انقلاب فرانسه و اعدام لوئی شانزدهم

{فسادی که منجر به انقلاب شد
در سال 1789 رعایای فرانسوی مثل همیشه از گرسنگی میمردند. در این سال، یک انگلیسی به نام «آرتور یانگ» از فرانسه بازدید کرد و مشاهداتش او را بسیار منقلب کرد: «بسیاری از مردان و زنان روستایی نه کفش به پا دارند و نه حتی جوراب. بچهها گرسنه و لاغر هستند. لباسهایشان بسیار ژنده است و بعضی اصلا لباس ندارند و برهنه هستند. دختر بچهای را دیدم که تنها اسباببازی او، یک تکه چوب خشک بود. با مشاهده این صحنه قلبم به درد آمد.»[تا اینجا صفحه 129 کتاب]
چند سال پیش از آن نیز نویسنده انگلیسی «تاباس اسمالت» وضع زندگی رعایا را چنین توصیف کرده بود: «آنها بیشتر به یک مشت مترسک گرسنه شباهت دارند تا به انسان، چه ترسناک!»
میزان مالیاتها بالا بود. دهقانان بینوا اول روی زمینهایشان کاشت و برداشت انجام میدادند، بعد نزد ثروتمندان میرفتند، تا برای کمی دستمزد اضافه برایشان کار کنند. آنها ناچار بودند برای گذران زندگی محقرشان، دو شغل داشته باشند.
یکی از نا عادلانهترین مالیاتها، برای کبوتران ملاکین محلی وضع شده بود، دهقانها مجبور بودند برای سیر کردن شکم کبوترها بخشی از محصولات ذرت خود ار به اربابها بدهند. (مثل این است که دانشآموزان مجبور باشند، به معلمشان بنزین مالیات بدهند، تا آقا یا خانم معلم به جای تاکسی، با اتومبیل رولز رویس شخصی خودش به مدرسه بیاید. معلوم است که در چنین شرایط ناعادلانهای بچهها دست به انقلاب میزنند!)
شاه لویی در بین مردم محبوبیتی نداشت، و شورشیان از ملکه ماری آنتوانت متنفر بودند، چون در حالی که مردم داشتند از گرسنگی میمردند، آنها پول خود را صرف ولخرجی و خوشگذرانی میکردند.
معمولا وقتی شوروش به پا میشد، پادشاهان فرانسه چه میکردند؟ سربازها را برای سرکوب مردم اعزام میکردند. اما این مرتبه اتفاق عجیبی رخ داد.
در روز آغاز دردسر، شاه لویی شانزدهم در دفتر خاطراتش فقط یک جمله نوشت: «هیچ خبری نیست! 14 ژوئیه 1789)
یک پادشاه چه قدر میتواند نادان باشد!
اگر خود انقلاب فرانسه دفتر خاطرات داشت شاید چنین چیزی مینوشت:[تا اینجا صفحه 130کتاب]
......................................
دفتر خاطرات یک انقلاب
ماه مه 1789
حال و روز فرانسه خراب است. در واقع، کشور کاملا ورشکسته است. در نتیجه، شاه لویی شانزدهم روحانیون، اشراف و عوام (یعنی اقشار سه گانه) را به گردهمایی دعوت کرده تا برای مشکلات راه حلی بیابند. اما قشر سوم، یعنی مردم عادی، خواهان در دست گرفتن قدرت هستند و بخشی از قشر اول، یعنی روحانیون نیز به آنها پیوستهاند.
18 ژوئن 1789
حالا مردم عادی خود را «مجلس ملی» مینامند. شاه که بسیار از این بابت ناراضی است، دستور داده که جلوی ورود آنها را به تالار اجتماعات بگیرند. اما مجلس ملی به آن تالار متعفن احتیاج ندارد. آنها در عوض جلسات خود را در یک زمین تنیس سرپوشیده برگزار میکنند. آنها میگویند: «ما آن قدر این جا میمانیم تا تغییرات مورد نظرمان انجام شود.» آنها کم کم دارند از کوره در میروند.[تا اینجا صفحه 131 کتاب]
14 ژوئیه 1789
امروز زادروز من است؛ یعنی روزی که من، یعنی انقلاب فرانسه متولد شدم. دوران بارداری مادرم، یعنی کشور فرانسه، حدود یک هزار سال طول کشید. ولی عاقبت امروز به دنیا آمدم.
