه عجیب داشته و با زبردستی خاص، فراماسونها را در هر جای ایران به نفع خود به کار انداخته و آنها را کورکورانه به اطاعت و فرمانبرداری محض وادار کرده است».(نیمه راه بهشت، سعید نفیسی، صفحات 42 و 48، نقل از فراموشخانه و فراماسونری در ایران).تشکیلات سری فراماسونری با مقررات شدید خود، همواره به دنبال افرادی بوده است که بتواند با پرورش آنان بر اساس معیارها و اصول فکری خود، آنان را در مصادر امور کشورها قرار داده و از طریق آنان منافع درازمدت جهانی خود را تامین نماید. تشکیلاتی بظاهر اخلاقی ولی در باطن صددرصد سیاسی و متصل به زادگاه اصلی خود، لندن، هستند که با تبعیت از سیاستهای طراحی شده مادر، حلقههای اتصال ((جهان وطنی)) صهیونیستها را تحقق میبخشند. [تا اینجا صفحه89 کتاب] }1ارجاعات: 1ـ کتاب: نقش روشنفکران در تاریخ معاصر ایران، جلد اول/ مولف: موسسه فرهنگی قدر ولایت/ ناشر: موسسه فرهنگی قدر ولایت/چاپ اول ، تهران ، 1387 /صفحات 87تا89 
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
تاریخ استعمار،
تاریخ انگلیس،
***___تاریخ ایران___***،
عصر مشروطه
:: برچسبها:
فراماسونری,
بنّایان آزاد,
لژ بزرگ لندن,
جهان وطنی
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱
|
|

{دوران نزدیک به 130 ساله حکومت قاجار بر ایران در واپسین سالهای سده سیزدهم هجری خورشیدی به پایان رسید؛ در یک نگاه میتوان به چهار دوره تقسم نمود: [تا اینجا صفحه 19 کتاب] ■دوره اول با ادعای پادشاهی آغامحمدخان آغاز میشود و تا میانه دوران فتحعلی شاه ا دامه مییابد. سر خط اصلی این دوران اندیشه حکمرانی قاجار است که خود را از بازماندگان چنگیز و تیمور و ایرانیان را ملت شکست خورده دانسته و با چکمه و سرنیزه بر میراث پدران مغول خود، و همانند آنان حکومت میکردند.در این دوره، قاجار با همین اندیشه توانستند بر از هم گسیختگی برآمده از ناشایستگیهای پایانی دودمان صفویه و کشمکشهای قدرت در دوران افشاریه و زندیه چیره شوند و حکومت مرکزی مسلط بر سراسر ایران را شکل داده و حتی در برابر دست اندازیهای همسایه زورمند شمالی بایستند. ■دوره دوم، از میانه دوران پادشاهی فتحعلی شاه آغاز و تا پایان پادشاهی محمدشاه ادامه مییابد. شکستهای سخت در جنگها، پیمانهای خفت بار، از دست رفتن سرزمینهای وسیع، دخالت بیشرمانه قدرتهای بزرگ در امور داخلی کشور و بدبختی روزافزون مردم، ویژگیهای مهم این دوره است. ■ دوره سوم، با دوران پادشاهی نیم سدهای ناصرالدینشاه برابر است. ناصرالدین 17 ساله رانده شده از سوی پدر، در بدترین شرایط سیاسی، امنیتی و اقتصادی و با اما و اگرهای بسیار بر تخت نشست. اما نقش بیهمتای امیرکبیر توانست در طول سه سال، ورق را به کلی برگردانده و حکومت مرکزی توانایی را به نمایش بگذارد. اقتداری که با کشتن جانگداز امیرکبیر، به ازای پذیرش پادشاهی قاجار از سوی قدرتهای بزرگ، در خدمت سودجویی آن قدرتها قرار گرفت. در یک نگاه، دوران او را میتوان اوج همبستگی بدشگون استبداد داخلی و استعمار خارجی برای واپس نگه داشتن ملت ایران از پیشرفتهای شگرف جهان در روزگار انقلاب صنعتی و پس از آن دانست. ■و سرانجام دوره چهارم، با بر تخت نشستن مظفرالدین شاه آغاز و تا فروپاشی این دودمان ادامه مییابد. در این دوران تراز سیاسی به سود گروههای آزادیخواه به هم میخورد. شاه و پشتیبانان خارجیاش در برابر خواستههای ملت ناگزیر به واپسنشینی گام به گام میشوند. فرمان مشروطیت صادر میشود؛ انگلیسیها از موج سواری جریان مشروطهخواهی طرفی نمیبندند و روسها در بازگرداندن استبداد، با پشتیبانی از[تا اینجا صفحه 20 کتاب] مشروطیت ناکام میمانند و سرانجام مجلس، محمدعلی شاه را برکنار و احمدشاه دوازده ساله را به عنوان شاه مشروطه بر تخت مینشاند. در این زمان با آنکه مشکلات از هر سو کشور را در بر گرفته است؛ قدرت به نمایندگان برگزیده ملت واگذار میگردد و این چیزی بود که قدرتهای بزرگ بر نمیتابیدند؛ از این رو کودتای انگلیسی علیه حکومت ملی شکل میگیرد. روز سوم اسفند سال 1299 کودتایی که از مدتها قبل طراحی و بسترسازی شده بود؛ روی