|
|
|

اسفاربن شیرویه: {مورخان معمولا مرداویج را بنیانگذار آل زیار میدانند، اما چون مرداویج خود سپهسالار و از یاران بلندپایه سردار دیلمی، اسفار بن شیرویه براندازنده علویان بود، شایسته است که این بخش را با گزارش کار اسفار آغاز کنیم. در این باره که اسفار از مردم گیل است یا دیلم، اتفاق نظر وجود ندارد... .[تا اینجا صفحه 33 کتاب] در هر حال از نام ایرانی این سردار و نام پدر او پیداست که او از خانوادهای اصیل در دیلمان و یا طبرستان بوده است. ... ماکان بن کاکی، پس از شکست سپاه لیلی بن نعمان در صفر 309 به طبرستان بازگشت و کلاه بر سر نهاد و در گرگان و طبرستان و ری خطبه به نام فرزندان حسن بن علی الاطروش خواند. چون خبر این هنجار به امیرنصر رسید، محمد بن المظفر امیر نیشابور را مامور حل آرام و مسالمتآمیز مساله کرد. محمد بن المظفر سردار شورشی را نزد خود خواند و با او پیمان مودت بست، اما ماکان چون به طبرستان رسید پیمان بشکست. سپس چون صعلوک امیر ری با بکر بن محمد بن البیع امیر نیشابور پیمان دوستی بست، ماکان در خود یارای مقاومت ندید، اما اسفار بن شیرویه و مرداویج وشمگیر بن زیار که در[تا اینجا صفحه 34 کتاب] سپاه ماکان بودند، از فرصت بسیار خوبی که فراهم آمده بود استفاده کردند و بر گرگان و طبرستان دست یافتند. چون صعلوک در سال 316 هجری رنجور و بیمار شد، حسن بن قاسم بن حسن داعی و ماکان بن کاکی را از طبرستان خواست و ری را به آنان واگذار کرد. سپس صعلوک خود روی خراسان گذاشت و در دامغان درگذشت.[تا اینجا صفحه 35 کتاب] چند روز بعد داعی نیز کشته شد و اسفار بن شیرویه بر ری، طبرستان، قزوین، قم، کاشان دست یافت. با اینکه اسفار خطبه به نام امیر نصر میخواند، اما به مردم ستم روا میداشت و نسبت به خلیفه عصیان میورزید. چون امیر نصر او را به دست برداشتن از هنجار ناپسندی که پیش کشیده بود خواند، از سر بیم بر طغیان خود افزود. در این هنگام خلیفه سپاهی را مامور خواباندن شورش اسفار کرد، اما اسفار سپاه خلیفه را در هم شکست. در سال 317 هجری امیر نصر بخارا را به قصد ری ترک گفت. اما در پیرامون نیشابور بود که اسفار تقاضای صلح کرد و امیر نصر نیز به توصیه مشاوران خود تن به صلح داد و چون برادرانش از بند بیرون آمده و دوباره سر به[تا اینجا صفحه 36 کتاب] شورش برداشته بودند به بخارا بازگشت و پایتخت را آرامش بخشید... . درباره سرنوشت اسفار، ابن اسفندیار در دنباله گزارش کار او در قزوین مینویسد، مرداویج بن زیار از او روی برگرداند و پس از گرفتن بیعت از قزوینیها به زنجان رفت و سپاهی فراهم آورد و سپس برای کشتن اسفار به قزوین تاخت. اسفار با یاران خود به ری گریخت، اما در ری نتوانست بماند و به قومس رفت. از اینجا ناگزیر راه قهستان طبس را پیش گرفت. ماکان بن کاکی که در این هنگام در[تا اینجا صفحه 37 کتاب] خراسان بود به او تاخت. اسفار ناچار به الموت روی آورد. چون مرداویج از این گریز خبر شد در پی او گذاشت. اسفار را سرانجام در طالقان یافتند و او را در سال 319 هجری به دستور مرداویج گردن زدند. روی هم رفته در این دوره درباره دین و مذهب بلندپایگان لشکری و سیاسی به دشواری می توان قضاوت کرد. زیرا به نظر میرسد که گزارشها اغلب تعصبآمیز و جانبدارانه هستند. مسعودی مینویسد که اسفار �به دین اسلام نبود. و از اطاعت فرمانروای خراسان برون شد و با او مخالفت کرد و میخواست تاج بر سر نهد و در ری تخت طلای شاهی به پا کند و بر آن همه ولایت که بگفتیم پادشاهی کند و با [تا اینجا صفحه 38 کتاب] سلطان (خلیفه) و هم با فرمانروای خراسان جنگ اندازد�. او مسلمانان شهر را به پرداخت جزیه واداشت. امکان دارد که چیزی که در اینجا جزیه خوانده شده است همان مالیات سرانه بوده باشد.[تا اینجا صفحه 39 کتاب] مرداویج بن زیار: مرداویج بن زیار بن مردان شاه گیلی با از میان برداشتن اسفار بن شیرویه و به دست آوردن دو و دستگاه او نیرو گرفت و آغاز به کشورداری کرد. او به زودی شهر به شهر و استان به استان را به زیر فرمان خود درآورد. مردم قزوین از شهریار نوید نیکی ستاندند و به او مهر ورزیدند. هنوز دیری نگذشته بود که مرداویج بر ری،[تا اینجا صفحه 41 کتاب] همدان، کَنکُور، دینور، بروجرد، قم، کاشان، اصفهان، جرباذقان[گلپایگان] و جز آن چیره شد.