و عجب روزی هم بود! در ابتدای این روز، اهالی پاریس برای بدست آوردن اسلحه ... به راه افتادند. ...سربازان نه تنها از دستور حمله به سوی مردم سرپیچی کردند، بلکه به آنها ملحق شدند و همگی به سوی زندان سلطنتی، یعنی[تا اینجا صفحه 132 کتاب] همان زندان باستیل حرکت کردند تا اسلحه و مهمات بیشتری به دست بیاورند. نگهبانان باستیل سعی کردند از زندان دفاع کنند. حدود صد نفر از مردم در اثر تیراندازی نگهبانان کشته شدند، اما جماعت در نهایت موفق شدند در زندان را بشکنند، وارد آنجا شوند و زندانیان را آزاد کنند... یعنی هر هفت نفر آنها را.
به این ترتیب بود که انقلاب فرانسه متولد شد. پس همه بگویید که تولدم مبارک!
اوت 1789
مردم پاریس خوشحال هستند که این برای خودش تازگی دارد. پادشاه با اصلاحات موافقت کرده، که این هم تازگی دارد.
اما در بقیه خاک فرانسه رعایا خوشحال نیستند، چون نه شغل دارند، و نه غذا. این دیگر هیچ تازگی ندارد. آنها آهوهای اشراف را میدزدند، کبوترهایشان را میکشند، به حوضچههای پرورش ماهی آنها دستبرد میزنند و حتی خانههایشان را به آتش میکشند. دار و دستههای اراذل و اوباش و راهزن در جادههای خارج از شهر جولان میدهند و درست[تا اینجا صفحه 132 کتاب] مثل دوران آشوبزده جنگهای صد ساله، راه مسافران را میبندند و اموالشان را سرقت میکنند. باز هم چپاول انبارهای غذا در پاریس گسترش یافته است. در میان مردم شایع شد که نخستوزیر دولت شاه، یعنی «فولن دو دوئه» گفته است: «اگر رعایا گرسنه هستند، میتوانند به جای نان، یونجه بخورند.»
مردم او را دستگیر کردند، افساری از جنس گیاه گَزَنه به گردنش بستند، مچ دستهایش را بستند، در مشتش گیاه خاردار کنگر فرنگی گذاشتند و به زور در دهانش یونجه چپاندند. عاقبت نیز او را از تیر چراغ خیابان به دار آویختند.
اکتبر 1789
اهالی پاریس تصمیم گرفتند که از شاه در داخل شهر نگهداری کنند تا بتوانند شبانه روز مراقبش باشند. (آنها نگران هستند که مبادا لوئی شانزدهم دوباره برای سرکوب مردم به دنبال سربازهای وفادارش بفرستد.) بنابراین، امروز هزاران[تا اینجا صفحه 134 کتاب] نفر از آنها پانزده کیلومتر راه بین پاریس تا کاخ ورسای را در زیر بارش شدید باران راهپیمایی کردند. وقتی شورشیان به مقصد رسیدند، همگی تا مغز استخوان خیس، گرسنه و بسیار خشمگین بودند.
شاه لوئی و همسرش، ملکه ماری آنتوانت، سعی کردند با کالسکه مجلل خود فرار کنند. (چه روش احمقانهای!) طبیعی است که شورشیان جلوی آنها را گرفتند.
شورشیان بیش از شاه، از ماری آنتوانت نفرت داشتند. خون جلوی چشم همه را گرفته بود و مردم شعارهای خشنی سر میدادند؛ از جمله:
«گلویش را ببریم، پوستش را بکنیم و با آن روبان سر درست کنیم! گردنش را خرد کنیم و قلبش را از سینه بیرون بکشیم! جگرش را کباب کنیم! من ریههایش را میخورم! رودههایش را بیرون میکشم! قلوههایش را بیرون میکشم و آبپز میکنم!» [تا اینجا صفحه 135 کتاب]
ملکه کمی نگران شده بود. ولی مردم هنوز جرئت نداشتند به او دست بزنند.
سحرگاه روز بعد، شورشیان یکی از اسبهای شاه را کشتند و حیوان را روی آتش کباب کردند. پس از آن که شکمی از عزا درآوردند، شهامت آن را پیدا کردند که وارد کاخ سلطنتی بشوند و شاه و ملکه ماری آنتوانت منفور را بازداشت کنند.