میدهد. سرکرده این کودتا، که آغازی برای پایان دودمان قاجار و نظام برخاسته از انقلاب مشروطه و شکلگیری دوباره استبداد داخلی در پناه استعمار خارجی است؛ رضاخان میرپنج نام دارد. قدیانی در فرهنگ توصیفی تا یخ ایران درباره رضاخان مینویسد: او در سال 1256ش متولد شد و در 22 سالگی به قزاقان پیوست. پس از واقعه به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط محمدعلی شاه قاجار و مقاومت تبریز در برابر قوای دولتی، فرمانده یکی از دستههای قزاق بود که تحت فرماندهی عینالدوله برای سرکوب قیام تبریز به آن شهر رفت. در سال 1294ش رئیس آتریاد قزاق در همدان شد. در سال 1299 با وساطت مستشاران نظامی بریتانیا مانند آیرونساید و با همدستی ضیاءالدین طباطبایی مامور به کودتا شد. در کابینه سیدضیاءالدین سمت وزیر جنگ را داشت و در کابینههای قوامالسلطنه، مشیرالدوله و مستوفیالممالک نیز همچنان وزیر جنگ باقی ماند. رضاخان در سمت وزارت جنگ نهضت جنگل و ایلات و عشایر کردستان و دیگر مناطق کشور را سرکوب کرد. در تاریخ 1302ش رئیسالوزرا شد و این سمت را تا تاریخ 1304ش حفظ کرد. در این زمان طرفداران رضاخان برای خارج ساختن قدرت از دست قاجار، غوغای جمهوریخواهی به راه انداختند؛ اگر چه قاجار در این زمان قدرتی نداشت. قدرت در دست مجلس بود و احمدشاه نیز دست نشانده مجلس بود. در واقع انگیزه طرح جمهوری، جمع کردن بساط مشروطه بود که با مخالفت آزادیخواهان و روشنفکران مواجه شد و به جایی نرسید. در فروردین سال 1303ش و در پی تلگراف احمدشاه به مجلس مبنی بر عدم اعتماد وی به دولت، رضاخان به حالت قهر تهران را ترک کرد و به رودهن[تا اینجا صفحه 21 کتاب] رفت؛ ولی با تحریکات و تهدیدات نظامیان به نفع رضاخان در شهرها، مجلس مجددا برای ریاستالوزرایی وی ابراز تمایل کرد و سردار سپه در 22 فروردین ماه وارد تهران شد. در سال 1303ش پیشنیازهای به پادشاهی رسیدن سردار سپه، با ترور، تهدید و تطمیع فراهم شد. در 12 تیر ماه، میرزاده عشقی شاعر ملی و آزاده ترور شد. در 27 تیرماه به دنبال قتل ماژور ایمبری، کنسول آمریکا در ایران، حکومت نظامی (بدون کسب موافقت مجلس) اعلام و از سوی سردار سپه قلع و قمع مخالفین به بهانه دستگیری عاملان قتل ایمبری آغاز شد. او در مهرماه 1304ش به دنبال واقعه بلوای نان، عده زیادی از مخالفین خود را دستگیر و زندانی کرد. در این سال تلگرافهای زیادی با اشاره و تحریک وی از شهرستانهای مختلف در مخالفت با قاجاریه و تفویض سلطنت به سردار سپه به مجلس مخابره شد. سرانجام در 15 آذر 1304 مجلس موسسان برای تغییر سلطنت از قاجاریه به پهلوی و تغییر برخی مواد قانون اساسی تشکیل شد و در تاریخ 4 اردیبهشت، سردار سپه تاجگذاری کرد و رسما به سلطنت رسید(قدیانی،1384: 1340 ). و بدین ترتیب احمدشاه که بوسیله مجلس شورای ملی گماشته شده بود و به خودی خود فرمانبردار اصول مشروطه بود؛ با پادشاهی که مامور کودتا از سوی انگلیس و متکی به قوای نظامی بود و تعهدی در برابر مجلس احساس نمیکرد؛ جایگزین گردید.[تا اینجا صفحه 22 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: اندیشه امنیتی شهید مدرس/ مولف: سیداصغر میرجعفری/ چاپ اول، تابستان 1400 ، تهران، انتشارات دیده بان/ صفحات 19تا22 
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
قاجار،
پهلوی،
اقدامات رضاخان
:: برچسبها:
سلسله قاجار,
پهلوی,
کودتای رضاخانی,
برکناری احمدشاه
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۱
|
|