[تا اینجا صفحه 42 کتاب] به گزارش مسعودی سپاه مرداویج با کشتار و غارت تا حلوان در مرز عراق پیش راند و پس از به دست آوردن غنیمتی زیاد راه بازگشت را پیش گرفت. خلیفه القاهر به مرداویج نوشته بود که از اصفهان دست بکشد، تا فرمان ری و کوهستان برای او فرستاده شود و از فهرست سرکشان بیرون آید. در این هنگام اصفهان در دست وشمگیر، برادر مرداویج بود. مرداویج از برادرش خواست تا از اصفهان بیرون برود. چنین شد. اما چون القاهر دستگیر شد و حاکم تعیین شده از سوی او از آمدن به اصفهان بازماند، این شهر 17 روز بدون حکومت ماند. مرداویج پس از بازپس گرفتن طبرستان از ماکان کاکی و گماردن ابوالقاسم بن ابوالحسن بر جای او و دست یافتن بر گرگان، پیروزمندانه به اصفهان بازگشت. ... ظاهرا مرداویج پس از بازگشت از لشکرکشی به غرب به اصفهان است که به طور جدی به فکر جنوب غربی کشور میافتد، تا همه راههای حمله به بغداد را در اختیار داشته باشد. با این برنامه بود که او در شوال 322 سپاهی را به فرماندهی ابنوهبان به خوزستان فرستاد. ابنوهبان از راه مناذر و تستر و ایذه به اهواز رفت و با دست یافتن بر این منطقه خراجی را که ستانده بود برای مرداویج فرستاد. مرداویج بخشی را به یاران خویش بخشید و بسیاری نیز خود اندوخت. او آنگاه نمایندهای سوی خلیفه [تا اینجا صفحه 45 کتاب] المقتدر فرستاد و پرداخت مالیات همه این شهرها را بر دوش گرفت و مقتدر هم از همدان و ماهکوفه چشم پوشید. (زیرنویس: جغرافینویسان عرب بخشی از سرزمین ماد را که به دست مردم کوفه گشوده شده بود، ماهکوفه مینامیدند. که میان همدان و آذربایجان و ماسبذان و حلوان قرار داشت و آبادی مهم آن دینور و قرمین (کرمانشاه) بود در حالی که ابن اثیر ماه کوفه و دینور و ماسبذان را در کنار هم میآورد، یاقوت در معجم، ماه کوفه را همان دینور میداند) با دست یافتن مرداویج بر اهواز، عمادالدوله بن بویه، که بر شیراز چیره شده بود، به نماینده مرداویج نامهای نوشت و با نواختن او از او خواست که تا برای بهبود روابط میان وی و مرداویج میانجی شود. مردوایج درخواست عمادالدوله را با این شرط پذیرفت که از او فرمان برد و به نام او خطبه بخواند. عمادالدوله این پیشنهاد را پذیرفت و برادرش رکن الدوله را به گرگان سوی مرداویج فرستاد. این هنجار تا کشته شدن مرداویج بر جای ماند.[تا اینجا صفحه 46 کتاب] کشته شدن مرداویج: بنا بر گزارش مسکویه در جریان اوقات تلخی مرداویج در جشن سده ای که برگزار نشد، او غلامان تنی چند از بزرگان را زده بود و کتکخوردگان که کینه او را به دل گرفته بودند، برای کشت او هم آواز شدند. از همین روی هنگامی که مرداویج به گرمابه شد، ... مهاجمان در را شکستند و به درون راه یافتند. مرداویج با گرزی سیمین به دفاع از خود پرداخت، اما غلامی با کارد شکم مرداویج [تا اینجا صفحه 50 کتاب] را درید. سپس ترکان مهاجم سر او را بریدند و جلو سرسرای کاخ او انداختند. آنگاه سپاهیان و فرماندهان را که در شهر مست و پراکنده میزیستند، آگاه کردند. اینان چون گرد آمدند، آتش افروختند و بر بوقها دمیدند و به بیابان تاختند تا از در 7 پشت به کاخ درآیند. به پیشنهاد عمید برای جلوگیری از تاراج گنجینه، پیرامون آن را به آتش کشیدند.[تا اینجا صفحه 51 کتاب] آغاز حکومت وشمگیر: میدانیم که وشمگیر در سال 321 هجری از سوی برادرش مرداویج فرمانداری ری [تا اینجا صفحه 61 کتاب] را در دست داشت... . به هنگام انتقال جنازه مرداویج از اصفهان به ری، وشمگیر نیز جنازه برادرش را همراهی کرد. شیرج سردار مرداویج که خوزستان را در دست داشت، با شنیدن خبر کشته شدن مرداویج و خالی ماندن اصفهان، بیدرنگ همه همپایگان خود را، مانند ابنوهبان، در خوزستان گرد آورد و برای پیوستن به وشمگیر و یاری رساندن به او رو به سوی ری نهاد. در میان راه هیچکس راه را بر اینان نبست. وشمگیر نیز در سال 323، در حالی که سپاه مرداویج با او بیعت کرده بود، در ری به فرمانروایی نشست و ابنوهبان را، به پاس خوش خدمتی به برادرش، به وزارت خود برگزید.[تا اینجا صفحه 62 کتاب]}1ارجاعات: 1ـ کتاب: سدههای گمشده(تاریخ دوره اسلامی ایران)، آشتی با تاریخ (دیلمیان، علویان، آل زیار و آل بویه)، جلد سوم/ نویسنده: پرویز رجبی/ انتشارات: نشر پژواک کیوان/ تهران، چاپ دوم، 1389/ صفحات 33 تا 62
:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ ایران___***،
دوره خلافت اسلامی،
آل زیار
:: برچسبها:
اسفار,
وشمگیر,
مرداویج,
آل زیار
نویسنده : نقی اصغری (فرهاد)
تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|