یکی از محافظان شاه سعی کرد جلوی آنها را بگیرد، ولی مردم او را به ضرب سرنیزه کشتند. سپس جسدش را به محوطه کاخ کشاندند و در آن جا مردی که یک کلاه مخروطی به سر داشت، سر نگهبان را با تبر از بدن جدا کرد. آنگاه سر بریده را به نوک نیزهای زد، آن را مثل پرچم بالا گرفت و همراه با آن، پیشاپیش مردم به پاریس بازگشت. شاه، ملکه، ولیعهد و شاهزاده خانم فرانسه را هم به زور سوار بر کالسکه کردند و به پاریس بردند.
بنابراین، امشب شاه و ملکه زندانی رعایای فرانسوی هستند. یعنی آنها خیال دارند چه بلایی بر سرشان بیاورند؟ [تا اینجا صفحه 136]
14 ژوئیه 1790
تولد یک سالگیام مبارک! اهالی پاریس اولین زاد روزم را جشن گرفتهاند. شاه و ملکه را هم به جشن تولدم دعوت کرده اند و مردم برایشان هورا میکشند. مثل اینکه قرار است من انقلاب آرام و صلح آمیزی باشم... .
.............................................
فرار بزرگ
شاه و ملکه زندانی متوجه شدند که لازم است برای نجات جان شان فرار کنند. در نتیجه لویی نقشهای طرح کرد:
«ما اول از شهر پاریس و از دست اهالی فرار میکنیم. بعد، با بقیه پادشاهان اروپا تماس میگیریم، ارتش کشورشون رو از اونها قرض میگیریم و به کمکشون، تاج و تخت رو پس میگیریم. این معرکه است! برادر من، پادشاه اتریش، کمکمون میکنه».
اما بقیه شاهان اروپایی تمایلی به کمک به لویی مشنگ نداشتند. جز «گوستاو» پادشاه خل وضع سوئد. به قول معروف، دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید!
...به هر صورت، نقشه فرار با شکست مفتضحانهای رو به رو شد. اگر در آن زمان در پاریس روزنامهای منتشر میشد، شاید سردبیر تیتر اصلی صفحه اول را به این صورت چاپ میکرد: [تا اینجا صفحه 137 کتاب]
سه شنبه 22 ژوئن 1791 ـ اخبار روز پاریس ـ شاه خائن در حال فرار دستگیر شد ـ ملکه منفور هم در بازداشت به سر میبرد ـ امروز شاه لویی و همسر بدطینت اتریشی او، در حال فرار دستگیر شدند. آنها سعی داشتند به اتریش بگریزند. تا از پشت به فرانسه خنجر بزنند.
تغییر قیافه ـ روز دوشنبه 20 ژوئن، خانواده سلطنتی تمام مدت به رفتار عادی خود تظاهر کردند. حتی در ساعت 4 بعد از ظهر، ملکه شیطانصفت مثل هر روز فرزندانش را برای گردش به پارک عمومی شهر برد. او در ساعت 9 شب طبق معمول به رختخواب رفت. اما در ساعت 10 از جا برخاست، تا نقشهاش را به اجرا بگذارد.
او نخست به ولیعهد، یعنی پرنس لویی لباس دخترانه پوشاند، تا ظاهرش را تغییر بدهد. سپس خانواده فاسد سلطنتی مخفیانه به بخش متروک کاخ توالیه رفتند، و از آن جا شاهزادگان را به خارج از پاریس منتقل کردند. کنت اکسل فرسن که لباس یک درشکهچی را پوشیده بود و در آن جا انتظارشان را میکشید، در را برایشان باز کرد. همه میدانند که این کنت حیلهگر، معشوق نه چندان سری ملکه است.
فرار با کالسکه ـ پس از حرکت شاهزادهها، ملکه به محل اقامتش بازگشت، یک لباس خاکستری ساده بر تن کرد، و چهره شناخته شده خود را با روبندهای پوشانید. در هنگام خروج از کاخ، یکی از پاسداران غیور انقلاب را دید که در کنار دروازه نگهبانی میداد. به محض آن که نگهبان به ملکه پشت کرد، او به سوی محل ملاقات با راهنمایش دوید. اما راهنما در بین راه [تا اینجا صفحه 138] گم شد، و ناچار مسیر را از رهگذران پاریس سوال کرد، و عاقبت ملکه را به کالسکهاش رساند.
در همین حال، لویی در کاخ با بر سر گذاشتن یک کلاه گیس بزرگ و یک کلاه گرد ساده تغییر قیافه داد و سوار بر کالسکه دیگری شد.