{صفایی در کتاب زمینههای اجتماعی کودتای 1299، داستان جنگ جهانی اول در ایران را این گونه بازگو میکند: جنگ جهانی اول در سال 1914 میلادی و 1293 شمسی آغاز شد. با پیشرفتهای اولیه آلمان، قدری از خشونت روس و انگلیس در ایران، که طبق قرارداد 1907 م کشور را به سه منطقه تحت نفوذ روسیه در شمال، انگلیس در جنوب و بیطرف در مرکز تقسیم کرده، ولی عملا کلیه مقدرات ایران را بدست گرفته بودند؛ کاسته شد. با ورود عثمانی به جنگ، در کنار آلمان و علیه روسیه و انگلیس، خطر به ایران نزدیک شد و احمدشاه به صورت رسمی بیطرفی ایران در جنگ و روابط حسنه با طرفین را اعلام کرد. این در حالی بود که قوای روس و انگلیس در شمال و جنوب ایران حضور داشتند و عملا علیه آلمان و عثمانی اقداماتی را انجام میدادند. درخواست مستوفیالممالک رئیسالوزراء از دولت روسیه برای ترک قوای روس از آذربایجان که مورد اعتراض عثمانی بود؛ هم با بیاعتنایی مواجه شد. در این هنگام ایران به جز هشت هزار قزاق که آنها هم زیر نظر افسران روس بودند و هفت هزار ژاندارم که پاسدار امنیت داخلی بودند؛ سپاه آماده دیگری نداشت که بتواند از مرزهای خود دفاع کند.ایرانیان در بیشتر نقاط مرزی با آلمان و عثمانی همکاری میکردند و به پیروی از احساسات ملی به کوششهای خصمانه در برابر روس و انگلیس دست میزدند. در برخی از نقاط هم گروهی از روس و انگلیس جانبداری نمودند و در حقیقت خود ایرانیان هم بیطرفی دولت را که یک عنوان پوچ بود؛ نپذیرفتند. مستوفی برای آنکه دولت در چنین هنگامی یک تکیه گاه ملی داشته باشد به گشایش مجلس سوم کوشید. با پیروزی انگلیس در بینالنهرین و روسها در قفقاز و آذربایجان و شکست عثمانی در این دو جبهه، قدرت روس و انگلیس در ایران بیشتر شد و مستوفیالممالک که[تا اینجا صفحه 16 کتاب] متهم به طرفداری از آلمانها بود، استعفا داد و مشیرالدوله جایگزین او شد. روس و انگلیس هم در اقدامی یک جانبه و بدون اطلاع ایران، قرارداد 1907م را ملغی و طبق قرارداد موسوم به 1915م منطقه بیطرف را به حوزه تسلط انگلیس افزدوه و در واقع کل ایران را بین خود تقسیم نمودند و بدین ترتیب افکار عمومی در سراسر کشور بر ضد روس و انگلیس برانگیخته شد. دیپلماتهای آلمان در ایران به طور جدی وارد کار شدند تا از احساسات مردم بهره گیرند، شاید بتوانند در این کشور جبهه تازهای بگشایند و امنیت انگلیس را در دروازههای هندوستان مختل کنند و راه پیشرفت متفقین به بینالنهرنین را ببندند و به مراکز نفتی جنوب دست یابند. از سوی دیگر سازمان مخفی آلمانها موفق شدند با کمک گروههای ایرانی عملیات پراکندهای را در جای جای ایران علیه روسها و انگلیسها ترتیب دهد؛ که موجب وحشت آنها گردید. مستوفی دوباره مامور به تشکیل کابینه گردید و نفوذ سیاسی آلمان افزونتر شد و تا جایی پیش رفت که یک قرارداد نظامی مخفیانه بین ایران و آلمان منعقد شد که اجرای آن منوط به وصول کمکهای نظامی آلمان گردید که هرگز واصل نشد. تغییر پایتخت، به خاطر در دسترس بودن از سوی قشون روس، یکی از موضوعاتی است که در این زمان مطرح بود. آلمانها کرمانشاه را پیشنهاد میدادند ولی شاه اصفهان را ترجیح میداد. در این چارچوب اواخر آبان (محرم) 1334 بیش از سی نفر از نمایندگان مجلس و قریب سیصد نفر از شخصیتهای سرشناس مخالف روس و انگلیس و دیپلماتهای آلمانی و تمام افسران و افراد ژاندارم از تهران به قم رهسپار شدند. با پراکنده شدن اکثریت نمایندگان، مجلس سوم عملا تعطیل شد. بسیاری دیگر از مردم نیز در شهر ری منتظر بودند تا به دنبال موکب شاه روانه شوند. تهران در اضطراب بسر میبرد؛ چون شایع شده بود پس از خروج شاه قشون روس که تا کرج آمده بودند وارد تهران خواهد شد و جنایات تبریز تکرار خواهد گردید. اما در این هنگام وزرای مختار روس، انگلیس و فرانسه دست به کار شدند و با کمک شخصبتهای سیاسی طرفدارشان از یک سو به شاه اطمینان دادند که قشون روس وارد تهران نمیشود و از سوی دیگر تهدید کردند که اگر تهران را ترک کند پادشاهی خود را از دست خواهد داد. شاه از عزیمت منصرف شد و در واقع سیاست ملی مستوفی[تا اینجا صفحه 17 کتاب] شکست خورد.