ظاهربین و باطنبین(در روانشناسی)

{کارل گوستاو یونگ روانشناس سویسی و شاگرد و همکار زیگموند فروید طبقات مردم را به دو دسته ظاهربین و باطنبین یا اصلی و فرعی تقسیم میکند. بطوریکه گذشته از دانشمندان مردم این اصطلاح را از او آموخته و بکار میبرند.
او از جمله دانشمندانی است که فرض میکند که مردم به دو طبقه مشخص تقسیم میشوند واین تقسیمبندی از لحاظ مشاهدات برونی و درونی آنها است. چندی قبل از یونگ، روانشناس فرانسوی، الفردبینه بین مردم دو طبقه مشخص بنام افراد عصبی و ذهنی تشخیص داده بود.
آدم ذهنی کسی است بسوی دنیای درونی توجه میکند ولی افراد عینی بسوی دنیای خارج راه دارند.
یونگ این فرضیه را تقویت نمود و بطور مشخص آنها را عینیها وذهنیها لقب داد و او در فرضیه خود نشان داده است که این دو تیپ مردم دو طبقه مخالف یکدیگراند که یکی روی وجدان خودآگاه و دیگری روی ناخودآگاه تکیه دارد.
یونگ مینویسد چه کسی است که با موجوداتی روبرو نشده که مانند یک اطاق در بسته و غیرقابل نفوذ و گاهی بشدت تمام اسرار آمیزاند و در برابر آنها افرادی دیده شدهاند که دارای اخلاق و آدابی آشکار و گشوده و اجتماعی و گاهی چنان سهلالوصولاند که هر کس آنان را ببازی میگیرد[تا اینجا ص ۱۴۱ کتاب] و به طور مسلم در این دو نوع شخیصت دو نوع اخلاق و آداب دیده میشود که هر کدام بجای خود یک تیپ مشخص را معرفی مینماید و کسی که آدمی موشکاف و دقیق باشد میتواند به آسانی اختلاف این دو دسته دوم را تشخیص بدهد. میتوان گفت که در نظر یک انسان ظاهربین دنیای خارج اصلی است، در حالیکه دنیای درون برای باطنبین نیز یک دنیای جداگانه است.
یونگ برای این موضوع مثال ساده ای میآورد: وقتی هوا سرد است، مرد ظاهربین با نگاه کردن به گرماسنج فوراً لباس بیشتری بر تن میکند و شاید آن مرد باطنبین طور دیگر فکر کند و بعد از فکر زیاد تصمیم میگیرد که خود را بپوشاند و او هم یک لباس اضافی میپوشد با این تفاوت که مرد ظاهربین از روی گرماسنج اما باطنبین با تفکر درونی این کار را انجام میدهد.
از نظر مرد ظاهربین، اشیاء مانند آهنربا او را به طرف خود میکشاند و موضوع را دراندازه بزرگ خود میبیند.
اما کسی که فکر میکند، و زود عمل میکند برای ظاهربین همه چیز عینی و ازنظر باطنبین همه چیز ذهنی است و وجدان آگاهش خارج را نگاه میکند.
بر عکس، در مورد باطنبین موضوع در مرکز منافع او قرار دارد مثل این است که انرژی او موضوع را رها میکند و تصور ذهنی آن مانند آهنربا او را بطرف خود میکشاند.
در برابر دنیا نخستین حرکت باطنبین کشش باطنی است مثل اینکه کسی آهسته او راخطاب میکند. [تا اینجا ص ۱۴۲ کتاب] وقتی عکسالعمل در باطن او ایجاد شد و موضوعی را به تصور درآورد، او در باطن آنچه را که درخارج باید ببیند خواهد دید و عکسالعمل خارج آن به جای عینی به صورت ذهنی در میآید.
از نظر یونگ این دو تیپ مخالف در همه جا یافت میشود زیرا این قبیل افراد در هر سن و سال و در مردان معمولی مانند افراد فوقالعاده یافت میشود.