خروج از پاریس ـ وقتی که شاه و ملکه به محدوده شهر پاریس رسیدند، ساعت 2 بامداد بود و بخت نیز همراه شان بود. چون نگهبانها جشن گرفته بودند و متوجه فراریان نشدند. آنها هنگام سحر کاملا از پاریس دور شده بودند.
اما مردم آنها را در شهرک سن منئو شناسایی کردند و پاسداران محلی به تعقیبشان پرداختند. شاه و ملکه فراری به شهرک وارن رسیدند. اما راه مهمانخانهای را که قرار بود اسبهای کالسکه را در آنجا تعویض کنند، گم کردند. آن وقت دیگر حدود نیمه شب بود. شاه لویی از کالسکه پیاده شد و در نزدیکترین خانه را زد. صاحبخانه در جواب فریاد کشید: «گم شو!» ملکه هم تلاش کرد، اما پاسخی بسیار گستاخانهتر دریافت کرد.
بازداشت ـ آنها سپس ناچار به میدان شهرک بازگشتند. و در آن جا با ... پاسداران .... روبه رو شدند. بقالی به نام آقای سُس که فرماندهی پاسداران را بر عهده داشت، از آنها گذرنامه درخواست کرد، ولی متوجه نشد که برگهها جعلی هستند. اگر به سبب عمل ابلهانه ماری آنتوانت نبود، شاه و ملکه موفق به فرار میشدند. او قرار بود که نقش یک مستخدمه ساده را ایفا کند. اما در حالی که آقای سس مشغول وارسی گذرنامه بود، او بر سرش فریاد زد: «بجنب دیگه!» همه میدانند که هیچ خدمتکاری با این لحن صحبت نمیکند. در نتیجه آقای سس آنها را بازداشت کرد. [تا اینجا صفحه 139 کتاب] شاه و ملکه سه شنبه را در خانه آقای سس سپری کردند، و شاهزادهها هم در کنار فرزندان خانواده سس خوابیدند. بقال پرسید: «آیا شما پادشاه فرانسه هستید؟»
لویی به دروغ پاسخ داد: «معلومه که نیستم!»
آقای سس قاطعانه گفت: «من دوستی دارم که در کاخ ورسای کار میکند. او را خبر میکنم، تا به اینجا بیاید و شما را شناسایی کند».
و وقتی دوست او از راه رسید، بیدرنگ در برابر شاه تعظیم کرد. آن گاه لویی اقرار کرد: «بله، درست است. من پادشاه فرانسه هستم.»
امروز عصر خانواده سلطنتی را به پاریس اعزام کردند. شنیده شد که لوئی با لب و لوچهای آویزان گفت: «فرانسه دیگر پادشاه ندارد».
شاه در بازداشت ـ کاملا صحیحی است، لویی! تو به کشورت خیانت کردهای، و لیاقت حکومت بر ما را نداری. پایان کار تو نزدیک است. خداوند، حافظ فرانسه باد!
سفر بازگشت بسیار ناخوشایند بود. حالا دیگر رعایا واقعا مخالف خانواده سلطنتی شده بودند. آنها در طول راه، به شاه تُف انداختند و لباسهای ملکه را پاره کردند. مردم خشمگین روی کالسکه پریدند و زنها از عصبانیت فحش میدادند.
اما پاریس به طرز عجیبی آرام بود. دلیلش هم وجود اعلامیههایی بود که بر در و دیوار شهر نصب شده بود و به مردم اخطار میکرد:
«هر کس که برای شاه هورا بکشد، به شلاق محکوم خواهد شد. هر کس که به شاه بیاحترامی کند، به دار آویخته خواهد شد».
شاه و ملکه در حالی از خیابانهای پاریس عبور کردند، که سکوت محض بر شهر سایه افکنده بود.
عملیات نجات خانواده سلطنتی
اگر چه نقشه فرار لویی و مار آنتوانت با شکست مواجه شد، اما آنها خیال میکردند که هنوز شکست نخوردهاند. آنها فکر کردند که اگر برادرزاده ماری که به تازگی امپراتور اتریش شده بود ـ به فرانسه حمله کند، نظامیان اتریشی میتوانند آنها را نجات بدهند.