در قم با حمایت آلمانها کمیته دفاع ملی تشکیل شد و به درخواستهای دولت و رئیس مجلس برای بازگشت به تهران پاسخ منفی داده شد. این در حالی بود که تلگرافهای پشتیباتی از کمیته دفاع ملی از سراسر کشور پیوسته به قم میرسید. کمیته برای دفاع از قم با به کارگیری ژاندارمها و نیروهای مردمی، خطوط دفاعی تشکیل داد. اما با پیشروی سپاه روس این خطوط درهم شکست و تلفات زیادی به نیروهای کمیته دفاع ملی وارد شد. پس از این شکست، برخی جنگجویان کمیته دفاع ملی پراکنده شدند و گروههای دیگر همراه نیروهای ژاندارم و بیشتر که در قم جای داشتند به شهرهای کاشان، اصفهان، اراک، همدان و کرمانشاه روی آوردند و رفته رفته کرمانشاه محل تمرکز ملیون و نیروهای اصلی طرفدار آلمان گردید. در این میان تلاش میشد با تشکیل دولت، انسجام بیشتری به مهاجرین داده شود؛ این بود که از نظامالسلطنه والی بروجرد که به عنوان شخصیتی ملی و ضد انگلیسی شناخته میشد؛ برای تشکیل دولت دعوت به عمل آمد و او پذیرفت. نظامالسلطنه در آذر 1294 ش با یک عده هزار نفری، مرکب از سواران شخصی و تفنگداران دولتی و چریکهای لر، از بروجرد به قصد صحنه رهسپار شد و گروهی از محترمین لرستان نیز همراه وی شدند. خبر حرکت او در ایران و به ویژه تهران بازتاب گستردهای داشت. او اوایل دی ماه وارد صحنه شد و پس از ورود او جمعی دیگر از ملیون از کاشان، اصفهان، اراک و ملایر رهسپار کرمانشاه شدند و کرمانشاه محل تمرکز نیروهای ملی گردید و این دولت توسط دولتهای آلمان و عثمانی به رسمیت شناخته شد. در این هنگام تلاش روسها برای واداشتن احمدشاه به گسیل سپاه به کرمانشاه برای سرکوب دولت مهاجرین به نتیجه نرسید. نظامالسلطنه برنامه خود را خلاص کردن شاه از محاصره دول روس و انگلیس، توسعه روابط با آلمان و متحدینش و انتظامات داخلی کشور اعلام داشت. با آشکار شدن نیت دولت ملی برای تصرف تهران، متفقین نگران شدند و پانزده هزار نفر از سپاهیان روس به سوی کرمانشاه حرکت کردند؛ که موجب هزیمت مهاجرین به قصرشیرین و سپس خانقین و اختلاف میان آنان و توطئه ترور برخی از آنان گردید. اما دیری نپایید که با شکست سخت ارتش انگلیس از سپاه عثمانی در کوتالعماره روسها از کرمانشاه عقبنشینی کردند و با پیشروی نیروهای عثمانی تا آوج، دولت ملی مجددا در بیشتر شهرهای غرب کشور استیلا یافت و چون احتمال یورش سپاه عثمانی به تهران میرفت. این بار نوبت اتباع دول [تا اینجا صفحه 18 کتاب] متفقین بود که تهران را به سمت رشت ترک گویند و به احمدشاه تکلیف کنند که اگر سفارتین روس و انگلیس تهران را ترک کنند او نیز نباید در تهران بماند. اما این وضعیت نیز دیری نپایید و با پیشروی ارتش انگلیس در جبهه عراق، سپاه عثمانی به سرعت خاک ایران را ترک کرد و به دنبال او دولت مهاجرین نیز ابتدا به بغداد و سپس به اسلامبول عزیمت نمود و تا تغییر ناگهانی اوضاع که در پی انقلاب کمونیستی در روسیه به وجود آمد، در آنجا ماندند. در تمام این مدت تهران و دیگر ولایات ایران نیز در بیثباتی مفرط بسر میبرد و در غیاب مجلس و بیتجربگی شاه، دولت دائما دست بدست میشد و مردم در اثر قحطی و ناامنی در نهایت عسر و حرج بودند. با انقلاب کمونیستی در روسیه (1917 میلادی و 1296 شمسی) اوضاع به کلی تغییر کرد. لنین فرمان صلح عمومی صادر کرد و ارتش روسیه با اما و اگرهایی نهایتا ایران را ترک کرد. در این هنگام که انگلیس یکهتاز جولانگاه کشور ما بود به خودی خود رئیسالوزرایی متمایل به انگلیس باید بر سر کار میآمد و آن وثوقالدوله بود که از سوی احمدشاه برگزیده شد. شاخصترین کاری که دولت او با نهایت پنهانکاری انجام داد؛ عقد قرارداد دوجانبه با انگلیس، موسوم به قرارداد 1919م است که به ازای پذیرفتن استقلال ایران، سلطه انگلیس در بسیاری از امور کشور تثبیت مینمود. پس از امضای قرارداد، احمدشاه به انگلستان نیز سفر کرد. این قرارداد موجی از مخالفت با سلطه انگلیس را در بین جریانهای ملی و مذهبی کشور موجب گردید و نهایتا به مورد اجرا گذاشته نشد(صفایی، 1353: 208-133).}1ارجاعات: 1ـ کتاب: اندیشه امنیتی شهید مدرس/ مولف: سیداصغر میرجعفری/ انتشارات دیدهبان/ تهران، چاپ اول تابستان 1400/صص 16تا19
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
جنگ های جهانی،
***___تاریخ ایران___***،
قاجار،
ایران در دو جنگ جهانی
:: برچسبها:
جنگ جهانی اول,
قرارداد 1919,
وثوق الدوله,
مجلس سوم
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۱
|
|