یونگ در این اختلاف که بین یک فرد ظاهربین و باطنبین موجود است هزاران اخلاق و عادات معمولی و غیرمعمولی را مشاهده میکند. کسی که ازلحاظ روانشناسی این دو تیپ را ازنزدیک مورد مطالعه قرار دهد هر دو را از حیث آداب و کردار با هم مخالف میبیند که یکی از آنها در مرزخودآگاه و دیگری در سطح ناخودآگاه قرار گرفته است.
اگر بین حالات خودآگاه و ناخودآگاه تباین و اختلاقی وجود داشته باشد بنابراین برخورد بین آنان نیز امکانپذیر است و تعادل روانی این دو تیپ را به هم میزند.
تیپ ظاهربین بدون تردید باید آدمی راستگو و درستکار باشد و او در این جهان به طور آزاد و معمولی زندگی میکند اما از یک طرف ممکن است در این حالت گاهی دچار خطر شود و خطر مهم او این است که در اصل موضوع فرو میرود و اختیار خود را از دست میدهد و گاهی برای او تحریکات شدید عصبی ایجاد میکند.
برای چه؟
به این جهت که احساس ناخودآگاه مرد ظاهربین کاملاً ورزیده نیست[تا اینجا ص ۱۴۳ کتاب] و در برابر اشیاء و عوامل زندگی شدت عمل به خرج میدهد، افکارش درهم و تمام هوش و حواس او در آن چیز که توجهش را جلب کرده به مصرف میرسد.
در این صورت احساس ناخودآگاه مرد ظاهربین به شکل تحریکات عصبی در میآید و دستگاه اعصابش را به هم میزند.
یونگ در این زمینه مثال کارگر ساده چاپخانهای را میزند که در اثر کار و فعالیت زیاد از مقام پست کارگری به رتبه ریاست چاپخانه در رأس یک شرکت مهم قرار گرفت و او هر چه بیشتر در کار خود غرق میشد سایر خواستههایش را از یاد برد و این فایده فوقالعاده و خارج از قاعده برای بدست آوردن پیروزی خارج موجبات از بین رفتن او را فراهم ساخت.
رفتهرفته خاطرات کودکی و زمان کارگری از یادش رفت و این خاطرات در مقابل منافع شخصی که از کار خود میگرفت متفرق شد، خود را فراموش کرد. در زمان قدیم علاقهای مفرط به نقاشی داشت به جای اینکه آنچه را که فرا گرفته بود دنبال کند و آنرا برای خود حرفه دوم قرار دهد به فکرش رسید که آن را نیز وارد کارش کند و از آن بهره بیشتر بگیرد و به نظرش رسید که تغییرات بزرگ هنری در کارخانهاش بدهد. بدبختانه آنطوریکه خواسته بود واقع نشد و بنا بر عادت قدیم سعی میکرد از آن بهرهبرداری کند. ولی نتیجهاش آن شد که در فاصله چند سال کارخانهاش از بین رفت و آنچه را که تحصیل کرده بود از دست داد.
در مقابل او مرد باطنبین که سر وکارش با تفکر بود به هر چیز علاقه زیاد نشان نمیداد و در ضمن احساس ناخودآگاهش بیدار شده و شروع به کار کرد.[ تا اینجا ص ۱۴۴ کتاب] مرد باطنبین یا ذهنی در برابر مظاهر دنیای خارج، دچار ترس میشود و از آن احساس نفرت دارد هر نوع تصادم خارج در اجتماع حالت ترس و عدماعتماد در او ایجاد میکند و مثل این است که از یک خطر نامعلوم هراس دارد و بالاخره تنها نتیجهای که برای مرد باطنبین حاصل میشود این است که سرانجام در خود فرو میرود.}1
ارجاعات:
1ـ کتاب: انگیزههای روانی(اصول روانشناسی)/ ژان پل سارتر/ انتشارات فرخی، تهران/ ص 141 تا 145


:: موضوعات مرتبط:
***___ حوزه روانشناسی ___***،
روانشناسی،
روانشناسی اجتماعی،
رفتارشناسی،
روانشناسی اخلاق
:: برچسبها:
ظاهربین و باطنبین,
کارل گوستاو یونگ,
طبقات مردم,
آدم عصبی و ذهنی