این نقشه یک اشکال کوچک داشت. اتریشیها پیام تهدیدآمیزی برای مردم فرانسه ارسال کردند، که کمی خشن و تقریبا یک چنین چیزی بود:
«ای مردم فرانسه، فراموش نکنید که لویی شانزدهم پادشاه فرانسه است. اگر همین حالا قدرت را به او پس ندهید، هر چه دیدید، از جشم خودتان دیدید! چنانچه لویی همین حالا حکومت را در دست نگیرد، ما به شما حمله میکنیم، پاریس را با خاک یکسان میکنیم، و تمام موشهای کثیف انقلابی را به سیخ میکشیم، ما داریم راه میافتیم، بعدا اگر بلایی سرتان آمد، حق ندارید بگویید به شما اخطار نکرده بودیم. دوک برانزویک، فرمانده ارتش مهاجم اتریش». [تا اینجا صفحه 141 کتاب]
البته، وقتی اهالی پاریس این نامه را خواندند، در پاسخ گفتند:
«اگه اتریشیها به ما حمله بکنند، تقصیر لویی و ماری آنتوانته! اونها میخوان ارتش اجنبی خاک کشور ما رو لگدکوب کنه، تا خودشون آزاد بشن. یعنی ما باید بذاریم اونها هر کاری که دلشون میخواد انجام بدن؟ معلومه که نه! باید شاه رو به زندان بندازیم و ملکه را بکشیم!»
اشراف و ثروتمندان پاریس دم دروازه کاخ محل اقامت لویی و ماری جمع شدند. سیصد نفر از آنها به قصد دفاع از شاه و ملکه در آن جا گرد آمدند. بعضیها با شمشیر و بعضیها به بیل مسلح شده بودند. بعضیها هم فقط سیخ و انبر شومینه در دست داشتند. آنها همگی آماده بودند تا در دفاع از خانواده سلطنتی از جان خود بگذرند. اما آیا این کارشان از روی شجاعت بود یا از روی حماقت؟
لویی خود را به مردم تسلیم کرد و به مدافعانش هم گفت که اگر تسلیم نشوند، قتل عام خواهند شد. 500 نفر نگهبان شاه اسلحههایشان را بر زمین گذاشتند ... و انقلابیها هم تا آخرین نفرشان را قتل عام کردند! (به این میگویند انقلاب تقلبی!)[تا اینجا صفحه 142 کتاب)
به دنبال این واقعه، موجی از کشتار بیرحمانه آغاز شد:
-مردم به داخل کاخ هجوم بردند و هر کسی را که دیدند، به قتل رساندند و حتی به خدمتکاران ساده هم رحم نکردند.
-برخی از خدمتکاران و اشراف به داخل باغ کاخ فرار کردند و از ترس جان از مجسمهها بالا رفتند. مردم که نمیخواستند به مجسمهها آسیب برساندد، با ماسکت به سوی آنها شلیک نکردند، بلکه قربانیان را به ضرب نیزه پایین کشیدند و کشتند.
-شاهدان عینی عده زیادی پسر بچه را در حال بازی فوتبال در باغ یافتند. ولی آنها به جای توپ، از سرهای بریده انسانها استفاده میکردند.
شاه لویی و ملکه ماری آنتوانت توسط انقلابیون به زندان افتادند، که کمی از قتل عام شدن بهتر است.
آیا میدانید که ...
انقلاب فرانسه برای سلامتی فرماندهان ارتش فرانسه خوب نبود. در گرماگرم جنگ با اتریش، دوک دوبیرون فرمان داد: «با سرنیزه به دشمن حمله کنید!»
سربازها در جواب گفتند: «تند نرو داداش! ما دیگه افرادی آزاد و برابر هستیم. باید اول رای بگیریم.» آنها رای دادند که: «نُچ! با این دستور حال نمیکنیم!» پس با رای اکثریت به دشمن حمله کنید!
عاقبت خونین خاندان سلطنتی
شاه و ملکه در زندان به سر میبردند. اما هنوز امیدشان را از دست نداده بودند، چون فکر میکردند که شاید به دست ارتش مهاجم اتریش آزاد شوند. ولی طبیعتا وقتی حمام خون به راه افتاد، سرنوشت آنها نیز با خون رقم خورد.
1ـ روز 3 سپتامبر 1792 جنگ به ضرر فرانسویها پیش میرفت و در آستانه شکست قرار داشتند. آنها وقتی دیدند از پس کشتن اتریشیها بر نمیآیند، تصمیم گرفتند فرانسویهایی را که مورد اعتمادشان نبودند، بکشند. یکی از رهبران انقلاب به نام ژان پل مارا گفت: [تا اینجا صفحه 143 کتاب]
«بگذارید که خون خیانتکاران بر زمین بریزد. این تنها راه نجات فرانسه است.»