نهضت وسیع ضد فئودالی بدویان قبایل فقیر و روستاییان و پیشهوران سوریه و عراق و بحرین و یمن و خراسان به این نام خوانده میشود. شالوده سازمان مخفی قرمطیان (منشاء کلمه «قرمط» درست معلوم نیست) در زمان عصیان زنگیان ریخته شد و شاید با تشکیلات اصناف پیشهوران مربوط بوده است.قرمطیان شعار مساوات اجتماعی (که شامل حال بردگان نمیگردید) و اشتراک اموال را علم کرده بودند معتقدات نهضت قرمطیان همان تعلیمات فرقه اسماعیلی بود. قرمطیان برای قرآن معنی باطنی قایل بودند و مراسم مذهب «حقه» اسلام «سنی» را انکار میکردند.قرمطیان پیشوایان اسماعیلی و اخلاف علی(ع) و حضرت فاطمه را بزرگان خویش میشمردند.نام پیشوای کل را هرگز به زبان نمیآوردند و توده قرمطیان از نام او بیخبر بودند. پیشوا و اطرافیان وی داعیانی به اطراف میفرستادند تا به تبلیغ پرداخته مقدمات خروج را فراهم کنند. نخستین خروج قرمطیان در سال 890م. – 277 ه. در ناحیه واسط عراق وقوع یافت و پیشوای عصیان حمدان قرمط بود. شورشیان متعهد شده بودند خمس درآمد خود را به صندوق مشترک بپردازند. اینان کوشیدند مساوات را در تقسیم محصولات مصرفی برقرار سازند و گستردن سفره اخوت را متداول ساختند.[تا اینجا صفحه 212 کتاب]در سال 894م. - 281 هـ . قیام قرمطیان در بحرین به وقوع پیوست و در سال 899م. - 286هـ . شهر لحسا را فرا گرفت و این شهر پایتخت دولت جدیدالتاسیس قرمطی در بحرین که بیش از یک قرن و نیم دوام داشت - گشت. در سال 900م. - 287هـ . زکرویه داعی قرمطی بدویان بیابان سوریه را به قیام دعوت کرد. نایره عصیان سوریه و بخش سفلای عراق را فراگرفت. در سال 901 میلادی -289 هجری قرمطیان دمشق را محاصره کردند. لشکریان خلیفه فقط در سال 906م. - 294ه. موفق به فرونشاندن این قیام گشتند. معهذا قرمطیان در برخی نقاط سوریه و فلسطین پایداری کرده در سراسر سده دهم مبارزه را ادامه میدادند. از سال 902م. - 290ه. تا حدود سال 940م. - 329ه. قیامهای قرمطیان در خراسان و آسیای میانه (از آن جمله در سال 907م. - 295 هـ . در هرات و غیره) به وقوع میپیوست. ناصر خسرو شاعر جهانگرد اسماعیلی که در اواسط قرن نهم از شهر لحسا دیدن کرده سازمان اجتماعی را که به احتمال قوی قرمطیان از آغاز قرن دهم در بحرین ایجاد کرده بودند چنین توصیف می کند. جمعیت اصلی بحرین را کشاورزان آزاد و پیشهوران تشکیل میدادند. هیچیک از آنان هیچگونه مالیاتی نمیپرداخت. هیئتی مرکب از شش ملک و شش تن معاونان ایشان (وزیر) در راس دولت قرار داشت. این دولت را «سی هزار بنده درم خریده زنگی و حبشی بود« و اینان را در اختیار کشاورزان میگذاشتند تا در مزارع و بستانها کار کنند. این تشبتی بود برای احیای بردهداری به صورت بردگان متعلق به جماعت که از ویژگیهای نخستین سدههای بعد از میلاد بود. به کشاورزان و پیشهوران نیازمند از خزانه عمومی وام میدادند. بیست هزار نفر در ارتش این دولت خدمت میکردند. قرمطیان بحرین مسجد نداشتند و نماز نمیکردند و روزه نمیگرفتند ولی متعرض پیروان ادیان و مذاهب دیگر که در میان ایشان زندگی میکردند نمیشدند.[تا اینجا صفحه 213کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: تاریخ ایران (از دوران باستان تا پایان سده هجدهم میلادی)/ نوشته: ن. و. پیگولوسکایا ـ آ. بو. یاکوبوسکی ـ ای. پ. پطروشفسکی ـ آ. م. بلنیتسکی ـ ل. و. استرویوا/ ترجمه: کریم کشاورز/ انتشارات پیام/ تهران، چاپ سوم ، 1353/ صفحات 212و213
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ جهان___***،
تاریخ کشورهای اسلامی،
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی
:: برچسبها:
قرمطیان,
فرقه اسماعیلی,
داعیان,
حمدان قرمط
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱
|
|
.jpg&etype=news)
