اشعار و زندگینامه دکتر قاسم رسا ـ شعر همنشینی با اولیاء خدا

ـ دکتر قاسم رسا در سال 1290 در تهران بدنیا آمد و در ده سالگی به همراه خانواده به مشهد رفت و در آنجا سکنا گزید. وی فارغالتحصیل رشته پزشکی خانواده بود و پروانه طبابت نیز گرفت. وی بعدها از خادمین آستان قدس رضوی شد و به مقام ملکالشعرای دربار مولا علی بن موسیالرضا (ع) نیز رسید. سرانجام این استاد در سال 1356 روی در نقاب خاک کشید.
همنشینی با اولیاء خدا
( شبی در یک عبادتگاه مُهری
ز یاری با وفا آمد بدستم
چو گل بوئیدم و بو سیدم او را
هنوز از عطر روح افزاش مستم
بگفتم از کدامین خاک پاکی
که بر مِهرت دل ناچیز بستم
بگفتا تربت پاک حسینم
که بر دامان احسانش نشستم
«کمال همنشین در من اثر کرد
و گر نه من همان خاکم که هستم»(شعر از : دکتر قاسم رسا))1
......... ارجاعات ..................
1ـ منبع: کتاب گفتار وعاظ (جلد 4)/ مولف: محمد مهدی تاج لنگرودی واعظ/ چاپ سوم 1378/ انتشارات: دفتر نشر ممتاز/ سخنرانی جناب آقای محمود انصاری از مشهد/ ص 78
...............................
اشعار دیگر از این شاعر برگرفته از اینترنت:
در جهان لطف خداوند بود یار کسی
کز ره لطف گشاید گره از کار کسی
خواهی ار پرده اسرار ترا کس ندرد
پرده ز نهار مکن پاره ز اسرار کسی
مدعی تا ننهد بر سر دیوار تو پای
پای زنهار منه بر سر دیوار کسی
نکشد هیچ کساش بار غم و محنت و درد
آنکه در محنت و سختی نکشد بار کسی
طاعتی نیست پسندیدهتر از خدمت خلق
دل به دست آر و مزن دست به آزار کسی(قاسم رسا)
....................
دردا که برف پیری ، بر سر نشست ما را
پیمانهی جوانی ، در هم شکست ما را
عهد شباب چون تیر از شست ما رها گشت
عمر گرانبها شد افزون ز شصت ما را
پیمانه دل ماست از عشق دوست لبریز
کز باده محبت ، کردند مست ما را
اشک ندامت ما ، راه امید بگشود
درهای ناامیدی ، بر دل ببست ما را
مَرد بلندهمت ، تن کی دهد به پستی ؟
تا چند دل فریبد ، دنیای پست ما را ؟
رفتند غمگساران ، دردا که داغ یاران
پیوند آشنائی ، از هم گسست ما را
دیدار دوستان را ، دم مغتنم شماریم
ترسم دگر نیاید ، فرصت بهدست ما را
گر آه جانگدازی، خیزد ز دل عجب نیست
سوز نهفته عشق ، در سینه هست ما را
شکر ای (رسا) کزین دام برخاست طایر دل
تیر محبت دوست ، بر سر نشست ما را(قاسم رسا)
.....................
کن رها از بند محنت دوستان خویش را
تا نبینی در جهان روی غم و تشویش را
ما اگر نیکیم ، اگر بد ، در مثل آئینهایم
هر که در آئینه بیند ،نقش روی خویش را
تا که سرگردان نمانی در عمل ، از کف مده
دامن تدبیر و عقل مصلحتاندیش را
دامن دولت توان در سایه همت گرفت
همت عالی توانگر میکند درویش را
کن حذر از یار بد طینت ، که چون هرجا رسد
میزند چون کژدم از خبث طبیعت نیش را
ای "رسا" در بزمگاه زدگی از کف مده
دامن یاران خوش بزم و ارادت کیش را(قاسم رسا)
....................
الهى بى پناهان را پناهى
به سوى خسته حالان کن نگاهى
مرا شرح پریشانى چه حاجت
که بر حال پریشانم گواهى
خدایا تکیه بر لطف تو دارم
که جز لطفت ندارم تکیه گاهى
دل سرگشتهام را رهنما باش
که دل بىرهنما افتد به چاهى
نهاده سر به خاک آستانت
گدایى، دردمندى، عذرخواهى
گرفتم دامن بخشندهاى را
که بخشد از کرم کوهى به کاهى
خوشا آن کس که بندد با تو پیوند
خوشا آن دل که دارد با تو راهى
زنخل رحمت بىانتهایت
بیفکن سایه بر روى گیاهى
به آب چشمه لطفت فرو شوى
اگر سر زد خطایى، اشتباهى
مران یاربّ زدرگاهت "رسا" را
پناه آورده سویت بىپناهى(قاسم رسا)
...............
چون از افق برآید انوار صبح صادق
در پاى سبزه بنشین با همدمى موافق
شد موسم بهاران پرلاله کوهساران
بستان پر از ریاحین صحرا پر از شقایق
بلبل که در غم گل مىکرد بىقرارى
شکر خدا که معشوق آمد به کام عاشق
یک سو نشسته خسرو در بزمگاه شیرین
یک سو نهاده عذرا سر در کنار وامق
ابر بهار گسترد دیباى سبز در باغ
باد از شکوفه افکند بر روى آب قایق
بر آستان معشوق تسلیم شو که آن جا
صاحبدلان نهادند پا بر سر علایق
زد بلبل سحرخیز فریاد شورانگیز
کاى مست خواب غفلت و اى بنده منافق
شد وقت آن که خوانند حمد و ثناى معبود
شد گاه آن که نالند در پیشگاه خالق
از بوستان احمد بگذر که بلبل آن جا
بر شاخ گل سراید وصف جمال صادق(ع)
نور جمال صادق چون از افق برآمد
شد صبح عالم آراش بر شام تیره فایق
از شرق و غرب بگذشت نور فضایل او
چون آفتاب علمش طالع شد از مشارق
تن پیکر فضایل، جان گوهر معانى
دل منبع عنایات رخ مطلع شوارق
همچون صدف ز دریا دُرهاى حکمت اندوخت
چون گوهر وجودش شایسته بود و لایق
بر پایه کمالش محکم اساس توحید
از پرتو جمالش روشن دل خلایق
خورشید برج ایمان، شمشاد باغ امکان
گنجینه کمالات، سرچشمه حقایق
هادى شوند یکسر گر لحظه اى بتابد
نور هدایت او بر جسم هاى عایق
بر لوح سینه اوست آیات حق هویدا
وه! وه! عجب سوادى است با اصل خود مطابق
افکار تابناکش روشن تر از کواکب
اندیشه هاى پاکش خرّم تر از حدایق
آیین جعفرى را بگزین که دردمندان
درمان خویش جویند از این طبیب حاذق
شاها “رسا” ندارد جز اشتیاق رویت
بنماى رخ که خلقى است بر دیدن تو شایق
در عرصه قیامت دست از تو برنداریم
کاندر شفاعت توست ما را رجاى واثق(دکتر قاسم رسا)

:: موضوعات مرتبط:
***___ ادبیات ___***،
ادبیات ایران،
شعر،
شاعران و نویسندگان ایران
:: برچسبها:
دکتر قاسم رسا,
شعر,
یار کسی,
همنشینی