البته، خون اشراف و ثروتمندان در صدر فهرست قرار داشت. یکی از دوستان ملکه به سرنوشت فجیعی دچار شد. خانواده سلطنتی در سلول خود در زندان نشسته بودند و مشغول صرف شام بودند که صدای هیاهو شنیدند. نگهبانها و مردم به داخل سلول هجوم آوردند و گفتند: «اوهوی اعلیحضرتها، از پنجره بیرون رو نگاه کنید و ببینید که چه سرنوشتی در انتظار امثال شماست! نه، نگاه نکنید! ولی آنها نگاه کردند. چند نفر در آنسوی میلههای پنجره نیزهای را تکان میدادند. کله بریدهای بر سر نیزه بود. موهای بلند و زیبایش به خون آغشته بود و در باد تکان میخورد. آنها او را شناختند. ماری آنتوانت فریادی کشید و غش کرد: «پرنسس دو لامبال! دوست من!»
پرنس بدبخت را گردن زده بودند و در حالی که سرش روی سیخ تاب میخورد، بدنش را در خیابانهای شهر گرداندند. قلبش را هم از سینه بیرون آورده بودند، به نوک شمشیری زده بودند و در هوا تکان میدادند.[تا اینجا صفحه 144 کتاب]
2ـ لویی شانزدهم در روز 20 ژانویه 1793 اعدام شد. مرگش هولناک بود. او را روی گیوتین خواباندند و جلاد ـ که سانسون نام داشت ـ طناب را کشید. تیغه گیوتین فرود آمد. شاه جیغ کشید. گردن او به قدری چاق بود که تیغه نتوانست با اولین ضربه آن را قطع کند. اما ضربه دوم سرش را جدا کرد.
یک پاسدار جوان انقلاب که 18 سال بیشتر نداشت، سر شاه را بلند کرد و به جمعیت نشان داد. آنها فریاد کشیدند: «جاوید باد انقلاب!» بعد، به سمت جسد هجوم بردند، تا دستمالهای خود را به رسم یادگاری به خون شاه آغشته کنند.
3ـ در اکتبر 1793 برای ماری آنتوانت یک محاکمه فرمایشی برگزار کردند که بیشتر به شوخی شباهت داشت. همه از قبل میدانستند که قرار است او به اعدام محکوم شود. ملکه بسیار شجاعانه با مرگ روبه رو شد. اما نگهبانانش با او زیاد مهربان و مردانه رفتار نکردند:
*در روز اجرای حکم، آنها وارد سلول او شدند و اصرار کردند که باید دستهایش را از پشت با طناب ببندند. او شکایت کرد که: «وقتی شاه را برای اعدام بردید، دستهایش را نبستید.» ولی آنها دستهایش را بستند. بعد، ناچار شدند دوباره دستهایش را باز کنند تا او بتواند به دستشویی برود.
*سپس موهایش را تراشیدند تا مانع تیغه گیوتین نشود.
*بهد، او را سوار گاری کردند و در خیابانهای پاریس گرداندند.
*جلاد تا پایان کار سر طنابی را که به دستش بسته بودند، نگاه داشته بود... .[تا اینجا صفحه 145]
*... جلاد کلاه پارچهای ماری آنتوانت را از سرش برداشت و همه دیدند که او تقریبا کچل است. جمعیت مسخرهاش کردند و به سر بدون موی او خندیدند.
*تیغه فرود آمد و سر ماری آنتوانت از بدن جدا شد. یکی از انقلابیون سر بریده را بلند کرد و به جمعیت نشان داد. آنها هم فریاد شادی سر دادند.[تا اینجا صفحه 146 کتاب]}1
ارجاعات:
1ـ کتاب: انقلابهای فرانسه/ نویسنده: تری دیری/ ترجمه: مهرداد تویسرکانی/ انتشارات افق/ تهران ، چاپ چهارم ، 1388 / صفحات 129تا146

:: موضوعات مرتبط:
***___ تاریخ ___***،
***___تاریخ جهان___***،
تاریخ اروپا،
تاریخ فرانسه،
انقلابهای بزرگ جهان
:: برچسبها:
لوئی شانزدهم,
ملکه ماری آنتوانت,
پاریس,
انقلاب فرانسه