{درباره اهداف ملکم از تشکیل فراموشخانه گفتهاند: «نخستین مجمعی که تحت عنوان جمعیت سیاسی و گروه متشکل ملی که قبل از اعلام مشروطیت در ایران تشکیل یافت جمعیت فراماسون به نام انجمن فراموشخانه بود که بعدها به نام انجمن آدمیت معروف شد. انجمن مزبور به همت میرزا ملکمخان ناظمالدوله در حدود سال 1276 ه.ش در ایران تاسیس شد. هدف اصلی ملکم خان در این انجمن آشنا ساختن ملت به نظام و تمدن جدید دول اروپایی و تبلیغ آزادی و حمایت از برقراری حکومت مشروطه و دفاع از حقوق فردی، تغییر [تا اینجا صفحه92 کتاب] رژیم حکومت وقت ایران بود...». (نخبگان سیاسی ایران، زهرا شجیعی، جلد چهارم، صفحه 100) محیط طباطبایی که نخستین مقدمه را درباره بعضی از آثار ملکمخان نوشته، اظهار عقیده میکند که: «ملکم به تنظیم کتابچه غیبی و تقدیم نقشه اصلاح اوضاع اکتفا نکرده، برای آنکه زمینه فکر عمومی را نیز برای قبول طرحهای جدید آماده و آشنا سازد، و به تقلید از اصول فراماسونری فرانسه، فراموشخانهای دایر کرد.» (میرزا ملکمخان، اسماعیل رائین، صفحه 17).اسماعیل رائین درباره هدف ملکم از تاسیس فراموشخانه مینویسد: «به نظر میرسد که منظور ملکم در تشکیل فراموشخانه، تربیت طبقهای روشنفکر و معتقد به آزادی، برای اداره دولت و اجتماع ایران بوده است. در رسالاتی که او آن را سرمشق اولیه فراموشخانه قرار داده (اصول آدمیت، مفتاح، حجت) همه جا از آزادی، تحول در همه شوون اجتماعی و اقتصادی ایران و بالاخره برهم زدن نظم کهن و پوسیده دوران سلاطین قاجاریه بحث شده است.»(همان، صفحه 19). فریدون آدمیت فرزند عباسقلی آدمیت اداره کننده مجمع آدمیت، مینویسد: «مبرزترین رجل روشنفکر دربار ناصرالدین شاه، ملکم بود. مکتبی بنیان نهاد که موثرترین عامل نشر اندیشه آزادی و تجددخواهی در ایران است. مرام آن اصول آدمیت بود که تعالیمی اخلاقی بود، ولی هدف و غایت سیاسی داشت.» (فکر آزادی، فریدون آدمیت، صفحه 210). پروفسور حامد الگار مینویسد: «چنین مینماید که فراموشخانه بر آن بود تا هستهای از مردان برجسته تشکیل دهد و توسط آنها طرحهای اصلاحی بعدی ملکمخان را که تجدید سازمان سیاسی و اقتصادی کشور بر طبق نمونههای اروپایی بود - نشر و اجرا کند.» (نقش روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت، حامد الگار، صفحه 261). غرض از تشکیل فراموشخانه را «بلنت» سیاستمدار انگلیس از زبان خود میرزا ملکم چنین مینویسد: [تا اینجا صفحه94 کتاب]«...من خود ارمنی زادهای مسیحی هستم، ولی میان مسلمین پرورش یافتم و وجهه نظرم اسلامی است... در اروپا که بودم سیستمهای اجتماعی و سیاسی و مذهبی مغرب را مطالعه کردم. با اصول مذاهب گوناگون دنیای نصرانی و همچنین تشکیلات سری و فراماسونری آشنا گردیدم. طرحی ریختم که عقل سیاست مغرب را با خرد دیانت مشرق به هم آمیزم! چنین دانستم که تغییر ایران به صورت اروپا کوشش بیفایدهای است. از این رو فکر «ترقی مادی» را در «لفافه دین» عرضه داشتم تا هموطنانم آن معانی را نیک دریابند. دوستان و مردم معتبری را دعوت کردم و در «محفل خصوصی» از لزوم «پیرایشگری اسلام» سخن راندم و به شرافت معنوی و جوهر ذاتی «آدمی» توسل جستم. یعنی انسانی که مظهر «عقل» و کمال است»(اندیشه ترقی، فریدون آدمیت، صفحات 64و65). میرزا ملکم خود درباره یکی از اهدافش از تاسیس فراموشخانه میگوید:«عدهای از افرادی متنفذ تهران را که دوستانم بودند دعوت کردم و با آنها به طور خصوصی درباره لزوم یک دکترین خالصتری برای اسلام صحبت کردم.»(میرزا ملکم خان، اسماعیل رائین ، صفحات 11و12). این اظهار نظرها درباره ماهیت سیاسی فرهنگی فراموشخانه است و آثاری که مبین این ماهیت بوده است فراوان است. از جمله این که مورخین احیا مجمع و تربیتشدگان آن را در پیدایش و پیشرفت نهضت مشروطیت از عوامل موثری میدانند و البته با توجه به ماهیت مشروطیت که راندن دین از عرصه اجتماعی و سیاسی به روال حکومتهای غربی بود، چنین تاثیری را میتوان پذیرفت. دیدگاههایی هم وجود دارد که با توجه به قرائن چندی، هدف از برپایی فراموشخانه را خصلتهای ملکم از جمله خودبزرگبینی و فراهم آوردن امکانات مادی و پر کردن جیب دانستهاند. چنانچه گفتهاند: «ملکم از کسانی که عضو فراموشخانه میشدند، پولهایی میگرفته است و با توجه به این که، کسان سرشناس و دم کلفتی چون امام جمعه و «سلطان اویس میرزا احتشامالدوله» و مانند آنان به فراموشخانه پیوسته بودند، میتوان گمان برد که [تا اینجا صفحه 95 کتاب] اندازه این پولها، نبایستی کم بوده باشد. از نامهای هم که ملکم در دوران خارج از ایران و بیمهری شاه به او، به تهران نوشته، همین معنا بر میآید، مینویسد: «... ولله بالله هر یک از تکالیف را که اشاره بفرمایید قبول خواهم کرد. به همین حالت راضی هستم، مگر بیکاری؛ حتی بیگاری را هم قبول خواهم کرد؛ اما به شرط اینکه اسباب گذران من مهیا باشد. اگر بخواهند هم گرسنه باشم و هم بیکار بمانم، این نخواهد شد. من اگر حقهبازی بکنم، سالی هفت، هشت هزار تومان عاید من میشود؛ اگر فراموشخانه بر پا کنم، سالی بیست، سیهزار تومان مداخل میکنم، اگر روزنامهنویسی بکنم، باصطلاح قدیمیها هر کس را بخواهم به زانو میاندازم، با وصف این، چگونه ممکن است که من خود را زنده دفن کنم.» از این نامه ملکم، اندیشههای نهائی و مایه اخلاقی او را نیک توان دریافت... آیا از کسی که دم از «آدمیت» و «ترقی» و «اصول» میزند، زشت نیست که این شیوه زنیها را راه گذران زندگیش بداند؟»(فراماسونری در ایران، محمود کتیرایی)[تا اینجا صفحه96 کتاب] از بحثهای لازم در مورد فراموشخانه عضویت اشخاصی است که به عنوان اولین لبیکگویان به ندای ملکم، همگی از دولهها و سلطنهها و خانها و میرزاها هستند. به لیست اینان که در کتاب «فراموشخانه و فراماسونری در ایران» ثبت شده است نگاه میکنیم:شاهزاده جلال الدین(پسر فتحعلیشاه)-میرزا جعفر حکیم الهی(مجتهد دربار و حرمسرای شاهی)- سلطان حسین میرزا پسر ظلالسلطان - سلطان اویسمیرزا پسر شاهزاده فرهادمیرزا معتمدالدوله - سیف الله میرزا نوه علیشاه ظلالسلطان- میر سیدزین العابدین امام جمعه (فامیل شاه)- میرزا علیخان امینالدوله - میرزا رضا صدیق الدوله - میرزا حسین خان سپهسالار- مهندس الممالک - سردار منصور گیلانی - نصیرالدوله بدر- شریفالدوله کاشی - میرزا عباسقلیخان آدمیت (پدر فریدون آدمیت)- میرزا علیمحمد بنی آدم- امیرنظام گروسی- عزالدوله - [تا اینجا صفحه 99 کتاب] حاجبالدوله - حاجی سیاح – قاسمخان والی – محسنخان مشیرالدوله - میرزا محمدخان سرتیپ ناظم دفتر تبریزی- میرزای جلوه- محمد تقی سپهرسان الملک - مولانا - ذکاء الملک(پدر محمدعلی فروغی)- میرزا رضاخان مقیم تفلیس-حاجی سهرابخان قاجار کرمانی- دکتر پطروسیان (ارمنی) - حکیمیان (یهودی) صاحب دواخانه لاله زار- صدیقالدوله پیشکار حکومت آذربایجان - فخرالملک کفری- ادیبالسلطنه کفری- حاجی میرزا غفار نجمالدوله - غلامحسین صاحب اختیار- دوست علیخان معیرالممالک - میرزا محمد تقی کاشانی (پزشک).[تا اینجا صفحه 100 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: نقش روشنفکران در تاریخ معاصر ایران/ تدوین: موسسه فرهنگی قدر ولایت/ ناشر موسسه فرهنگی قدر ولایت/ چاپ اول ، 1387 ، تهران / صفحات 92تا100
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
قاجار،
عصر مشروطه،
رجال دینی و سیاسی عصر قاجار
:: برچسبها:
فراموشخانه,
فراماسونری,
میرزا ملکم خان,
مجمع آدمیت
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱
|
|

{«این داستان را به یک واسطه از یکی از وزیران شنیدهام. سالی که رضاشاه تاجگذاری کرد، فردای روز تاجگذاری، فروغی که گویا نخستوزیر بود، رفته پیش شاه. رضاشاه پرسید: تاجگذاری چگونه گذشت؟پاسخ داده: اعلیحضرتا! من بارها تاجگذاری دیدهام. در تاجگذاری مظفرالدین شاه بودم. در تاجگذاری محمدعلی شاه بودم. در تاجگذاری احمدمیرزا بودم. پس از مرگ ادوارد پنجم پادشاه انگلیس، چون جانشین او به هندوستان برای تاجگذاری میآمد، من در آن جا نماینده ایران بودم. هیچ یکی از این جشنها شکوه تاجگذاری اعلیحضرت را نداشت. وقتی که اعلیحضرت تاج را بر سر گذاردند، من دیدم نوری از جمال مبارک تلولو کرد... به این جا که رسید، رضاشاه رو گردانیده و به سخریه گفت: نور تلولو کرد؟ برو مردکه!». (1ـ از سخنان احمد کسروی در دادگاه جنایی(محاکمه احمدی)، پرچم هفتگی، شماره یکم، نقل از فراماسونری در ایران، محمود کتیرایی.)رضاخان بیسواد و قلدر این روشنفکر متملق را به سخریه میگیرد، روشنفکری که سالیان دراز مغز متفکر او بوده است!! باید گفت چنان شاهی چنین وزیری را شایسته است.}1ارجاعات: 1ـ کتاب: نقش روشنفکران در تاریخ معاصر ایران/ جلد اول / مولف و ناشر: موسسه فرهنگی قدر ولایت/ چاپ اول 1387 تهران/ ص511
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
پهلوی،
رجال دینی و سیاسی عصر قاجار
:: برچسبها:
رضاخان,
محمدعلی فروغی,
تملق گویی,
تلولو
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۱
|
|

{عصیان نیرومند زنگیان در قرن نهم و نهضت قرمطیان در پایان قرن نهم و سراسر قرن دهم ضربات سختی به قدرت خلافت عباسیان در عراق و ایران وارد آورد. عصیان زنگیان را بردگانی که اکثرا از آفریقاییان سیاهپوست بودند آغاز کردند. بردهفروشان اینان را بیشتر در بازار بردهفروشی زنگبار میخریدند و بدین سبب در قلمرو خلفا این بردگان را زنگی (زنجی) مینامیدند. زنگیان به دستجات بزرگ منقسم شده برای پاک کردن اراضی وسیع دولتی موسوم به اراضی موات ـ و نابود کردن علفهای هرزه آن اراضی در اطراف بصره کار میکردند. طبری مورخ که معاصر عصیان زنگیان بود مینویسد که تنها در یک ناحیه عراق (بخش سفلای بینالنهرین) 15000 برده در اراضی دولتی مشغول کار بودند. این خود میرساند که در قلمرو خلافت عده بردگان سیاه و سفید تا چه حد زیاد بوده. باری اینان جملگی به شورشیان پیوستند. پیشوایی جدی و تحصیلکرده که اصلا عرب بود به نام علی بن محمد البرکویی1(1ـ علی بن محمد اصلا ایرانی و از اهل ورزنین (نزدیک ری) بود «تاریخ ادبیات ایران - براون، جلد اول، ص 514» ترجمه فارسی علی پاشا صالح -م.) که به خوارج ازرقی منسوب بود در راس شورش قرار گرفت. شورش زنگیان 14سال طول کشید (از سال 869 تا 883م. ـ 256 تا 270 هـ.). دهها هزار بلکه صدها هزار برده در این عصیان شرکت کردند. یک چنین قیامی از طرف بردگان گواه بر آن است که در قرن نهم[تا اینجا صفحه 208 کتاب]بردهداری در جامعه خلافت که دوران آغاز فئودالیزم را میگذارانید ـ و به خصوص در عراق هنوز اهمیت فراوان داشت.در این قیام تنها بردگان شرکت نکردند بلکه عده کثیری روستائیان و بدویان نیز با ایشان هم آواز گشتند ولی رهبری عصیان با زنگیان بود. زنگیان بخش بزرگی از خاک عراق و بندر ثروتمند و عظیم بصره را متصرف گشتند و شهر جدید «المختار» را بنا نهادند و به این موفقیتها اکتفا نکرده به خوزستان حمله کردند و شهر مهم اهواز را گرفتند. سران زنگیان پس از تصاحب اراضی حاصلخیز خود نیز به زمینداران فئودال مبدل شدند. املاکی را برای خود تصاحب میکردند و روستاییان آن املاک از پرداخت خراج معاف نمیگردیدند. حتی بردهداری را نیز لغو نکردند. فقط بردگانی که در قیام شرکت جسته بودند آزاد میشدند ولی هنگام حمله به خوزستان و دیگر نواحی خود زنگیان مردم بیآزار غیر نظامی را برده میساختند. رهبران زنگیان بردهوار از دستگاه دولتی خلفا تقلید میکردند و علی بن محمد را به خلافت برگزیدند. مجموع این عوامل باعث شد که روستاییان و بدویان مایوس گشته از نهضت کنارهگیری کنند. زنگیان تنها ماندند. و لشکریان خلیفه ـ که در حدود 50 هزار نفر بودند ـ و ناوگان شطی نیز در اختیار داشتند ـ پس از کوششهای ممتد و بیثمر سرانجام در سال 883م. - 270هـ. موفق به فرونشاندن نایره شورش زنگیان شدند. شورش زنگیان علیرغم جوانب ضعف فراوان که در سازمان آن دیده میشد در تاریخ کشورهای تابع خلافت نقش ترقیخواهانهای داشت زیرا از اهمیت کار بردگان در زندگی اقتصادی عراق و ایران به مراتب کاست. و از آن زمان دولت و صاحبان اراضی از تراکم عده کثیری برده در یک نقطه بیم داشتند و پرهیز میکردند. از آغاز قرن نهم و در طی قرن دهم صاحبان اراضی قطعات زمین به بردگان دادند و در واقع آنان را به صورت روستاییان وابسته به فئودال درآوردند.[تا اینجا صفحه 209 کتاب]}1ارجاعات: کتاب: تاریخ ایران (از دوران باستان تا پایان سده هجدهم میلادی)/ نوشته: ن. و. پیگولوسکایا ـ آ. بو. یاکوبوسکی ـ ای. پ. پطروشفسکی ـ آ. م. بلنیتسکی ـ ل. و. استرویوا/ ترجمه: کریم کشاورز/ انتشارات پیام/ تهران، چاپ سوم ، 1353/ صفحات 208و209
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ جهان___***،
تاریخ آسیا،
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی
:: برچسبها:
قیام زنگیان,
قیام بردگان,
خوارج ازرقی,
زنجی
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|